بچهها باز پخش مسجد شدند. شوهر زن زنگ زد که برود. خندیدم و گفتم «باشه اگه جون داشتم میام»
حالا دم خواب دارم فکر میکنم به جان فردام. که یکجوری تقسیمش کنم که به دم غروب برسد و بشود که بروم!
#روزمره_نویسی
#مسجدگردی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
مامادو♡
بچهها باز پخش مسجد شدند. شوهر زن زنگ زد که برود. خندیدم و گفتم «باشه اگه جون داشتم میام» حالا دم خو
__
مثل همان روز که برای اولینبار تنهایی بچهها را بردم پارک رفتیم مسجد. ظهر عاشورا البته این کار را کرده بودم ولی نماز نخواندم. آنقدر شلوغ بود که بچهها چسبیده بودند به من. چند نفر هم آمدند کمک. همه چیز خوب پیش رفته بود و امروز هم همان انتظار را داشتم. تا رسیدیم بچهها مواجه شدند با جایی جدید، خلوت و بزرگ. هر کدام به طرفی دویدند. من ماندهبودم چطور سه تا شوم. دخترکی ۴ساله آنجا بود. صدایش زدم که میشود بیایی کمک. آمد. آیه و کیف پر از اسبابی را گذاشتم جلوی آنها. آیه نشست و دو پسر را زیر بغل زدم. در روشویی مسجد دستهایشان را شستم. قبلش پارک بودیم و حسابی بازی کرده بودند. اسم دختر را پرسیدم. فکر کردم اگر یک دختر همسن او داشتم چقدر کارم کمتر بود. رفتیم توی صف نماز و نازنینزهرا نیامد. اسباببازیها را ریختم جلوی بچهها و انگار وجود نداشتند. هر کدام موشکی پرتاب شده به طرف جدیدی بودند. بیخیال نماز خواندن شدم. گفتم کمی بازی کنند و برویم. ولی فایده نداشت. یکی بالای صندلی و میز نماز میرفت. یکی سمت در خروجی و یکی سمت مردانه و من این میان کش میآمدم. هیچ کس کمکم نیامد و هر چه چشم چرخاندم آن خانمهای ظهر عاشورا نبودند. نماز اول قدر نماز جعفرطیار طول کشید. زنهای جوان از صف جلویی عقب را نگاه میکردند و به بچهها میخندیدند. زنهای میانسال روی صندلیها لب میگزیدند و چشمغره میرفتند و ماشالله غلیظی میگفتند. بلند جوری که خانم روی صندلی بشنود گفتم «بریم که دفعهی اول و آخرمون بود». یک دفعه زنی از روبهرو آمد. ماشالله نرمی گفت و بچهها را گرفت. گفت «نمازت رو بخون من حواسم هست» هر سه را نشاند و گوشیاش را در آورد. اللهاکبر گفتم و عکس روی صفحهاش باز شد. عکس آقا بود. بچهها را سرگرم کرد و هر دو نماز را سریع خواندم. سلام آخر نماز را دادم و همهجا امن بود. نگاهش کردم. گفتم: «خیر ببینی نجاتم دادی»
گفت: « خدا توان و صبرت بده خیلی سخته »
سر تکان دادم و گفتم: «بگو اعصابشم بده»
گفت: «تو داری جهاد میکنی بیا حداقل ما یکم کمکتکنیم. اینجا هر شب پر بچه است. امشبو نبین کسی نیست»
بچهها باز پخش مسجد شدند. شوهر زن زنگ زد که برود. خندیدم و گفتم «باشه اگه جون داشتم میام»
حالا دم خواب دارم فکر میکنم به جان فردام. که یکجوری تقسیمش کنم که به دم غروب برسد و بشود که بروم!
#روزمره_نویسی
۲۷تیرماه جمعه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
کمکم باید انگار بار سفر به بله ببندیم!
