eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
راستش من این روزها دارم فرار می‌کنم. که نبینم و فکر کنم که واقعی نیست. واکنش ناخواسته ذهنمه. شاید چون حس مشترک دارم و البته خیلی فاصله دارم! دو هفته است نگران لاغری پسرهام‌ و آن‌ها نه کمبود وزن دارند نه گشنگی کشیده‌اند. هربار هم رفته‌ایم مرکز بهداشت هر دو بالا نمودار بوده‌اند ولی یک نفر به من گفت که پسرها لاغر شده‌اند و تو کم گذاشته‌ای. ذهنم مسدود شده و توان بار اضافه ندارد. گشنگی بچه یک درد است اما عذاب وجدان مادر یک درد. اصلا هربلایی سر بچه بیاید مادر اول خودش را مقصر می‌داند. از بمباران باشد تا قحطی. فکر می‌کند کاش من بچه‌ام را نیاورده‌بودم اینجای خانه تا آوار بمب روی سرش بیاید یا من کاش آن لقمه را نخورده بودم و بچه‌ام خورده بود. من که این روزها تحت فشارِ هیچی هستم توان دیدن آن همه درد واقعی را ندارم. ذهنم رد می‌کند. چطور یک مادر این همه درد را برای بچه‌اش قبول کند؟😭 _________________________ @Mamaa_do
داستان تمام می‌شود ولی در جای محکمی از ذهنت ثبت می‌شود. هربار که می‌خوانی به عمق جدیدی می‌رسی و با جای جدیدی از زندگی خودت ربطش می‌دهی. با خودم بسته بودم که اول ادبیات داستانی ایران را تمام کنم و بعد بروم سراغ ادبیات جهانی. ولی آن روز حالم خوش نبود و مثل تفاؤل زدن به حافظ برنامه‌ی نوار را باز کردم. لئو تولستوی آمد و کتاب « از جناب غول چه خبر» مجموعه داستان کوتاه است که مرگ ایوان ایلیچ آخری آن است. داستان‌ها رئال بود و خطی‌. با نتیجه‌گیری‌های معلوم در پایان که همه تاییدی بر وجود خدا و نعمت دینداری بود. داستان‌ها همه با تلنگر بود و آدم را به خودش باز می‌گرداند. همه بین ۵ الی ۱۵ دقیقه بود. ولی "مرگ‌ ایوان ایلیچ" طولانی‌تر بود و به سبک داستان‌های کلاسیک توصیفات مفصلی در ابتدا داشت که وقتی داستان تمام می‌شود علت تمام آن جزییات روشن می‌شود. نمونه بسیار خوبی برای نوشتن داستان دینی بود. تولستوی در اواخر عمرش این را نوشته. وقتی همه چیز را کنار گذاشته بوده و مثل درویش‌ها زندگی می‌کرده. از تولستوی خوشم آمده دارم دنبال بقیه مجموعه داستان کوتاه‌هایش می‌گردم. او در جوانی یاغی و سرکش بوده در اواخر عمر بسیار تغییر کرده. این تغییر در نوشته‌هایش هم آمده‌ دوست دارم کشفش کنم. ده از چهل ---------------------------- @Mamaa_do
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سایت و جواب بارداری را دیدم روی تخت خواهرم خوابیده‌بودم. بلند شدم. از این ور صورتی به آن ور صورتیش می‌رفتم. صورتم پهن خنده شد. درد یادم رفت. ذوق آمد و سعی کردم از روی صورتم جمعش کنم. بعد نگرانی آمد. که مردم چه فکر می‌کنند. حتما می‌گویند عقل ندارد یا ناخواسته بوده. از همان دوسال پیش تا الان جلوی همین دو جمله ایستاده‌ام. خسته و ناامید شده‌ام ولی هیچ وقت ذره‌ای فکر نکردم که تو را نمی‌خواهم. داستان از همان موقع که از اتاق صورتی بیرون آمدم شروع شد. مامان تا ۱۶ سال بچه نیاورد و من تنها بودم. آخرش هم معجزه شد. هشت سال نخواست و هشت سال خدا نخواست. با هر چه عمل و دارو و قرص بود. همه را در میانه کودکی و نوجوانی چشیدم. گریه یواشکی مامان توی اتاق و غم بابا لای چروک‌های پیشانی وقتی پشت در بود . آمپول را توی دستش می‌چرخاند. پایش توی گل بود و دلش نمی‌آمد به بازو و پای آبسه شده‌ی مامان باز سوزن بزند. دو نفر گفتند: «بندازش» و من... ادامه دارد... ــــ @Mamaa_do
مامادو♡
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سا
___ مامان و همسرم اینجا نیستند. واقعا ممنون آن‌ها هستم. اینکه به من اهلِ نوشتن فرصت رهایی می‌دهند. اینکه ذهنم درگیر خودسانسوری نشود. خودش را بکاود و چیزی آن میان پیدا کند تا به درد امروزش بخورد و خودش را ببیند. شاید آدم دیگری هم لای این کلمات حس مشترکی پیدا کرد و همراه شد و با هم به تحول جدیدی رسیدیم. یادم است لارا در کتاب رها و ناهشیار همچین چیزی گفته که در جشن امضای کتابش مادرش بوده. شاد هم بوده و کمکش هم می‌کرده ولی هیچ وقت کتابش را نخوانده. کتاب از چالش‌های او با مادرش بوده و او با این نخواندن فرصت نوشتن را به لارا هدیه کرده و او تا همیشه مدیون مادرش است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
دو سال پیش همین حوالی فهمیدم تو در راهی. برادرهایت نه ماهه بودند و من کمردرد داشتم. وقتی رفتم توی سا
