دیشب یک کار بزرگ کردم. برای اولینبار
با سهبچه تنهایی از خانه رفتم بیرون. سوار اسنپشان کردم. یک ربع در راه بودیم. توی اسنپ بچهها را کنترل کردم تا رسیدیم مسجد!
مثل بالابردن ۳۰ کیلو وزنهی دمبل بود برای جلو بازو! شب که میخواستم بخوابم هر دو مچم درد میکرد. دردی شناور در لذت!
#روزمره_نویسی
_۶اردیبهشتماه۱۴۰۴
____________________
@Mamaa_do
بزرگداشت دکتر سیمین دانشور
در صد و چهارمین سالگرد زادروز ایشان
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
ساعت ۱۶
تهران، دزاشیب، خیابان رمضانی، خیابان دانشور، کوچهی پسندیده، خانهموزهی جلال آلاحمد و سمین دانشور
@jalalaleahmad_simindaneshvar
________________
@Mamaa_do
صبح توی بستنویسی روایتم را خواندم. همانی که از ترس خودافشایی منتشرش نکردم. نتیجه جالب بود. همه با من همراه شدند. درد من را تجربه کرده بودند. با مدل خاص خودشان. من هم مدل خودم را داشتم. روایت از یک جمله پرتکرار این روزهایم بود. اینکه « نمیخواهم به کسی زحمت بدهم».
خستهام خیلی خسته. فعلا این جمله را میخواهم به خودم بگویم. نمیخواهم به خودم زحمت بدهم. بچهها خوابیدن. بگیر بخواب. اما روحم نیاز به تنفس دارد و در نخوابیدن جسم را راضی میکند. کتاب «شهر در ادبیات» را بر میدارم. ترکیب دوست داشتنی من. تکهای را میخوانم. از ادبیات میگوید در فرانسه قرن نوزده. وقتی هاسمان همهی هویت قدیمی آدمها را زیر بلوارهای پهن له کرده بود. ادبیات در بستر شهر شکل گرفته. در بستر هویت جمعی آدمها از مکان.
کمی نفسم بالا میآید. قهوهام را میخورم. گرمایش کم شده. نمیچسبد به جانم. راهی ندارم باید بخوابم. اعصابم برای سر و کله زدن با بچهها خواب میخواهد. خوابم نمیبرد. من در آینده میخواهم چه کار کنم. بچهها را چه کنم. فکرها را مچاله میکنم. پرت میکنم لای همین کلمات. حالا شاید خوابم ببرد. چشمهایم را میبندم. سکوت خانه مانند حفرهای توخالی من را درون خود میکشد. مثل مردهای که دارد از تونلی سیاه بالا میرود. ناگهان پرت میشوم بیرون. صدای گریه میآید. آیه بیدار شده. بلند میشوم. بغلش میکنم. دستانم را میگیرد. میبوسمش. میخندد. هنوز تنش گرم خواب است. گرمایش جانم را برمیگرداند. شیرش میدهم. در آغوش هم آرام میگیریم. به چشمهای گردش لبخند میزنم. زندگی دوباره برمیگردد.
#روزمره_نویسی
_______
@Mamaa_do
دیشب تا خواب چشمکی زد دنبالش دویدم. بغلش کردم. همه بیدار بودند. نگران هیچ چیز نبودم و با او رفتم. ساعت ۲:۴۵ دقیقه نیمه شب خودم بیدار شدم. بچهها خواب بودند. همهجا آرام بود. از خواب سیر شده بودم. بستنی کاکائویی آوردم با نوتلا و بیسکوییت پتیپور. روی بسکوییت اول نوتلا زدم و بعد یک قاشق بزرگ بستنی. همه را یک جا خوردم و جانم خنک شد. فکر کردم بنویسم. اما گفتم وقت هست و بروم بخوابم. باز خوابیدم. صبح هم هر وقت خواستم بیدار شدم. دلم شور نمیزد که الان پسرها نم زدهاند و همه جا بوی جیش خشک شده گرفته و درجا باید ببرمشان حمام و هر چه تشک و پتو هست بندازم تو ماشین. تا ۸ صبح خوابیدم. فهمیدم بین خوابم آیه هم بیدار شده بود و رفته بیرون. حالا بیدار شدم و رفتم بیرون از اتاق. شبکه مستند داشت سفری overland به خوزستان نشان میداد. نشستم روی مبل. به صدا و بازی بچهها گوش نمیدادم. حتما صبحانه هم خورده بودند و حالا سرحال دنبالبازی میکردند. با مرد همراه شدم. داشت میرفت سمت آبشار شهیون در خوزستان. بعد از کوهنوردی سه ساعته مرد گفت رسیدیم. خواست سه نفس عمیق بکشیم بعد چشم باز کنیم. سه نفس کشیدم. بوی خاگینه و بوی نم آبشار با هم قاطی شده بود. چشم که باز کردم مامان و آبشار را کنار هم دیدم. عجب بهشتی. مامان خندید و گفت:
بیا دخترم صبحانهات اماده است.