موندم چطور کانالهامونرو هل بدیم اونور!؟
#مهاجرتگروهیبهبله
_______________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از حُفره
سلام و ادب
مدتی هست که تصمیم دارم این کتابو بخونم اما شرایط جور نمیشد. حس میکنم جمعخوانی چنین کتبی برکت داره و ارادهمون رو تا پایان حفظ میکنه. پس کانالی در بله زدم که هم شلوغ نشه و هم امکان نظر دادن و گفتگو باشه.
من درواقع نه مدرس این کتابم نه علم خاصی دارم. فقط یک گرداننده هستم. امید دارم دور هم جمع بشیم و از هم یاد بگیریم.
🔸️ عنوان کتاب:
طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن.
سلسله جلسات استاد سید علی خامنهای رهبر معظم انقلاب، با موضوع اندیشه اسلامی در قرآن در ماه رمضان سال ۱۳۵۳ .
انتشارات صهبا.
🔅 برنامهی جمعخوانی:
🔰 شنبه تا چهارشنبه : روزی ۵ صفحه
🕰شروع جمع خوانی:
▫️ شنبه ۴ مرداد ۰۴
⚠️ مشارکت و همراهی اجباری نیست و با هم هر روز میخونیم و اگر نکته و ابهامی بود بیان میشه.
اگر مایلید بسمالله 👇👇👇
( در نرمافزار بله)
https://ble.ir/andisheeslami04
🟢 لطفا برای افرادی که فکر میکنید تمایل دارند هم بفرستید.
ممنونم.
@hofreee
مامادو♡
سلام و ادب مدتی هست که تصمیم دارم این کتابو بخونم اما شرایط جور نمیشد. حس میکنم جمعخوانی چنین کتب
این همخوانی بهانه پربرکتی شد تا برنامهی بله رو پاکسازی کنم و شعبهی دوم مامادو رو راهاندازی کنم🌿
#مهاجرتگروهیبهبله
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد مدتها کتاب چاپی دست گرفتم. حسِ رهایی بعد تمام کردنش، بستنش و گذاشتنش روی کتابخانه مثل پختن اولین قرمهسبزی بود. وقتی در قابلمه را باز کردم و بویش پیچید توی خانه. آن کار که فکر انجامش از خودش سختتر بود و حالا خیلی خوشمزه شدهبود. بعد آن قرمهسبزی راحتترین غذای خانه شد.
حالا با اطمینان جلد ۲ را دست میگیرم. فوت کوزهگری را یاد گرفتهام. اینکه چطور بچهها را حساس نکنم به کتاب. به اینکه کمی بنشینم و جایی متمرکز باشم و کارم نداشته باشند. حواسم را هم جمع کنم و کتاب را جایی بگذارم که دور از دسترس باشد و پاره نکند. جایش روی قهوهساز بود. هر روز صبح هر دو باهم حالم را جا میآوردند. قهوه را میخوردم و توی صحرای سبز در جهان زیبایی که نادرخانابراهیمی ساخته میدویدم. اسبسواریمیکردم. بین چادرها میچرخیدم. کینه به دل میگرفتم و جایی دیگر میخندیدم.
از خود کتاب بعدا میگویم. همین تمام کردن نسخه کاغذی کتاب برای من شروع جدیدی است. بعد دو سال و هشتماه کتاب صوتی گوش دادن. بویش در وجودم پیچیده و بهتر از بوی قرمهسبزی است!
#شروعجدیدکتابچاپی
#روزمرهنویسی
۳۰تیرماه۱۴۰۴
دوشنبه
_________________________________
@Mamaa_do
بعد جنگ اولین کتابی که گوش دادم ایرانیتر بود. بعد از دیدن برنامهی اکنون و لذتی که از شنیدن حرفهای خانم نهال تجدد بردم.
