چقدر قم خوبه🥲😀
یک عالمه چیز زیر قیمت خریدم و در ابرها به سر میبرم.
از مجله زیرخاکی و قیمت قدیم بگیر تا اسباب و بازی و لباس...😌👌
#هعی
#کاشقمزندگیمیکردم
___
@Mamaa_do
مامادو♡
چقدر قم خوبه🥲😀 یک عالمه چیز زیر قیمت خریدم و در ابرها به سر میبرم. از مجله زیرخاکی و قیمت قدیم بگی
و خب فرصت کنم عکس اسباببازیهارو میگذارم و معرفی میکنم
خیلی خوبن
و البته مجلهام😎
___
@Mamaa_do
همیشه آخرین کاری که میکنم یا اصلا نمیکنم مسواک زدن است. آخر شب وقتی همهی کارها تمام شده. صدای دلینگ دلینگ ماشین ظرفشویی میآید. اسباببازیها توی کتابخانه خوابیدهاند. هال را جارو زدهام. روی کابینتها را دستمال کشیدهام و ظاهر خانه از نظر خودم مرتب کردهام. آن موقع بچهها خوابیدهاند و دیگر کسی با من کاری ندارد و یادم میآید که مسواک نزدهام.
شام همبرگر داشتیم. سر همان گاز اول تکهای گوشت سفت رفت لای دندانم. موقع شام دادن به بچهها و جمعجور کردن خانه با زبان خواستم درش بیاورم که نشد. تا حالا که همهی کارها تمام شده. مسواک هم زدم و مانده نوشتن. نوشتن به آخرین نفسهای من هم نمیرسد.
دیروز خانم موسوی در دورهمی نویسندههای قم گفتند: صادقانهاش اینه که نمیشه همسری و مادری و خانهداری رو با نویسندگی ترکیب کرد. باید همهچیز را بگذاری زمین و نویسندگی را برداری. و گرنه از تو نویسنده در نمیآید.
و من از آن روز دارم فکر میکنم طفلک نوشتن من چقدر غریب است!
#روزمره_نویسی
___
@Mamaa_do
مامادو♡
همیشه آخرین کاری که میکنم یا اصلا نمیکنم مسواک زدن است. آخر شب وقتی همهی کارها تمام شده. صدای دلی
#بازخورد
بلاخره میخواهم جواب این سوال را خلاصه بدهم🙊🤪🤓
مامادو♡
مدریت کردن خواب بچهها مهمترین مسئله است. اینکه هر سه همزمان بخوان. حالا ساعت ۱۰:۳۰ صبحه. هرسه خوا
°چه جوری هر سه رو باهم میخوابونی؟
- اینجوری!
°بین خواب بیدار نمیشن؟
- میشن و باز ننو رو تکون میدم یا شیشه میدم.
°چقدر میخوابن؟
- یک ساعت و نهایتا یک ساعت و نیم
°چرا انقدر زود میخوابن؟
- صبح ساعت ۶:۳۰ الی ۷ همه بیدار میشن. حدود ۱۱ دوباره میخوابن تا ۱۲ اینا و شب هم ۹:۳۰ الی ۱۰ میخوابن
°تو شب بیدار نمیشن؟
- چرا حداقل دو الی سه بار و تازه الان خوب شدن و اوضاع مساعد شده. قبلا هر ساعت بیدار میشدن. تا همین چند ماه پیش که بلاخره جای خواب بچهها رو جدا کردیم و گذاشتیم توی اتاق خودشون و توی تخت خودشون. قبلا یکی از پسرها با باباشون تو یه اتاق. من یکی دیگه با ایه تو یک اتاق دیگه میخوابیدیم. از بس تو شب بیدار میشدن و مجبور بودیم از هم جدا بخوابونیم تا حداقل همدیگه رو موقع گریه بیدار نکنن. خلاصه داستانها داشتیم تا به اینجا رسیدیم!🙄🤓😃
° آیه با پسرها می خوابه؟
- آیه تو اتاق ماست و فعلا تخت نداره 😀 و پروژه بعدی جداسازی جای خواب ایه است.
#پروژهخواببچهها
#سوال
گوش راستم از گوش چپم بیشتر میشنود. این یک واقعیت بود تا همین چند وقت پیش.
