بعد مدتها کتاب چاپی دست گرفتم. حسِ رهایی بعد تمام کردنش، بستنش و گذاشتنش روی کتابخانه مثل پختن اولین قرمهسبزی بود. وقتی در قابلمه را باز کردم و بویش پیچید توی خانه. آن کار که فکر انجامش از خودش سختتر بود و حالا خیلی خوشمزه شدهبود. بعد آن قرمهسبزی راحتترین غذای خانه شد.
حالا با اطمینان جلد ۲ را دست میگیرم. فوت کوزهگری را یاد گرفتهام. اینکه چطور بچهها را حساس نکنم به کتاب. به اینکه کمی بنشینم و جایی متمرکز باشم و کارم نداشته باشند. حواسم را هم جمع کنم و کتاب را جایی بگذارم که دور از دسترس باشد و پاره نکند. جایش روی قهوهساز بود. هر روز صبح هر دو باهم حالم را جا میآوردند. قهوه را میخوردم و توی صحرای سبز در جهان زیبایی که نادرخانابراهیمی ساخته میدویدم. اسبسواریمیکردم. بین چادرها میچرخیدم. کینه به دل میگرفتم و جایی دیگر میخندیدم.
از خود کتاب بعدا میگویم. همین تمام کردن نسخه کاغذی کتاب برای من شروع جدیدی است. بعد دو سال و هشتماه کتاب صوتی گوش دادن. بویش در وجودم پیچیده و بهتر از بوی قرمهسبزی است!
#شروعجدیدکتابچاپی
#روزمرهنویسی
۳۰تیرماه۱۴۰۴
دوشنبه
_________________________________
@Mamaa_do
بعد جنگ اولین کتابی که گوش دادم ایرانیتر بود. بعد از دیدن برنامهی اکنون و لذتی که از شنیدن حرفهای خانم نهال تجدد بردم.
کتاب بعد شنیدن آن یکساعت و نیم حرف تازهای برایم نداشت. ایرانیتر یک خودزندگینامه است که در یک فشار نوشته شده. زمان کرونا بوده و نهال که همسر سیسال بزرگتر از خودش بیمار بوده نگران میشود. نگران از دست دادن یک عمر زندگی. او با نوشتن از زندگی خودش میخواسته آن را حفظ کند و انصافا عجب زندگیپرباری داشته. شوهر یک نمایشنامهنویس مشهور فرانسوی است و خاطرهای که نهال از برخورد او با خانوادهای شهید در بهشتزهرا کرد دلم را خیلی لرزاند و حسابی اشک ریختم. با خود نهال تجدد. او هم در طول برنامه اکنون دوبار بغض کرد و در پایان این خاطره اشک ریخت.
سروش صحت از نهال تجدد پرسید چطور شما انقدر اهل ادبیات شدی و او میگوید چارهای جز این نداشته. چون مادرش میهن تجدد بوده و در خانه بلند بلند تاریخ بیهقی میخوانده و مولا. بعد شنیدن این حرف بیشتر مراقبم و بلند بلند کتاب میخوانم و میخواهم بچههایم چارهای جز خوشبختی نداشته باشند. مثل نهال تجدد. پیشنهاد میکنم اول اکنون را ببینید و بعد کتاب ایرانیتر را بخوانید.
#معرفی_کتاب
نه از چهل
۳۰تیرماه۱۴۰۴
دوشنبه
_____________________________
@Mamaa_do
آمدیم باغ. در روستای کمالالملک و اطراف کاشان. یک هفتهای کنار مامان و بابا و آنی هستیم. به خواهرم میگویند آنی. هر اسمی آنها میگذارند میشود اسم اصلی آن آدم. از بیآبی و بیبرقی دوریم. ولی هوا گرم است. شب که میآید خنکی هم سر میکند تا دم صبح که باز خورشید پهن میشود روی سرمان. خوبی باغ به سکوتش است و ستارههاش. سال اول ارشد بودم که پوستر بزرگی روی برد اصلی دانشکده دیدم. همایشی بود در تالار فردوسی دانشکده ادبیات. بزرگ و با رنگ آبی آسمانی نوشته بودند «جنگ جهانی بعدی بر سر آب است یا خاک؟ » و معلوم بود که منظورش آب است. سال ۱۳۹۶ بود. حتی دوسال قبلش وقتی دانشجوی سال آخر لیسانس بودم. سر کلاس برنامهریزی مسکن با دکتر عزیزی هم بحث آب بود. حالا که فکر میکنم اصلا سر کارگاه یک شهرسازی سال ۹۱ که میرفتیم آمل و میآمدیم هم آب همیشه مشکل اصلی بود. اینکه شهر تا یکجایی توان پاسخگویی به نیاز مردمش را دارد. سال ۱۳۴۱ مهاجرت عظیم روستایان به شهرها آغاز شد. ۶۳ سال گذشته. وقت برگشت به روستاهاست. تهران در مرحلهی مردهشهر است. دیگر برای ساکنانش فقط مصیبت و عزا دارد تا رفاه و آسایش. تهران من زندانی هستم. توی خانه و در برجی ۱۱ طبقه که فقط خانههای سیمانی منظرهاش است. دلم میخواهد همینجا بمانم. شب آسمان با همهی ستارهها مال ماست و روز خورشید با تمام نورش. اینجا زندانی نیستم. بچهها زمین دارند برای بازی و ما در سطح زمین فضای کمی را اشغال کردهایم. باهم رفاقت میکنیم. ما میکاریم او به ما هدیه میدهد. برعکس تهران که ما از زمین فقط برداشت میکنیم.