کتاب بعد شنیدن آن یکساعت و نیم حرف تازهای برایم نداشت. ایرانیتر یک خودزندگینامه است که در یک فشار نوشته شده. زمان کرونا بوده و نهال که همسر سیسال بزرگتر از خودش بیمار بوده نگران میشود. نگران از دست دادن یک عمر زندگی. او با نوشتن از زندگی خودش میخواسته آن را حفظ کند و انصافا عجب زندگیپرباری داشته. شوهر یک نمایشنامهنویس مشهور فرانسوی است و خاطرهای که نهال از برخورد او با خانوادهای شهید در بهشتزهرا کرد دلم را خیلی لرزاند و حسابی اشک ریختم. با خود نهال تجدد. او هم در طول برنامه اکنون دوبار بغض کرد و در پایان این خاطره اشک ریخت.
سروش صحت از نهال تجدد پرسید چطور شما انقدر اهل ادبیات شدی و او میگوید چارهای جز این نداشته. چون مادرش میهن تجدد بوده و در خانه بلند بلند تاریخ بیهقی میخوانده و مولا. بعد شنیدن این حرف بیشتر مراقبم و بلند بلند کتاب میخوانم و میخواهم بچههایم چارهای جز خوشبختی نداشته باشند. مثل نهال تجدد. پیشنهاد میکنم اول اکنون را ببینید و بعد کتاب ایرانیتر را بخوانید.
#معرفی_کتاب
نه از چهل
۳۰تیرماه۱۴۰۴
دوشنبه
_____________________________
@Mamaa_do
آمدیم باغ. در روستای کمالالملک و اطراف کاشان. یک هفتهای کنار مامان و بابا و آنی هستیم. به خواهرم میگویند آنی. هر اسمی آنها میگذارند میشود اسم اصلی آن آدم. از بیآبی و بیبرقی دوریم. ولی هوا گرم است. شب که میآید خنکی هم سر میکند تا دم صبح که باز خورشید پهن میشود روی سرمان. خوبی باغ به سکوتش است و ستارههاش. سال اول ارشد بودم که پوستر بزرگی روی برد اصلی دانشکده دیدم. همایشی بود در تالار فردوسی دانشکده ادبیات. بزرگ و با رنگ آبی آسمانی نوشته بودند «جنگ جهانی بعدی بر سر آب است یا خاک؟ » و معلوم بود که منظورش آب است. سال ۱۳۹۶ بود. حتی دوسال قبلش وقتی دانشجوی سال آخر لیسانس بودم. سر کلاس برنامهریزی مسکن با دکتر عزیزی هم بحث آب بود. حالا که فکر میکنم اصلا سر کارگاه یک شهرسازی سال ۹۱ که میرفتیم آمل و میآمدیم هم آب همیشه مشکل اصلی بود. اینکه شهر تا یکجایی توان پاسخگویی به نیاز مردمش را دارد. سال ۱۳۴۱ مهاجرت عظیم روستایان به شهرها آغاز شد. ۶۳ سال گذشته. وقت برگشت به روستاهاست. تهران در مرحلهی مردهشهر است. دیگر برای ساکنانش فقط مصیبت و عزا دارد تا رفاه و آسایش. تهران من زندانی هستم. توی خانه و در برجی ۱۱ طبقه که فقط خانههای سیمانی منظرهاش است. دلم میخواهد همینجا بمانم. شب آسمان با همهی ستارهها مال ماست و روز خورشید با تمام نورش. اینجا زندانی نیستم. بچهها زمین دارند برای بازی و ما در سطح زمین فضای کمی را اشغال کردهایم. باهم رفاقت میکنیم. ما میکاریم او به ما هدیه میدهد. برعکس تهران که ما از زمین فقط برداشت میکنیم.
#روزمره_نویسی
۳۱ تیرماه
____
@Mamaa_do
ـ
راستش من این روزها دارم فرار میکنم. که نبینم و فکر کنم که واقعی نیست. واکنش ناخواسته ذهنمه. شاید چون حس مشترک دارم و البته خیلی فاصله دارم!
