eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خاتون 🌺🍃
... بوشهر تنها یک کوچه نیست شروعش سال ۹۶ بود. احسان عبدی‌پور و محسن شریفیان ایستادند تا پا بگیرد. شریفیان را خیلی نمی‌شناسم؛ اما احسان عبدی‌پور، استادتمام روایت‌. هنوز که هنوز است بعد از بارها خواندن روایت "پاتیل‌ها را لَت می‌زنم" باز اشتیاق خواندنش را دارم؛ پُر است از داده‌های مردم‌شناسی درباره‌ی محرم در کوچه‌پس‌کوچه‌های بوشهر. حالا همین استادتمام روایت، یک لنگه پا ایستاده پای ماندگار‌کردن خوانندگی و نوازندگی محلی‌. کجا؟! بوشهر. فستیوال کوچه. بد است؟! نه. عالی است. موضوع، جذاب. هدف، خوب. اسم، گیرا. فرهنگ این مرزوبوم است که می‌خواهد مستند شود و ماندگار. دوسه سالی که برگزار شد، کرونا آمد و فستیوال تعطیل. بعد از کرونا دوباره جان گرفت. کی؟! بعد از ماجراهای زن، زندگی، آزادی. از همه‌جای ایران ثبت‌نام کردند. صدای مردم محلی درآمد. بعد از هر اجرا توی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر رقص مختلط زن و مرد، کارناوال‌های کوچه‌به‌کوچه و کشف‌حجاب و شُرب خَمر. دوسه روز پیش خانم نادره رضایی، معاون امور هنری ارشاد خبر داد که فستیوال امسال لغو شده. بدون اینکه هدف فستیوال را بگوید و دلیل لغوش را. نقدها شروع شد. یکی به حاکمیت تاخت که مخالف شادی است؛ یکی به عبدی‌پور و شریفیان که مدیریت نکردند؛ یکی دلش سوخته بود برای جوانان که مجبورند بروند امارات برقصند؛ یکی فریاد می‌زد با بگیر‌وببند نمی‌شود. یکی به حزب‌اللهی‌ها فحش می‌داد که مخالف فرهنگ ایرانی‌اند و... . کسی هم به این کاری نداشت که فستیوال کوچه، کار فرهنگی است؛ نه ابتذال فرهنگی. کسی به شرکت‌کنندگان نگفت، اولین قدم برای شرکت در یک برنامه‌ی فرهنگی، احترام به فرهنگ آن محل است. احترام به لباس و پوشش و آداب و رسوم آن محل. خلاصه قانون که نباشد یا باشد و اجرا نشود، همه انگار مقصر می‌شوند اِلا دزد. یک روز بعد هم خبر رسید لغو، ملغی شده و فستیوال برگزار می‌شود. نه خانی رفته و نه خانی آمده‌. فقط یک عده خودزنی کردند و حالا هم دنبال دیه هستند و مثل همیشه فحشش را حکومت و عوامل برگزاری و حزب‌اللهی‌ها خوردند. ✍ جناب یاس @khatooonjan 🪴ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاتون، خانه‌ی روایت‌‌‌های مردمی است از قانون حمایت از خانواده... با ما همراه باشید.👇🏻 https://eitaa.com/khatooonjan
- تو چه جوری می رسی کتاب بخونی؟ - با نوار! پارسال همین روزها خانم عطارزاده خبر دادند. اینکه نوار تخفیف ۷۰ درصدی گذاشته و بهترین فرصت برای خرید اشتراک سالانه است. خریدمش و ۲۰ روز مانده که یک سال بشود. کتابی نبوده که بخواهمش و در نوار نباشد. همه چیز دارد. حالا دوباره تخفیف ۸۰ درصد گذاشته. با شماره دیگرم اشتراک را خریدم. به امید سالی پر داستان و پر روایت. کد تخفیف ۸۰ درصدی نوار : 80subs ________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
- تو چه جوری می رسی کتاب بخونی؟ - با نوار! پارسال همین روزها خانم عطارزاده خبر دادند. اینکه نوار تخ
انگار ظرفیتش تموم‌شده! و البته فهمیدم دوستانی هم هستند که هرماه اشتراک رایگان نوار رو از آی‌گپ تمدید میکنند.