#روزمره_نویسی
۳۱ تیرماه
____
@Mamaa_do
ـ
راستش من این روزها دارم فرار میکنم. که نبینم و فکر کنم که واقعی نیست. واکنش ناخواسته ذهنمه. شاید چون حس مشترک دارم و البته خیلی فاصله دارم!
دو هفته است نگران لاغری پسرهام و آنها نه کمبود وزن دارند نه گشنگی کشیدهاند. هربار هم رفتهایم مرکز بهداشت هر دو بالا نمودار بودهاند ولی یک نفر به من گفت که پسرها لاغر شدهاند و تو کم گذاشتهای. ذهنم مسدود شده و توان بار اضافه ندارد. گشنگی بچه یک درد است اما عذاب وجدان مادر یک درد. اصلا هربلایی سر بچه بیاید مادر اول خودش را مقصر میداند. از بمباران باشد تا قحطی. فکر میکند کاش من بچهام را نیاوردهبودم اینجای خانه تا آوار بمب روی سرش بیاید یا من کاش آن لقمه را نخورده بودم و بچهام خورده بود. من که این روزها تحت فشارِ هیچی هستم توان دیدن آن همه درد واقعی را ندارم. ذهنم رد میکند. چطور یک مادر این همه درد را برای بچهاش قبول کند؟😭
#غزه
#گشنگی
_________________________
@Mamaa_do
داستان تمام میشود ولی در جای محکمی از ذهنت ثبت میشود. هربار که میخوانی به عمق جدیدی میرسی و با جای جدیدی از زندگی خودت ربطش میدهی.
با خودم بسته بودم که اول ادبیات داستانی ایران را تمام کنم و بعد بروم سراغ ادبیات جهانی. ولی آن روز حالم خوش نبود و مثل تفاؤل زدن به حافظ برنامهی نوار را باز کردم. لئو تولستوی آمد و کتاب « از جناب غول چه خبر» مجموعه داستان کوتاه است که مرگ ایوان ایلیچ آخری آن است. داستانها رئال بود و خطی. با نتیجهگیریهای معلوم در پایان که همه تاییدی بر وجود خدا و نعمت دینداری بود. داستانها همه با تلنگر بود و آدم را به خودش باز میگرداند. همه بین ۵ الی ۱۵ دقیقه بود. ولی "مرگ ایوان ایلیچ" طولانیتر بود و به سبک داستانهای کلاسیک توصیفات مفصلی در ابتدا داشت که وقتی داستان تمام میشود علت تمام آن جزییات روشن میشود. نمونه بسیار خوبی برای نوشتن داستان دینی بود. تولستوی در اواخر عمرش این را نوشته. وقتی همه چیز را کنار گذاشته بوده و مثل درویشها زندگی میکرده. از تولستوی خوشم آمده دارم دنبال بقیه مجموعه داستان کوتاههایش میگردم. او در جوانی یاغی و سرکش بوده در اواخر عمر بسیار تغییر کرده. این تغییر در نوشتههایش هم آمده دوست دارم کشفش کنم.
#معرفی_کتاب
#ادبیات_روس
ده از چهل
----------------------------
@Mamaa_do
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سایت و جواب بارداری را دیدم روی تخت خواهرم خوابیدهبودم. بلند شدم. از این ور صورتی به آن ور صورتیش میرفتم. صورتم پهن خنده شد. درد یادم رفت. ذوق آمد و سعی کردم از روی صورتم جمعش کنم. بعد نگرانی آمد. که مردم چه فکر میکنند. حتما میگویند عقل ندارد یا ناخواسته بوده. از همان دوسال پیش تا الان جلوی همین دو جمله ایستادهام. خسته و ناامید شدهام ولی هیچ وقت ذرهای فکر نکردم که تو را نمیخواهم. داستان از همان موقع که از اتاق صورتی بیرون آمدم شروع شد. مامان تا ۱۶ سال بچه نیاورد و من تنها بودم. آخرش هم معجزه شد. هشت سال نخواست و هشت سال خدا نخواست. با هر چه عمل و دارو و قرص بود. همه را در میانه کودکی و نوجوانی چشیدم. گریه یواشکی مامان توی اتاق و غم بابا لای چروکهای پیشانی وقتی پشت در بود . آمپول را توی دستش میچرخاند. پایش توی گل بود و دلش نمیآمد به بازو و پای آبسه شدهی مامان باز سوزن بزند. دو نفر گفتند: «بندازش» و من...
#خداخواسته
ادامه دارد...