با اون‌هایی که بچه‌ی پشت‌سر هم دارند یا دوقلو دارند لطفا مهربون باشید! آدم‌ از آدم‌های نزدیک زخم زبان می‌خورد از آدم‌های دور زخم نگاه! مامان‌ها توصیه لازم ندارند. اینکه «خدا قوتت بده» یا حتی «خدا صبرت بده» کافیه! اگر می‌توانید کمی همدلی یا کمک کنید. همین! ما به اندازه کافی ذهن درگیری داریم. بارش را زیاد نکنید! باتشکر😎😃 ـــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
با اون‌هایی که بچه‌ی پشت‌سر هم دارند یا دوقلو دارند لطفا مهربون باشید! آدم‌ از آدم‌های نزدیک زخم زبا
شاید کسی که دور از قضیه باشه بگه این‌ها چقدر حساس هستند ولی شما تمام خستگی مادری را بگذار یک طرف. بی‌خوابی مادری که بچه کوچک شیربه‌شیر داره یا دوقلو داره یا ترکیب برنده‌ی مامادو که هر دو این‌هاست رو داره 😂 بگذار یک طرف. همین بی‌خوابی توان ذهنی مادر رو میاره پایین. طرف مقابل راحت حرفی می‌زند و پیش خودش فکر می‌کند «چیزی نگفتم بلاخره باید بدونه؛ حواسش را جمع کنه؛ زندگی که به این راحتیا نیست». و هیچ حرفی بدتر این نیست که بعد حمایتی یا اصلا بدون حمایتی کسی بگوید «خودتون خواستین این همه بچه بیارین » و تو بعد آن هی خسته شوی هی ضعیف شوی و ذهنت حق ساده خسته شدن را هم به خودش ندهد و بیشتر له شود! ــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
شاید کسی که دور از قضیه باشه بگه این‌ها چقدر حساس هستند ولی شما تمام خستگی مادری را بگذار یک طرف. بی
از دیروز و بعد این پیام یک تلنگر حسابی خوردم. چرا من مادرها را دسته‌بندی کردم و گفتم این‌ها شرایط سختی دارند. پس بقیه چه؟ به خودم رجوع کردم و سعی کردم علت این حرفم را پیدا کنم. من جایی ضربه سختی خوردم و داشتم خودم را ثابت می‌کردم. که سختی می‌کشم و سختی‌ام را بعضی‌ها نمی‌فهمند. جایی کسی که خودش دائم از سختی بچه‌داری می‌گفت حرفی زده بود. در حضور جمع و جلوی خودم. اینکه دوقلو داری هیچ کار و زحمتی ندارد. من از نقطه می‌سوختم. از دیروز دارم همان صحنه را که دوسال پیش اتفاق افتاده مرور می‌کنم. از بالا خودم و آن آدم را میبینم. هر دو حق داشتیم. هر دو ضربه خوردیم. می‌توانم داستانی با راوی سوم شخص بنویسم و از احوالات هر دو بگویم. همین کار یک جور آرام کردن خودم است. تا حالا روش‌های مختلفی برای حل کردن سختی زندگی پیدا کردم و این یکی جدید است و از مزایای نوشتن! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
شنبه بچه‌ها رفتند دیدن ریحانه. برایش چادر و روسری رنگی خریدند. برای مادرش گلدان زامفولیا که زیباست و مقاوم‌. من اما فقط نگاه کردم. پیام‌ها را از اولی که گروه دیدن ریحانه را زدن تا آخری که عکس‌ها را فرستادن‌. نه می‌شد بچه‌ها را جایی بگذارم و نه می‌شد با خودم ببرم. عکسی بود از یک میز ناهارخوری دوازده نفره یا حتی بیشتر. روی آن لباس و کفش وسایل سردار سلامی را چیده بودند. جایی که همه دور آن غذا می‌خوردند و حالا تکه موشکی روی آن بود و پدر ریحانه را برده بود. بچه‌ها می‌خواستند ریحانه را از عزا در بیاورند. فکر کردم به وقتی تنها می‌شود و آخرین گروه مهمانان پشت‌سرهمی که می‌روند. با آن چادر چه می‌کند؟ حتما هر رنگی برای او در پس‌زمینه سیاه پیدا می‌شود! ششم‌مرداد‌ماه دوشنبه ____ @Mamaa_do ـ
من از نشانه‌ها خوشم می‌آید. خط کشیدنی یا تا کردن گوشه کتابی که بعد مدت‌ها می‌بینی. اینجا دور شماره‌ی ۴ خط کشیده‌اند. کتاب مال محمدحسین است و چند وقت پیش از کتاب‌خانه‌اش در خانه پدری‌اش برداشتم. هربار می‌رویم آنجا مدتی را جلوی کتاب‌خانه می‌مانم. چشم می‌چرخانم و هربار چیزی شکار می‌کنم. دفعه پیش همین کتاب بود. قبلش آسمان و ریسمان جمال‌زاده و قبل‌ترش شعری از ابتهاج و… . این که آدم‌ها در گذشته چطور بودند و حالا در آن نسبت چه تغییراتی کرده‌اند مثل بازی هزارتو است. دنبال نشانه‌ها می‌چرخم و دنبال کشف حرف تازه‌ای هستم. مثل همین کتاب که احوالات محمود دولت‌آبادی است از سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۷۴. از نویسندگی تا روزمرگی. از جهان ادبیات تا سیاست. از اتفاق‌های روز جامعه. از خواندنش سیر نمی‌شوم. خواندن زندگی نویسنده در فهمیدن آثارش نقش مهمی دارد. یازده از چهل ________________________________ @Mamaa_do