eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
من از نشانه‌ها خوشم می‌آید. خط کشیدنی یا تا کردن گوشه کتابی که بعد مدت‌ها می‌بینی. اینجا دور شماره‌ی ۴ خط کشیده‌اند. کتاب مال محمدحسین است و چند وقت پیش از کتاب‌خانه‌اش در خانه پدری‌اش برداشتم. هربار می‌رویم آنجا مدتی را جلوی کتاب‌خانه می‌مانم. چشم می‌چرخانم و هربار چیزی شکار می‌کنم. دفعه پیش همین کتاب بود. قبلش آسمان و ریسمان جمال‌زاده و قبل‌ترش شعری از ابتهاج و… . این که آدم‌ها در گذشته چطور بودند و حالا در آن نسبت چه تغییراتی کرده‌اند مثل بازی هزارتو است. دنبال نشانه‌ها می‌چرخم و دنبال کشف حرف تازه‌ای هستم. مثل همین کتاب که احوالات محمود دولت‌آبادی است از سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۷۴. از نویسندگی تا روزمرگی. از جهان ادبیات تا سیاست. از اتفاق‌های روز جامعه. از خواندنش سیر نمی‌شوم. خواندن زندگی نویسنده در فهمیدن آثارش نقش مهمی دارد. یازده از چهل ________________________________ @Mamaa_do
امروز سد جدیدی شکسته شد. رفتیم مهمانی. من و بچه‌ها. خانه‌ی رفیق سیزده‌ساله بود و نقطه‌ی امنی برای شروع این کار بود. سخت گذشت. مثل قبل نمی‌شد بنشینیم و حرف بزنیم و بیخیال دنیا شویم. حالا حسنا برای بچه‌ها کتاب می‌خواند و لگو می‌ساخت. زینب به آن‌ها غذا می‌داد و من نفس می‌کشیدم. در جایی جدید و موقعیتی نرم! یازده مرداد ۱۴۰۴ ___________________ @Mamaa_do
اولین بار است. داریم کمی از هم جدا می‌شویم. بازی می‌کنند و صدای نوحه پیچیده. از دل سپردن به مسیر مشایه می‌گوید. خانم مربی هم دارد با او زمزمه می‌کند. اشک در چشم‌هام گیر می‌کند‌ امیرعباس با بغض می‌پرد تو بغلم. با هم می‌آییم توی سالن. خانم مربی نگران می‌شود. می‌گویم: «چیزی نیست مداحی شنیده..». لبخند می‌زند و می‌گوید: «الان سلام فرمانده می‌ذارم» . روی صندلی کوچک بچه‌ها کنار سالن می‌نشینم. جای خوبی برای سلام دادن است آقا. بقیه‌الله سلام... +خانه‌بازی بسیار تمیز و خوبی است. در مسجد علی‌بن‌ابی‌طالب سر عقیل توی خیابان کاشانی ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
اولین بار است. داریم کمی از هم جدا می‌شویم. بازی می‌کنند و صدای نوحه پیچیده. از دل سپردن به مسیر مشا
تازه مهدکودک هم داره و اتاق مناسبی برای مامان‌ها با میز و صندلی چرم چرخدار. مربی اول بهم گفت برو اونجا و حواس ما به بچه‌ها هست. منم رفتم ولی بعد دو دقیقه بچه‌ها صدام زدند و برگشتم توی سالن. فرآیند جدایی به این راحتی نیست ولی دلم پیش اون اتاق خنک و دلباز موند. پنجره‌های بزرگی داشت رو به حیاط مسجد.