بلند شدم پشت میز آماده صبحانه نشستم و خوشحال بودم که دختر این خانه هستم.🌿
#روز_دختر_مبارک
با تاخیر😅
چقدر قم خوبه🥲😀
یک عالمه چیز زیر قیمت خریدم و در ابرها به سر میبرم.
از مجله زیرخاکی و قیمت قدیم بگیر تا اسباب و بازی و لباس...😌👌
#هعی
#کاشقمزندگیمیکردم
___
@Mamaa_do
مامادو♡
چقدر قم خوبه🥲😀 یک عالمه چیز زیر قیمت خریدم و در ابرها به سر میبرم. از مجله زیرخاکی و قیمت قدیم بگی
و خب فرصت کنم عکس اسباببازیهارو میگذارم و معرفی میکنم
خیلی خوبن
و البته مجلهام😎
___
@Mamaa_do
همیشه آخرین کاری که میکنم یا اصلا نمیکنم مسواک زدن است. آخر شب وقتی همهی کارها تمام شده. صدای دلینگ دلینگ ماشین ظرفشویی میآید. اسباببازیها توی کتابخانه خوابیدهاند. هال را جارو زدهام. روی کابینتها را دستمال کشیدهام و ظاهر خانه از نظر خودم مرتب کردهام. آن موقع بچهها خوابیدهاند و دیگر کسی با من کاری ندارد و یادم میآید که مسواک نزدهام.
شام همبرگر داشتیم. سر همان گاز اول تکهای گوشت سفت رفت لای دندانم. موقع شام دادن به بچهها و جمعجور کردن خانه با زبان خواستم درش بیاورم که نشد. تا حالا که همهی کارها تمام شده. مسواک هم زدم و مانده نوشتن. نوشتن به آخرین نفسهای من هم نمیرسد.
دیروز خانم موسوی در دورهمی نویسندههای قم گفتند: صادقانهاش اینه که نمیشه همسری و مادری و خانهداری رو با نویسندگی ترکیب کرد. باید همهچیز را بگذاری زمین و نویسندگی را برداری. و گرنه از تو نویسنده در نمیآید.
و من از آن روز دارم فکر میکنم طفلک نوشتن من چقدر غریب است!
#روزمره_نویسی
___
@Mamaa_do
مامادو♡
همیشه آخرین کاری که میکنم یا اصلا نمیکنم مسواک زدن است. آخر شب وقتی همهی کارها تمام شده. صدای دلی
#بازخورد
بلاخره میخواهم جواب این سوال را خلاصه بدهم🙊🤪🤓
مامادو♡
مدریت کردن خواب بچهها مهمترین مسئله است. اینکه هر سه همزمان بخوان. حالا ساعت ۱۰:۳۰ صبحه. هرسه خوا
°چه جوری هر سه رو باهم میخوابونی؟
- اینجوری!
°بین خواب بیدار نمیشن؟
- میشن و باز ننو رو تکون میدم یا شیشه میدم.
°چقدر میخوابن؟
- یک ساعت و نهایتا یک ساعت و نیم
°چرا انقدر زود میخوابن؟
- صبح ساعت ۶:۳۰ الی ۷ همه بیدار میشن. حدود ۱۱ دوباره میخوابن تا ۱۲ اینا و شب هم ۹:۳۰ الی ۱۰ میخوابن
°تو شب بیدار نمیشن؟
- چرا حداقل دو الی سه بار و تازه الان خوب شدن و اوضاع مساعد شده. قبلا هر ساعت بیدار میشدن. تا همین چند ماه پیش که بلاخره جای خواب بچهها رو جدا کردیم و گذاشتیم توی اتاق خودشون و توی تخت خودشون. قبلا یکی از پسرها با باباشون تو یه اتاق. من یکی دیگه با ایه تو یک اتاق دیگه میخوابیدیم. از بس تو شب بیدار میشدن و مجبور بودیم از هم جدا بخوابونیم تا حداقل همدیگه رو موقع گریه بیدار نکنن. خلاصه داستانها داشتیم تا به اینجا رسیدیم!🙄🤓😃
° آیه با پسرها می خوابه؟
- آیه تو اتاق ماست و فعلا تخت نداره 😀 و پروژه بعدی جداسازی جای خواب ایه است.
