eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم برای جلال تنگ شده بود. در نوار نوشتم جلال‌آل‌احمد هر چه آمد را گوش داده بودم تا رسیدم به اورازان. حدود دو ساعت بود و یک روزه جمع می‌شد. نیمی موقع تمیز کردن آشپزخانه و نیمی موقع خواباندن بچه‌ها و غذا پختن. خود جلال هم نمی‌داند این کتاب چه فرمی دارد. سفرنامه است یا یادداشت. میگفت البته مهم هم نیست. او این نوشته‌ها را بدون هدف انتشار نوشته. وقتی یک سال در روستای پدری در اورازان ساکن بوده. کتاب هشت فصل دارد و در هر کدام ویژگی‌خاصی از مردمان اورازان را شرح داده. دقت و توجه جلال دید من را هم تیز می‌کند. در سفرهایی که به روستاها خواهم داشت. سر فرصت توضیح می‌دهد که مردمان چگونه زندگی می‌کنند‌. کار می‌کنند. غذا می‌خورند. لباس می‌پوشند. جشن و عزا می‌گیرند و به چه چیزهایی اعتقاد دارند. بیشتر شبیه به نمونه موردی خوبی برای تحقیق پیرامون روستا‌هاست و در عین‌حال کیف و لذت شنیدن قلم جلال از زبان اقای اعتماد را هم دارد. هفت از چهل _______________________ @Mamaa_do
توی کتاب‌خانه چند کتاب تصویری داریم از کودکی محمدحسین. کتاب را مادرش داده. مدت زیادی در جایی امن گذاشته و حالا که پسرها عشق کتاب شده‌اند به آن‌ها داده. هربار که کتاب‌ها را برای بچه‌ها می‌خوانیم محمدحسین استرس می‌گیرد که پاره نشوند. به من هم زیاد سفارش می‌کند که خراب نشوند. انقدر که گذاشته‌ام بالا کتاب‌خانه و چه بشود که در بیاورم. شاید حسودی‌ام می‌شود. به اینکه خودم از کودکی‌ام کتابی ندارم. یعنی مادرم برایم نگه نداشته و به من نرسانده. البته طبیعی هم هست. مادر من اهل نگه داشتن چیز اضافه نیست. ما توی خانه انباری نداریم. ولی مادرشوهرم این‌طور نیست. توی خود خانه یک اتاق را انباری کرده‌اند. لوازم اضافه آنجاست‌‌. چند طبقه برای ظرف‌های پلاستیکی است. ظرف‌های ماست یا ظرف غذاهای بیرون بر. مادرشوهرم همیشه در کمدش یک وسیله دارد که بخواهد کادو بدهد. وسیله‌ای که احتمالا خاکش را باید اول بگیرد. اما مامانم این‌طور نیست. خیلی وقت‌ها مدت‌ها دنبال لباسی میگشتم و بعد فهمیدم مامان انداخته دور. من شباهت زیادی به مادرشوهرم دارم و محمدحسین به مادر من. البته شباهت در یک طیف که کم‌رنگ و پررنگ دارد. ما هر دو از مادرهایمان اثر گرفته‌ایم‌. اثر نامرئی که خودمان هم متوجه آن نیستیم!