دیشب یک کار بزرگ کردم. برای اولین‌بار با سه‌بچه تنهایی از خانه رفتم بیرون. سوار اسنپ‌شان کردم. یک ربع در راه بودیم. توی اسنپ بچه‌ها را کنترل کردم تا رسیدیم مسجد! مثل بالابردن ۳۰ کیلو وزنه‌ی دمبل بود برای جلو بازو! شب که می‌خواستم بخوابم هر دو مچم درد می‌کرد. دردی شناور در لذت! _۶اردیبهشت‌ماه۱۴۰۴ ____________________ @Mamaa_do
بزرگداشت دکتر سیمین دانشور در صد و چهارمین سالگرد زادروز ایشان ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت ۱۶ تهران، دزاشیب، خیابان رمضانی، خیابان دانشور، کوچه‌ی پسندیده، خانه‌موزه‌ی جلال آل‌احمد و سمین دانشور @jalalaleahmad_simindaneshvar ________________ @Mamaa_do
صبح توی بست‌نویسی روایتم را خواندم. همانی که از ترس خودافشایی منتشرش نکردم. نتیجه جالب بود. همه با من همراه شدند. درد من را تجربه کرده بودند. با مدل خاص خودشان. من هم مدل خودم را داشتم. روایت از یک جمله پرتکرار این روزهایم بود. اینکه « نمی‌خواهم به کسی زحمت بدهم». خسته‌ام خیلی خسته. فعلا این جمله را می‌خواهم به خودم بگویم. نمی‌خواهم به خودم زحمت بدهم. بچه‌ها خوابیدن. بگیر بخواب. اما روحم نیاز به تنفس دارد و در نخوابیدن جسم را راضی می‌کند. کتاب «شهر در ادبیات» را بر میدارم. ترکیب دوست داشتنی من. تکه‌ای را می‌خوانم. از ادبیات می‌گوید در فرانسه قرن نوزده. وقتی هاسمان همه‌ی هویت قدیمی آدم‌ها را زیر بلوارهای پهن له کرده بود. ادبیات در بستر شهر شکل گرفته. در بستر هویت جمعی آدم‌ها از مکان. کمی نفسم بالا می‌آید. قهوه‌ام را می‌خورم. گرمایش کم شده. نمی‌چسبد به جانم. راهی ندارم باید بخوابم. اعصابم برای سر و کله زدن با بچه‌ها خواب می‌خواهد. خوابم نمی‌برد. من در آینده می‌خواهم چه کار کنم. بچه‌ها را چه کنم. فکر‌ها را مچاله می‌کنم. پرت میکنم لای همین کلمات. حالا شاید خوابم ببرد. چشم‌هایم را می‌بندم. سکوت خانه مانند حفره‌ای توخالی من را درون خود می‌کشد. مثل مرده‌ای که دارد از تونلی سیاه بالا می‌رود. ناگهان پرت می‌‌شوم بیرون. صدای گریه می‌آید. آیه بیدار شده. بلند می‌شوم. بغلش می‌کنم. دستانم را می‌گیرد. می‌بوسمش. می‌خندد. هنوز تنش گرم خواب است. گرمایش جانم را برمی‌گرداند. شیرش می‌دهم. در آغوش هم آرام می‌گیریم. به چشم‌های گردش لبخند می‌زنم. زندگی دوباره برمی‌گردد. _______ @Mamaa_do
دیشب تا خواب چشمکی زد دنبالش دویدم. بغلش کردم. همه بیدار بودند. نگران هیچ چیز نبودم و با او رفتم. ساعت ۲:۴۵ دقیقه نیمه شب خودم بیدار شدم. بچه‌ها خواب بودند. همه‌جا آرام بود. از خواب سیر شده بودم. بستنی کاکائویی آوردم با نوتلا و بیسکوییت پتی‌پور. روی بسکوییت اول نوتلا زدم و بعد یک قاشق بزرگ بستنی. همه را یک جا خوردم و جانم خنک شد. فکر کردم بنویسم. اما گفتم وقت هست و بروم بخوابم. باز خوابیدم. صبح هم هر وقت خواستم بیدار شدم. دلم شور نمیزد که الان پسرها نم زده‌اند و همه جا بوی جیش خشک شده گرفته و درجا باید ببرمشان حمام و هر چه تشک و پتو هست بندازم تو ماشین. تا ۸ صبح خوابیدم. فهمیدم بین خوابم آیه هم بیدار شده بود و رفته بیرون. حالا بیدار شدم و رفتم بیرون از اتاق. شبکه مستند داشت سفری overland به خوزستان نشان می‌داد. نشستم روی مبل. به صدا و بازی بچه‌ها گوش نمی‌دادم. حتما صبحانه هم خورده بودند و حالا سرحال دنبال‌بازی می‌کردند. با مرد همراه شدم. داشت می‌رفت سمت آبشار شهیون در خوزستان. بعد از کوهنوردی سه ساعته مرد گفت رسیدیم. خواست سه نفس عمیق بکشیم بعد چشم باز کنیم. سه نفس کشیدم. بوی خاگینه و بوی نم آبشار با هم قاطی شده بود‌. چشم که باز کردم مامان و آبشار را کنار هم دیدم. عجب بهشتی. مامان خندید و گفت: بیا دخترم صبحانه‌ات اماده است. بلند شدم پشت میز آماده صبحانه نشستم و خوشحال بودم که دختر این خانه هستم.🌿 با تاخیر😅
چقدر قم خوبه🥲😀 یک عالمه چیز زیر قیمت خریدم و در ابرها به سر می‌برم. از مجله زیرخاکی و قیمت قدیم بگیر تا اسباب و بازی و لباس...😌👌 ___ @Mamaa_do
مامادو♡
چقدر قم خوبه🥲😀 یک عالمه چیز زیر قیمت خریدم و در ابرها به سر می‌برم. از مجله زیرخاکی و قیمت قدیم بگی
و خب فرصت کنم عکس اسباب‌بازی‌هارو میگذارم و معرفی می‌کنم خیلی خوبن و البته مجله‌ام😎 ___ @Mamaa_do
همیشه آخرین کاری که می‌کنم یا اصلا نمی‌کنم مسواک زدن است. آخر شب وقتی همه‌ی کارها تمام شده. صدای دلینگ دلینگ ماشین ظرف‌شویی می‌آید. اسباب‌بازی‌ها توی کتاب‌خانه خوابیده‌اند. هال را جارو زده‌ام. روی کابینت‌ها را دستمال کشیده‌ام و ظاهر خانه از نظر خودم مرتب کرده‌ام. آن موقع بچه‌ها خوابیده‌اند و دیگر کسی با من کاری ندارد و یادم می‌آید که مسواک نزده‌‌ام. شام همبرگر داشتیم. سر همان گاز اول تکه‌ای گوشت سفت رفت لای دندانم. موقع شام دادن به بچه‌ها و جمع‌جور کردن خانه با زبان خواستم درش بیاورم که نشد. تا حالا که همه‌ی کارها تمام شده. مسواک هم زدم و مانده نوشتن‌. نوشتن به آخرین نفس‌های من هم نمی‌رسد. دیروز خانم موسوی در دورهمی نویسنده‌های قم گفتند: صادقانه‌اش اینه که نمیشه همسری و مادری و خانه‌داری رو با نویسندگی ترکیب کرد. باید همه‌چیز را بگذاری زمین و نویسندگی را برداری. و گرنه از تو نویسنده در نمی‌آید. و من از آن روز دارم فکر می‌کنم طفلک نوشتن من چقدر غریب است! ___ @Mamaa_do
مدریت کردن خواب بچه‌ها مهم‌ترین مسئله است. اینکه هر سه همزمان بخوان. حالا ساعت ۱۰:۳۰ صبحه. هرسه خوابیدن و به دو سوال تکراری در مورد نوشتن و خواندن و مدیریت بچه‌ها دارم جواب میدم. ببخشید که صدام آرومه و ناقص دارم جواب میدم. امیدوارم کمک‌تون کنه🌿❤️🙏