پارسال دائم با گوش راستم کتاب و پادکست گوش دادم. شاید روزی دو ساعت. در سال فکر کنم 1000 ساعت شد. هفته پیش اول صبح بود. تازه همه بیدار شده بودیم. گوش راستم خیلی میخارید. گوشپاکن تمام شده بود. فقط مانده بود گوشپاککن بچهها. مال ۳سال پیش است. پنبهی سر آن بزرگ است. میخواستم کل سرم را از خارش گوش بکنم. با فشار گوشپاککن را کردم توی گوشم. سرش گیر کرد. میله پلاستیکی کوچکش درآمد. انگار یک دفعه رفتم توی غار. صداها درهم شد. مطمئن شدم که گوش چپم مرخص است.
باید فکری میکردم. پنبه را میترسیدم در بیاورم. پنبه با هر قورت دادن آب دهانم پایین تر میرفت. همسرم سرکار بود. زنگ زدم که بیاید و برویم دکتر. سرکلاس بود و نمیشد. با پنس خواستم دربیاورم. دو سر پنس تکه ای پنبه کند و بقیه را هل داد پایین. رفت جایی که دستم به آن نمیرسید. ماندم چه کنم. میترسیدم صبحانه بخورم یا حتی نفس بکشم. صدای بچه ها گنگ بود و محو. چای ریختم. خرما برداشتم. زیر چای را خیلی وقت بود خاموش کرده بودم. ساعت 11 صبح شده بود. نه ناهار درست کرده بودم نه دستی به خانه کشیده بودم. فقط در غار دور خودم چرخیده بودم. لیوان چای را بین دو دستم گرفتم. ولرم بود. همان کنار گاز یه نفس خوردم و یک دفعه قورت دادم. پنبه پایینتر رفت. فکر کردم به گوشم. به مسیر مارپیچی که صداها را میلرزاند تا به گوش من برسد. حس کردم پنبه خیس شده. حتما ترشحات لزج و زردی بود که یک چیز اضافه را در مسیرش حس کرده بود. با پنبه کنار آمدم. فکر کردم یک گوش ندارم. حالا باید چه کار کنم.
بچه ها صبحانه درستی نخورده بودند. ناهار هم نداشتم. از آشپزخانه به کل خانه نگاه کردم. رخت آویز خالی شده بود و هر گوشه خانه رنگی از لباس های خشک شده داشت. به صداهای جدید عادت کردم. نرمتر بودند و گرد. پنس را برداشتم که بگذارم سرجایش. کیف مانیکور را باز کردم. چیزی شبیه سوهان به چشمم خورد. میله ای پهن و فلزی بود. سرش اندازه یک عدس بود که برآمده بود. فکر کردم میله را بکنم توی گوشم. این عدس مانند می افتد پشت پنبه و درش می آورد. بدون فکر و نگرانی توی گوشم کردم و پنبه درجا درآمد. گلوله ای شده بود قدر نخود. کمی چرب و یک طرفش قهوهای. تا کجاها را دیده بود.
پنبه انداختمش توی سطل و به زندگی ادامه دادم. همان موقع که به نداشتن یک گوش داشتم عادت میکردم. آیه را بغل کردم. حواسم از او پرت شده بود. هدست گوش راست توی دهانش بود. درش آوردم. خیس و چسبناک بود. با لباسم خشک کردم . سریع به گوشی وصل کردم. صدایی از آن نمیآمد. سوخته بود اما امید داشتم درست شود. تا همین چند روز پیش که انداختمش دور. مطمئن شدم کار نمیکند. حالا راهی نداشتم جز اینکه از هدست گوش چپ استفاده کنم. هدست را گذاشتم. با همان صدای نرمال همیشگی برای گوش راست. از جا پریدم. صدا خیلی بلند بود. حالا گوش چپم بهتر میشنود. یک سال آینده را فقط با این گوش میشنوم تا به پای آن یکی برسد. نمی دانم برای مغزم فرق هم میکند که از چب بشنود یا راست. اما حالا من حواستم به لرزشی که صدا را از پیچ گوش رد میکند هست. مثل کسانی که کتاب زیاد میخوانند و عینکی میشوند احتمالا من سمعکی میشوم!
#روزمره_نویسی
#تمرینرهاوناهشیار
#گوشراستییاگوشچپ؟
___
@Mamaa_do
هفتهی آخر زندگی زن جوان و افسردهای را میبینیم که دکتر جوابش کرده و میداند میمیرد. این قلاب اول داستان است. تنها کشمکش و چالش شخصیت!
این که شخصیت به اسم «بیپدر و مادر» میمیرد یا نه؟ اینکه چطور هفته آخر را سپری میکند جذاب است.
هر فصل یک روز هفته است. روزی که دارد به مرگ نزدیک میشود. اما خواننده را با خود نمیکشد. چندبار کتاب را ول کردم و دوباره شروع کردم که مثلا تمام شود.
چند مشکل اساسی با آن داشتم و یک مزیت مهم داشت.
داستان کشش نداشت. اتفاق دراماتیک نداشت. تحول نداشت. تنها اتفاق مردن زن است. گذشتهی او به صورت سیال ذهن بیان میشود اما باز کمکی به پیشبرد داستان نمیکند. صحنهها و جملههای تکراری روی اعصاب است. تصویر موتیف دارد بدون هیچ تحولی.
مزیت مهم:
داستان پر از تصویر است. گفتن ۵ درصد و نشان دادن ۹۵ درصد. نشان دادنها بدیع و جاندار است
ولی دو مشکل داشتم با آن:
۱- تصویرها انقدر زیاد، پرتکرار و پشت سرهم است که تو گم میشوی. اذیت میشوی. انقدر سیاه و غمبار است که مچاله میشوی
۲- تصویرها اکثرا تشبیه هستند. تصویر متناسب با موقعیت نیست.
مثلا جلال یا هدایت تصویرِ بهموقع میدهند. در نقاط حساس درماتیک یک تصویر مرتبط و مهم داریم. تصویر یک موقیعیت را متناظر با یک موقعیت دیگر نشان میدهد.
مثلا جایی که در سنگیبرگوری جلال وقتی دارد با عجله از دستشویی بیرون میآید و با آن حال وا رفته حضرات اسپرم را برای دکتر میبرد. میگوید این موقعیت مثل بردن سر مختار برای خولی است. این تصویر در ذهن خواننده ماندگار میشود. اما آن همه تصویر پشتهم نه.
#پنج_از_چهل
___
@Mamaa_do
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکسال اول همیشه خیلی سخت است. یک سال بعد فوت عزیز, یک سال اول تولد فرزند. حالا از اینکه همبازی دارند خوشحالم. خستگی را میتکانم. چای میریزم. لپتاپ را میگذارم روی اپن و متنمرا باز میکنم. فعلا اجازه ایستاده کار کردن را به من میدهند. خرما را از یخچال میآورم. فنجان را زیر آبسردکن میگیرم. آماده خوردن است. یک نفس میخورم و صدای خندهی بچهها بهترین موسیقی متن من میشود!
#روزمره_نویسی
____________________________
@Mamaa_do
امروز فهمیدم هر چه برای کاری بیشتر زحمت کشیده باشم. سوگ از دست دادنش سختتر است. اینکه قبول کنی تلاشهایت به نتیجه نرسیده. روانشناسها میگویند پذیرش گام اول سوگ است. باید در همان ماههای اول فرد سوگوار قبول کند عزیرش از دنیا رفته. امروز فیلم عطر یاس بوی کافور را دیدم. مرد ۵سال است زنش را از دست داده. در پنجمین سالگرد فوت همسرش به خواهرش میگوید:
«من امروز رفتن همسرم را باور کردم. دیگر نمیخواهم با لباسهایش زندگی کنم. خاطرات خوب او کافیست».
فکر کردم پذیرش برای بعضیها مرحلهی آخر است. برای پذیرش نباید عجله کرد وگرنه درست کار نمیکند.
#روزمره_نویسی
#فیلم
#سوگ
____________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
امروز فهمیدم هر چه برای کاری بیشتر زحمت کشیده باشم. سوگ از دست دادنش سختتر است. اینکه قبول کنی تلاش
خیلی ناراحتم
عمقی که بالا هم نمیاد!
سوگواره تلاشی هستم که نشد!
#سوگ
#گردهماییسالانهمبنا
________________________
@Mamaa_do