زری اولش نمی‌خواست این‌کار را بکند. بعد شهادت یوسف با ناله می‌گوید که می‌خواسته بچه‌هایش را با محبت بزرگ کند ولی نگذاشتند و حالا با کینه آن‌ها را بزرگ می‌کند. خان‌کاکا اما مثل همه‌ی ما ترسیده که موقعیت خودش را از دست بدهد. گفته نگو زن‌داداش خون را با خون جواب نمی‌دهند. خون را با آب جواب می‌دهند و این ترس! نقطه‌ی تحول زری بوده.... هشت از چهل ___________________ @Mamaa_do
مامادو♡
زری اولش نمی‌خواست این‌کار را بکند. بعد شهادت یوسف با ناله می‌گوید که می‌خواسته بچه‌هایش را با محبت
______ همیشه آخر کتاب‌هایم به آخر تکان‌های ننو می‌رسد. این‌بار هم همین شد. صورتم خیس اشک بود و مک‌ماهون نامه تسلی برای زری فرستاده بود. سووشون را برای بار دوم گوش دادم. این بار از میانه دلم آشوب شد و زدم جلو و رساندم به خواب‌های آشفته زری و بعد آمدن آن اسب بی‌سوار و رفتن زری به غار تنهایی و آمدن آن پیرفرزانه و متحول شدن زری. آخ اشک ریختم. از ته جانم. خانه روی هواست‌. از دیروز عصر که نشستم روی مبل و کنار زری وقتی افتاده بود در بستر و هوش و حواس نداشت. مرگ را باور نمی‌کرد. می‌ترسید دیوانه باشد. این بار دوم می‌توانستم از تکنیک‌های خانم دانشور هم لذت ببرم‌‌. از کد‌هایی که در داستان گذاشته و چه برداشت‌هایی کرده‌. من با زری بودم. می‌توانستم نسبتی با آن پیدا کنم. داستان زمان و مکان ندارد. درست است روایت ظلم انگلیس‌ در سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ است بر سر ما ایرانی‌ها و مقاومت یوسف و زنانگی زری. اما مگر ظلم تمام می‌شود. مگر حس مراقبت و لطافت ما زن‌ها از شوهر و بچه‌مان تمام می‌شود. ظالم همیشه چشم دارد به وطن ما و ما زن‌ها همیشه ترس ازدست دادن داریم. زری در یک سفر قهرمان متحول می‌شود. من هم متحول میشم. یک زن فلسطینی که اسرائیل خانه خرابش کرده هم متحول می‌شود. اما چه تحولی؟ قلم خانم دانشور مثل صدای زری آنقدر نرم و مخملی است که جان را نوازش می‌دهد. بدون اغراق و در بستر یک سبک زندگی همه‌ی این‌ها را نشان‌مان می‌دهد. آخ که چقدر این زن را دوست دارم. به آخر‌های کتاب که رسیدم فکر کردم خانم دانشور نشسته پشت میز خودش در خانه تجریش یا در باغ اسالم و دارد مینویسد. سال ۱۳۴۸ است و خبر ندارد دو ماه بعدش هم خودش به سووشون جلال می‌نشیند. خانم دانشور چطور زیست کرده که انقدر جاندار و پر محتوا نوشته؟ ملیت؛ مذهب و اصالت ایل را بهم گره زده. ۳۰ سال است که نوشته. ۳۰ سال است که از زندگی سرشار شده. زری عین خودش است و یوسف هم عین جلال. او خودش ترس داشته مثل هر زن دیگری. مردی شجاع داشته در کنارش که به او جرات داده. خودش در نامه‌ای به او همین را گفته. عصاره زیست خودش؛ دانش ادبیاتش؛ شهر و هویت شیرازی‌اش و مهم‌ترین درون‌مایه‌ای که مقاومت و مبارزه با ظلم است را جمع کرده و شده سووشون. زری را در مواجه با سه موقعیت متحول کرده. شخصیت‌پردازی‌ها ملموس است و جلوی چشم میبینی. شخصیت بد را هم درست معرفی کرده. خانم امی‌تن در مستر کلاس نویسندگی می‌گفت شخصیت بد را سیاه مطلق نشان ندهید. مثل یک آدم واقعی باشد. همه‌ی ما هم خوبی داریم هم بدی. خان کاکا و خانم غزت‌الدوله منفور‌ترین آدم‌ها بودند ولی همین‌ها هم با جزییاتی معرفی شده بودند که درک می‌کردیم چرا انقدر بدجنس هستند. اما شخصیت