دو هفته است نگران لاغری پسرهام و آنها نه کمبود وزن دارند نه گشنگی کشیدهاند. هربار هم رفتهایم مرکز بهداشت هر دو بالا نمودار بودهاند ولی یک نفر به من گفت که پسرها لاغر شدهاند و تو کم گذاشتهای. ذهنم مسدود شده و توان بار اضافه ندارد. گشنگی بچه یک درد است اما عذاب وجدان مادر یک درد. اصلا هربلایی سر بچه بیاید مادر اول خودش را مقصر میداند. از بمباران باشد تا قحطی. فکر میکند کاش من بچهام را نیاوردهبودم اینجای خانه تا آوار بمب روی سرش بیاید یا من کاش آن لقمه را نخورده بودم و بچهام خورده بود. من که این روزها تحت فشارِ هیچی هستم توان دیدن آن همه درد واقعی را ندارم. ذهنم رد میکند. چطور یک مادر این همه درد را برای بچهاش قبول کند؟😭
#غزه
#گشنگی
_________________________
@Mamaa_do
داستان تمام میشود ولی در جای محکمی از ذهنت ثبت میشود. هربار که میخوانی به عمق جدیدی میرسی و با جای جدیدی از زندگی خودت ربطش میدهی.
با خودم بسته بودم که اول ادبیات داستانی ایران را تمام کنم و بعد بروم سراغ ادبیات جهانی. ولی آن روز حالم خوش نبود و مثل تفاؤل زدن به حافظ برنامهی نوار را باز کردم. لئو تولستوی آمد و کتاب « از جناب غول چه خبر» مجموعه داستان کوتاه است که مرگ ایوان ایلیچ آخری آن است. داستانها رئال بود و خطی. با نتیجهگیریهای معلوم در پایان که همه تاییدی بر وجود خدا و نعمت دینداری بود. داستانها همه با تلنگر بود و آدم را به خودش باز میگرداند. همه بین ۵ الی ۱۵ دقیقه بود. ولی "مرگ ایوان ایلیچ" طولانیتر بود و به سبک داستانهای کلاسیک توصیفات مفصلی در ابتدا داشت که وقتی داستان تمام میشود علت تمام آن جزییات روشن میشود. نمونه بسیار خوبی برای نوشتن داستان دینی بود. تولستوی در اواخر عمرش این را نوشته. وقتی همه چیز را کنار گذاشته بوده و مثل درویشها زندگی میکرده. از تولستوی خوشم آمده دارم دنبال بقیه مجموعه داستان کوتاههایش میگردم. او در جوانی یاغی و سرکش بوده در اواخر عمر بسیار تغییر کرده. این تغییر در نوشتههایش هم آمده دوست دارم کشفش کنم.
#معرفی_کتاب
#ادبیات_روس
ده از چهل
----------------------------
@Mamaa_do
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سایت و جواب بارداری را دیدم روی تخت خواهرم خوابیدهبودم. بلند شدم. از این ور صورتی به آن ور صورتیش میرفتم. صورتم پهن خنده شد. درد یادم رفت. ذوق آمد و سعی کردم از روی صورتم جمعش کنم. بعد نگرانی آمد. که مردم چه فکر میکنند. حتما میگویند عقل ندارد یا ناخواسته بوده. از همان دوسال پیش تا الان جلوی همین دو جمله ایستادهام. خسته و ناامید شدهام ولی هیچ وقت ذرهای فکر نکردم که تو را نمیخواهم. داستان از همان موقع که از اتاق صورتی بیرون آمدم شروع شد. مامان تا ۱۶ سال بچه نیاورد و من تنها بودم. آخرش هم معجزه شد. هشت سال نخواست و هشت سال خدا نخواست. با هر چه عمل و دارو و قرص بود. همه را در میانه کودکی و نوجوانی چشیدم. گریه یواشکی مامان توی اتاق و غم بابا لای چروکهای پیشانی وقتی پشت در بود . آمپول را توی دستش میچرخاند. پایش توی گل بود و دلش نمیآمد به بازو و پای آبسه شدهی مامان باز سوزن بزند. دو نفر گفتند: «بندازش» و من...
#خداخواسته
ادامه دارد...
ــــ
@Mamaa_do