بعد خواندن آن مجموعه داستان کوتاه از لئو تولستوی سراغ کتاب اعتراف رفتم. دو ساعته گوشش دادم. عصر وقتی داشتم خانه را مرتب می کردم و روی دور ۱.۵. صدای رضا عمرانی به گوشم آشناست و کلمه‌ای را از دست نمی‌دهم. کتاب مثل سنگی‌بر‌گوری جلال بود. یک جور خودزندگی‌نامه‌ نوشت. از زندگی تولستوی و مهم‌تری چالش زندگی او. با خواندنش او را می‌شناسی و بعد تازه می‌شود بروی سراغ «جنگ و صلح» یا « آنا کارنینا» و بعدش « تولستوی و مبل بنفش». این مسیری است که خودم برای خواندن از تولستوی چیده‌ام. کاملا بداهه و اتفاقی. قصد ورود به ادبیات روس را نداشتم اما تولستوی و زندگی‌اش جذبم کرد. این کتاب در مورد مهم‌ترین سوال تولستوی است. اینکه چرا زنده‌ایم؟ این زندگی که با رنج و درد و مریضی همراه است و با مرگ تمام می‌شود چه ارزشی دارد؟ چه کار باید در این دنیا بکنم و.... از این دست سوالات بنیادی که همه‌ی ما دچارش هستیم. پس خواندن کتاب برای هر آدمی مفید است. اگر نوجوانی اطراف شماست که این سوالات را می‌پرسد حتما کتاب را برایش تهیه نکنید. ابهاماتی دارد که می‌تواند گمراهش کند. کتاب را حتما خودتان بخوانید و اگر به روحیه‌اش می‌خورد به او پیشنهاد دهید. خلاصه که سیر جدیدی از مطالعه را سر گرفته‌ام و بند جناب تولستوی شده‌ام. دوازده از چهل ۱۳ مرداد ۱۴۰۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
دنبال مجموعه داستان‌کوتاهی از چخوف بودم. چخوف به اندازه موهای سر ما داستان نوشته ولی مجموعه صوتی درستی از آن در نوار نبود. تا یک مجموعه با شش داستان کوتاه پیدا کردم که بعدش نقد کوتاه و دقیقی داشت. از نوین کتاب بود و به کیفیتش مطمئن بودم. داستان‌های اندوه؛ واناکا؛ اسقف؛ خواب‌آلود؛ دانشجو و گریشا. داستان‌های مطرح چخوف بود و هر کدام نکته تازه‌ای داشت. کتاب سه ساعت و نیم بود ولی من در سه روز گوش دادم. هر داستان را دوبار. داستان‌ها ساده و کلاسیک بود اما از دوباره گوش دادنش لذت می‌بردم. سیزده از چهل ۱۳ مرداد ۱۴۰۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
343.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نخواستم حلوا را توی دیس بکشم و با پشت قاشق گل چندبرگ درست کنم. چهارپایه گذاشتم. در بالاترین کابینت را باز کردم. وسایل کیک‌پزی‌ام آنجاست. سه‌ سال است که خاک می‌خوردند. هرچه بود را پایین ریختم. تنها گوشه تمیز آشپزخانه هم درهم شد. ماسوره‌ها توی قالب کیک بود‌‌. برداشتم و بقیه را همان‌طور چپاندم بالای کابینت‌. فکر کردم کاش قبل رفتن آشپزخانه را هم تمیز کنم. قیف‌ نبود و کیسه فریزر برداشتم. حلوا‌ها را دو ساعت هم‌زده بودم‌. آردش گلوله شده بود. عجله کرده‌ بودم‌. وسطش هی بچه‌ها آمده بودند‌. یک لحظه آرد داشت می‌سوخت‌ و سریع آب ریختم. آردی که آن‌همه تفت خورده بود نجات پیدا کرد اما گلوله شد. شیره‌ی انگور را با آب سرد و عرق هل نرم کردم. ریختم روی آرد‌ها که مثلا نرمش کنم. آیه آمد‌. خوابش گرفته بود. مجبور شدم باز حلوا را رها کنم‌. رفتم خوابش کردم‌. برگشتم. حلوا گلوله‌گلوله‌تر شد. فکر نکردم که مگر مجبوری دختر یه چیز آماده بگیر. دوست داشتم خودم چیزی بپزم و عشقم را به صاحب‌خانه نشان دهم‌. مثل چهار روز پیش که برای اولین‌بار چهارتایی رفتیم مهمانی خانه حسنا و مربای زردآلو پختم. بار اولم بود که می‌پختم. مربا را داغ داغ توی شیشه کردم. توی کاور پارچه‌ای گل صورتی گذاشتم‌. مامان دوخته بود‌‌ش. کاور را با بند چرمی بنفش پاپیون زدم و از توجهم به جزییات لذت بردم. از اینکه شکلات آماده باراکا را نبردم. حالا هم می خواستم برای بار اولم حلواها را با ماسوره توی نان حلوا که مثل گل بود بریزم و رویش نارگیل بپاشم. حلوا‌ها گل شد. دلم قنج رفت. این هفته در باغ جدیدی از زندگی به رویم باز شده! ـــــ @Mamaa_do
هدایت شده از emami 🎒
مامادو♡
من می‌خواهم از این شرمندگی دربیام و لیست جلال‌خوانی بدهم...🙈 ولی بدانید و آگاه باشید که کاملا براساس تجربه‌ی خودم و مشورت با آدم‌های جلال‌شناس بوده و اعتبار دیگری ندارد _ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do