ظالم در سیاهی مطلق است. سرجنت سینگر آن انگلیسی پست که خون مردم ایران را می‌خورد. آذوقه و دارو و زندگی را از مردم گرفته هیچ چیز مثبتی ندارد. باید جلوی او ایستاد. زری اولش نمی‌خواست این‌کار را بکند. بعد شهادت یوسف با ناله می‌گوید که می‌خواسته بچه‌هایش را با محبت بزرگ کند ولی نگذاشتند و حالا با کینه آن‌ها را بزرگ می‌کند. خان‌کاکا اما مثل همه‌ی ما ترسیده که موقعیت خودش را از دست بدهد. گفته نگو زن‌داداش خون را با خون جواب نمی‌دهند. خون را با آب جواب می‌دهند و این ترس! نقطه‌ی تحول زری بوده. او یک صفت پنهان داشته یک صفت ظاهری. در ظاهر می‌ترسیده همسرش را با مقاومت‌هایی که دربرابر ظلم می‌کند از دست بدهد ولی در دلش همیشه با او موافق بوده‌. شهادت یوسف این صفت پنهان را ظاهر می‌کند و چه ماهرانه و با چه قلمی و چه تصاویری و بدون هیچ گفتن. از این کتاب سیر نمی‌شوم. ساعت ۱۱ صبح است. بچه‌ها خوابیدن. باید بلند شوم و خانه را مرتب کنم. ناهار آماده کنم و وقتی بیدار شدند با آن‌ها بازی کنم. به قول زری باید مرد برای این سرزمین بار بیاورم. هشت از چهل ___________________ @Mamaa_do
ریحانه سلامی هم‌دانشکده‌ای ما بود. در هنرهای زیبا. معماری می‌خواند. دیشب خانه‌شان را زدند. محله‌شان را زدند. کشورش را زدند. غلط کردند زدند. آمریکا و اسرائیل. این را حسنا دیده. هم‌کلاسی و رفیق صمیمی من در دانشکده. فیلمش را فرستاد. توی گروه چهارتایی ما. ثنا خواهر دوقلویش کاناداس. پشت ویس زار می‌زد و نگران مادر و پدرش بود. نگران همسایه روبه‌رویی و بغلی که برج‌‌شان ریخته. از صبح دارم از حسنا خبر میگیرم. مطمئنی ریحانه هم در خانه بوده؟ کسی خبر ندارد. یک گروه با بقیه رفقای بسیج هنرها داشتیم که آن هم نمی‌دانیم چطور از دیشب پاک شده. دلم شور می‌زند. مثل زری در سووشون. خبر جنگ شنیده‌. باید محکم شوم. گیجم. سوگوارم. جنگ شده دختر. معلوم است. دشمن کی دست از این خاک برداشته؟ خودت را جمع کن. شجاع باش.رخت مبارزه به تن کن!
اسرائیل را ببینید. نصف تهران هم نیست. از خانه‌ی ما یک روزی می‌شود رفت آنجا. با موشک پنج دقیقه‌ای به آن رسیده‌ایم و همین یک ذره جا خون تمام خاورمیانه را ریخته! حقش نیست که نابود شود؟ هشتاد سال خوردی و خوابیدی. در زمینی که مال تو نبود. جلال‌آل‌احمد همان اول‌های شروع تجاوزت آمد و در سفرنامه‌اش نوشت که با چه برنامه‌های روی خون مردم فلسطین روستا و شهر ساختی و با چه وعده‌هایی یهودهای بی‌وطن را کشاندی به این سرزمین مقدس. آهای نتانیاهو دنیا از تو در هراس است. دیگر من جنگ ندیده هم افتاده‌ام به ترس و واهمه. آرامش را از همه‌ی ما گرفتی. آبروی نداشته‌ات در جهان رفته. کم خون مردم مظلوم غزه را ریختی. حالا نوبت ما ایرانی‌ها شده؟ نخیر! باید تو غده سرطانی از روی کره زمین محو شوی. ما ایرانی‌ها هم این کار را می‌کنیم. ما هزاران سال سابقه پهلوانی و جوانمردی داریم. تو باید نابود شوی و مردم چند پاسپورتی‌ات برگردند به همان‌جا که ازش آمدند و بعد یک دنیا برگردد به صلح و آرامش. اسرائیل امروز نوبت توست تو باید از صحنه روزگار محو شوی! بیست و شش خردادماه هزار و چهارصد و چهار _______________ @Mamaa_do