ــــ
@Mamaa_do
مامادو♡
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سا
___
مامان و همسرم اینجا نیستند. واقعا ممنون آنها هستم. اینکه به من اهلِ نوشتن فرصت رهایی میدهند. اینکه ذهنم درگیر خودسانسوری نشود. خودش را بکاود و چیزی آن میان پیدا کند تا به درد امروزش بخورد و خودش را ببیند. شاید آدم دیگری هم لای این کلمات حس مشترکی پیدا کرد و همراه شد و با هم به تحول جدیدی رسیدیم.
یادم است لارا در کتاب رها و ناهشیار همچین چیزی گفته که در جشن امضای کتابش مادرش بوده. شاد هم بوده و کمکش هم میکرده ولی هیچ وقت کتابش را نخوانده. کتاب از چالشهای او با مادرش بوده و او با این نخواندن فرصت نوشتن را به لارا هدیه کرده و او تا همیشه مدیون مادرش است.
#خودافشایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
مامادو♡
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سا
با اونهایی که بچهی پشتسر هم دارند یا دوقلو دارند لطفا مهربون باشید!
آدم از آدمهای نزدیک زخم زبان میخورد از آدمهای دور زخم نگاه!
مامانها توصیه لازم ندارند.
اینکه «خدا قوتت بده»
یا حتی «خدا صبرت بده» کافیه!
اگر میتوانید کمی همدلی یا کمک کنید. همین!
ما به اندازه کافی ذهن درگیری داریم. بارش را زیاد نکنید!
باتشکر😎😃
#بازخورد
ـــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
مامادو♡
با اونهایی که بچهی پشتسر هم دارند یا دوقلو دارند لطفا مهربون باشید! آدم از آدمهای نزدیک زخم زبا
شاید کسی که دور از قضیه باشه بگه اینها چقدر حساس هستند ولی شما تمام خستگی مادری را بگذار یک طرف. بیخوابی مادری که بچه کوچک شیربهشیر داره یا دوقلو داره یا ترکیب برندهی مامادو که هر دو اینهاست رو داره 😂 بگذار یک طرف.
همین بیخوابی توان ذهنی مادر رو میاره پایین.
طرف مقابل راحت حرفی میزند و پیش خودش فکر میکند «چیزی نگفتم بلاخره باید بدونه؛ حواسش را جمع کنه؛ زندگی که به این راحتیا نیست».
و هیچ حرفی بدتر این نیست که بعد حمایتی یا اصلا بدون حمایتی کسی بگوید «خودتون خواستین این همه بچه بیارین »
و تو بعد آن هی خسته شوی هی ضعیف شوی و ذهنت حق ساده خسته شدن را هم به خودش ندهد و بیشتر له شود!
#بازخورد
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
مامادو♡
شاید کسی که دور از قضیه باشه بگه اینها چقدر حساس هستند ولی شما تمام خستگی مادری را بگذار یک طرف. بی
از دیروز و بعد این پیام یک تلنگر حسابی خوردم.
چرا من مادرها را دستهبندی کردم و گفتم اینها شرایط سختی دارند. پس بقیه چه؟
به خودم رجوع کردم و سعی کردم علت این حرفم را پیدا کنم. من جایی ضربه سختی خوردم و داشتم خودم را ثابت میکردم. که سختی میکشم و سختیام را بعضیها نمیفهمند. جایی کسی که خودش دائم از سختی بچهداری میگفت حرفی زده بود. در حضور جمع و جلوی خودم. اینکه دوقلو داری هیچ کار و زحمتی ندارد. من از نقطه میسوختم.
از دیروز دارم همان صحنه را که دوسال پیش اتفاق افتاده مرور میکنم. از بالا خودم و آن آدم را میبینم. هر دو حق داشتیم. هر دو ضربه خوردیم. میتوانم داستانی با راوی سوم شخص بنویسم و از احوالات هر دو بگویم. همین کار یک جور آرام کردن خودم است. تا حالا روشهای مختلفی برای حل کردن سختی زندگی پیدا کردم و این یکی جدید است و از مزایای نوشتن!
#بازخورد
#خودافشایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
شنبه بچهها رفتند دیدن ریحانه. برایش چادر و روسری رنگی خریدند. برای مادرش گلدان زامفولیا که زیباست و مقاوم. من اما فقط نگاه کردم. پیامها را از اولی که گروه دیدن ریحانه را زدن تا آخری که عکسها را فرستادن. نه میشد بچهها را جایی بگذارم و نه میشد با خودم ببرم. عکسی بود از یک میز ناهارخوری دوازده نفره یا حتی بیشتر. روی آن لباس و کفش وسایل سردار سلامی را چیده بودند. جایی که همه دور آن غذا میخوردند و حالا تکه موشکی روی آن بود و پدر ریحانه را برده بود. بچهها میخواستند ریحانه را از عزا در بیاورند. فکر کردم به وقتی تنها میشود و آخرین گروه مهمانان پشتسرهمی که میروند. با آن چادر چه میکند؟ حتما هر رنگی برای او در پسزمینه سیاه پیدا میشود!
#روزمره_نویسی
ششممردادماه
دوشنبه
____
@Mamaa_do
ـ