#پروژهخواببچهها
#سوال
گوش راستم از گوش چپم بیشتر میشنود. این یک واقعیت بود تا همین چند وقت پیش.
پارسال دائم با گوش راستم کتاب و پادکست گوش دادم. شاید روزی دو ساعت. در سال فکر کنم 1000 ساعت شد. هفته پیش اول صبح بود. تازه همه بیدار شده بودیم. گوش راستم خیلی میخارید. گوشپاکن تمام شده بود. فقط مانده بود گوشپاککن بچهها. مال ۳سال پیش است. پنبهی سر آن بزرگ است. میخواستم کل سرم را از خارش گوش بکنم. با فشار گوشپاککن را کردم توی گوشم. سرش گیر کرد. میله پلاستیکی کوچکش درآمد. انگار یک دفعه رفتم توی غار. صداها درهم شد. مطمئن شدم که گوش چپم مرخص است.
باید فکری میکردم. پنبه را میترسیدم در بیاورم. پنبه با هر قورت دادن آب دهانم پایین تر میرفت. همسرم سرکار بود. زنگ زدم که بیاید و برویم دکتر. سرکلاس بود و نمیشد. با پنس خواستم دربیاورم. دو سر پنس تکه ای پنبه کند و بقیه را هل داد پایین. رفت جایی که دستم به آن نمیرسید. ماندم چه کنم. میترسیدم صبحانه بخورم یا حتی نفس بکشم. صدای بچه ها گنگ بود و محو. چای ریختم. خرما برداشتم. زیر چای را خیلی وقت بود خاموش کرده بودم. ساعت 11 صبح شده بود. نه ناهار درست کرده بودم نه دستی به خانه کشیده بودم. فقط در غار دور خودم چرخیده بودم. لیوان چای را بین دو دستم گرفتم. ولرم بود. همان کنار گاز یه نفس خوردم و یک دفعه قورت دادم. پنبه پایینتر رفت. فکر کردم به گوشم. به مسیر مارپیچی که صداها را میلرزاند تا به گوش من برسد. حس کردم پنبه خیس شده. حتما ترشحات لزج و زردی بود که یک چیز اضافه را در مسیرش حس کرده بود. با پنبه کنار آمدم. فکر کردم یک گوش ندارم. حالا باید چه کار کنم.
بچه ها صبحانه درستی نخورده بودند. ناهار هم نداشتم. از آشپزخانه به کل خانه نگاه کردم. رخت آویز خالی شده بود و هر گوشه خانه رنگی از لباس های خشک شده داشت. به صداهای جدید عادت کردم. نرمتر بودند و گرد. پنس را برداشتم که بگذارم سرجایش. کیف مانیکور را باز کردم. چیزی شبیه سوهان به چشمم خورد. میله ای پهن و فلزی بود. سرش اندازه یک عدس بود که برآمده بود. فکر کردم میله را بکنم توی گوشم. این عدس مانند می افتد پشت پنبه و درش می آورد. بدون فکر و نگرانی توی گوشم کردم و پنبه درجا درآمد. گلوله ای شده بود قدر نخود. کمی چرب و یک طرفش قهوهای. تا کجاها را دیده بود.
پنبه انداختمش توی سطل و به زندگی ادامه دادم. همان موقع که به نداشتن یک گوش داشتم عادت میکردم. آیه را بغل کردم. حواسم از او پرت شده بود. هدست گوش راست توی دهانش بود. درش آوردم. خیس و چسبناک بود. با لباسم خشک کردم . سریع به گوشی وصل کردم. صدایی از آن نمیآمد. سوخته بود اما امید داشتم درست شود. تا همین چند روز پیش که انداختمش دور. مطمئن شدم کار نمیکند. حالا راهی نداشتم جز اینکه از هدست گوش چپ استفاده کنم. هدست را گذاشتم. با همان صدای نرمال همیشگی برای گوش راست. از جا پریدم. صدا خیلی بلند بود. حالا گوش چپم بهتر میشنود. یک سال آینده را فقط با این گوش میشنوم تا به پای آن یکی برسد. نمی دانم برای مغزم فرق هم میکند که از چب بشنود یا راست. اما حالا من حواستم به لرزشی که صدا را از پیچ گوش رد میکند هست. مثل کسانی که کتاب زیاد میخوانند و عینکی میشوند احتمالا من سمعکی میشوم!
#روزمره_نویسی
#تمرینرهاوناهشیار
#گوشراستییاگوشچپ؟
___
@Mamaa_do