اسرائیل زنازاده‌ی‌ غرب است. اروپایی‌ها برای رهایی خودشان از دست یهودی‌ها این رژیم را ساختند. حالا هم اگر حمایتش نکنند نابود می‌شود‌. همین است که وزیرخارجه‌ی ما فکر می‌کند داستان با یک تلفن حل می‌شود ولی حواسش نیست این زنازاده دیگر گوش به فرمان بزرگتر‌هایش نیست. باید سرش را گرفت و کند. باید نابودش کرد! ___________ @Mamaa_do
فکر می‌کنم به جمله‌ی رهبری که گفتند اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید و چقدر این جمله برایم دور بود و حالا از عمق جان باورش دارم. دارم زندگیش می‌کنم و مطمئنم رخ می‌دهد بعد فکر می‌کنم به ظهور امام زمان. به دور از دسترس بودنش به غریب بودنش و حالا که موقع ترس و ناامیدی چیزی ته دلم می‌گوید که کار ظهور یک شبه محقق می‌شود. زمانی که دل‌های تمام مردم جهان به سمت حق گرایش پیدا کرده و چقدر شبیه الان است. شبیه تنفر عالمیان نسبت به رژیم کودک‌کش اسرائیل و بعد ما به کمک مولا ظلم را در یک نبرد جهانی تمام می‌کنیم. من این‌روزها خیلی یاصاحب‌الزمان می‌گویم. با این اسم زندگی می‌کنم. کنارم است و ایمان دارم به زودی محقق می‌شود. امام زمان فرمودند: به شیعیان من بگویید در شدائد و سختی ها مرا اینطور صدا بزنند: یا اللهُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا فاطِمَه یا صَاحِبَ‌الزَّمان اَدْرِکنی وَ لا تُهْلِکْنی _______ @Mamaa_do
با انگشت می‌شمارم که چند روز شده. انگشت‌ها به پنج می‌رسد ولی انگار تمام نشده. از این پنج روز دو روزش در سفر بودیم با جنگ! روز دوم یعنی شنبه باید برمیگشتیم خانه. از رامسر همسرم شروع کرد. اینکه به نظرت برویم خانه یا با خانواده‌اش برویم باغ پدرش . تا لاهیجان جوابی ندادم و دائم دل‌پیچه داشتم. دستش را می‌گرفتم و از روزهای خوش سابق می‌گفتم. عجیب شده بودم. گشنه بودم و همه‌ی خوراکی‌ بچه‌ها را خوردم. از ماشین پدرش دور شدیم و کنار کوکی مأوا ایستاد. تا رفت به زینب زنگ زدم. شب قبلش نارمک را زده بودند. عید غدیر اولی بود که عروس شده بود. می‌گفت تا صبح از صدای بمب و پدافند خواب ندارند و اسیر خانه شده‌اند. او حداقل بچه نداشت و خودش می‌توانست تحمل کند. فکر کردم به نسیبه که میگفت دخترش تا صبح از سروصدا نمی‌خوابد و خانم عابدی که میگفت با حجاب تا صبح ذکر می‌گوید و همه‌ی این‌ها نزدیک ما خانه داشتند. محمدحسین آمد. با دو لیوان بزرگ چای و یک جعبه کوکی. بوی گس چای رگ‌های مغزم را باز کرد. غلیظ بود. میچسبید به جانم. نزدیک شیطان کوه بودیم. شهر در آرامش با مردمش می‌خرامید. دلم خواست لاهیجان بمانم و برنگردم تهران. نصف چای را یک جا با گاز گنده‌ای از کوکی خوردم. و گفتم کاش بمانیم و برویم لاهیجان‌گردی. رفت گوشی را بردارد و به پدرش زنگ بزند که بمانیم. گفتم نه مرضیه عجله دارد و توی سفر از دست بچه‌ها خسته شده و نمانیم. بعد گفتم که حالم خوب نیست و برای این گفتم بمانیم. هر دو عاشق لاهیجانیم‌ و تهران را دوست نداریم... _______ @Mamaa_do
مامادو♡
با انگشت می‌شمارم که چند روز شده. انگشت‌ها به پنج می‌رسد ولی انگار تمام نشده. از این پنج روز دو روزش
ادامه.... محله‌مان را هم‌. همیشه پرسیده بودم کی از این محله می‌رویم. محمدحسین اپیزود رشت رادیو دیو را گذاشت و من دلم برای خانه‌ام گرفت. حالا سه روز است که باغیم. با خانواده همسرم. هنوز از سفر برنگشته‌ام و انگار یک ماه است بی‌خانه شده‌ام. ایرپاد, برس, لپ‌تاپ, سررسید و کتابم مانده خانه. قدر سه روز گل‌ها آب داشته‌اند. ظرف‌ها مانده توی ماشین و بو می‌گیرد. دلم پیچه‌ام خوب نمی‌شود. امروز عصر حلوا پختم. همان ساک کوچک سفر را باز کردم‌. توی کشویی در باغ جا دادم. سراغ کتاب‌خانه باغ رفتم و کتاب خواندم. دلم برای خانه‌ام تنگ شده‌. دلم می‌پیچد. کسی حق ندارد مانع رفتن من به خانه‌ام شود. بیست و هفت خردادماه هزارو چهارصد و چهار ۱۱:۳۰ دقیقه شبـ سه‌شنبهـ _______ @Mamaa_do
روز هفتم جنگ است. راستش به من دارد خیلی خوش می‌گذرد. تا الان با این حس غریبه بودم. آخر وسط جنگ هم مگر می‌شود خوش بگذرد؟ ولی امروز خودم را پیدا کردم. یک هفته‌ است که در سفریم. از سفر شمال به سفر باغ خانواده همسر. این یک هفته تماما کمک داشتم. برای خواباندن بچه‌ها؛ غذا دادنشان؛ عوض کردنشان؛ حمام کردنشان. به بچه‌ها هم خوش گذشته. توی آپارتمان حبس نبودند و فقط به روزی یک ساعت پارک بسنده نکردند‌. دائم مشغول خنده و بازی هستند. من هم این هفته جور دیگری زندگی کردم. با ترسی جدید در موقعیتی که همیشه دنبالش بودم. همیشه وقتی در آپارتمان با بچه‌ها تنها بودم فکر می‌کردم کاش دهه شصت بود. خانه‌ها حیاط‌دار بود. بچه زیاد بود. خانواده‌ها کنار هم بودند‌. همسایه و فامیل از هم خبر می‌گرفتند. بچه‌ها توی کوچه خاک‌بازی می‌کردند و مادرها کار خانه‌هایشان را با هم تقسیم می‌کردند. آن روزها حواسم نبود که دهه شصت کنار همه‌ی این‌ها جنگ هم داشت. حالا من تمام محتویات دهه‌ی شصت را دارم‌‌ به علاوه چیزهایی که از آن‌ها خبر نداشتم. یعنی جز تجربه‌زیسته‌ام نبود و حالا هست. نگرانی بمب‌باران؛ نگرانی آینده‌ی جنگ؛ دلهره‌ی زحمت دادن به بقیه؛ دلتنگی همان آپارتمان کوچک و زندگی مستقل خودم. حالا در میانه‌ی جنگ بیشتر مادری می‌کنم. زندگی‌ام شده خاک‌ریزی برای نبرد با دشمن. انگیزه‌ام بیشتر شده‌. بلاخره سفر تمام می‌شود و من برمی‌گردم خانه اما مبارزه با اسرائیل در وجود من تازه واقعی شده. بیست و نهم خردادماه هزارو چهارصد و چهار شبِ جمعه ___ @Mamaa_do
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 _همین یکی رو داری؟ بر می‌گردم سمت زن. _ من؟ نه یه دختر هم دارم و یه پسر کوچیکتر. نگاه پسرم می کند: زمان ما که هی می گفتن نیارین! چند سالته کوچولو؟ «ته تالمه»‌ی محمد حسین را می‌فهمد. _خب باریک الله حالا چی بلدی برام بخونی؟ محمد حسین دو تا دستش را پشت کمرش در هم قفل می کند، تکیه می دهد به من: _اعوذ بیلاهی من الشیطانی... از کش و قوس دهانش وقت عربی خواندن قران خنده ام گرفته؛ حدس میزنم ناس بخواند یا سوره فیل را. _اینا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفرک الله ما تقدم مین ذنبک ... کلمه‌هایش نوک زبانی است اما لحنش، لحنِ هر شب همسرم. صورتم را پشت سرش پنهان میکنم که خنده‌ام را نبیند. اواخر ایه دوم می‌پرسد: _بقیه ش چی بود؟ می دانم مرا خطاب می کند اما نگاهش هنوز به زن است که کیفش را روی پا جا به جا می کند. _ والا نمی دونم چی میخونی پسر؟ زمان ما تو این سن «قل‌هوالله» و «انا اعطینا» بود. خودم هم بقیه آیه را حفظ نیستم. سر پسرم را می‌کشم توی بغلم و موهایش را می‌بوسم. با خودم می‌گویم: _اینا نسل دیگه‌ای هستن. نسل آیات فتح و نصرت الهی ان شالله... ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat