343.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نخواستم حلوا را توی دیس بکشم و با پشت قاشق گل چندبرگ درست کنم. چهارپایه گذاشتم. در بالاترین کابینت را باز کردم. وسایل کیکپزیام آنجاست. سه سال است که خاک میخوردند. هرچه بود را پایین ریختم. تنها گوشه تمیز آشپزخانه هم درهم شد. ماسورهها توی قالب کیک بود. برداشتم و بقیه را همانطور چپاندم بالای کابینت. فکر کردم کاش قبل رفتن آشپزخانه را هم تمیز کنم. قیف نبود و کیسه فریزر برداشتم. حلواها را دو ساعت همزده بودم. آردش گلوله شده بود. عجله کرده بودم. وسطش هی بچهها آمده بودند. یک لحظه آرد داشت میسوخت و سریع آب ریختم. آردی که آنهمه تفت خورده بود نجات پیدا کرد اما گلوله شد. شیرهی انگور را با آب سرد و عرق هل نرم کردم. ریختم روی آردها که مثلا نرمش کنم. آیه آمد. خوابش گرفته بود. مجبور شدم باز حلوا را رها کنم. رفتم خوابش کردم. برگشتم. حلوا گلولهگلولهتر شد. فکر نکردم که مگر مجبوری دختر یه چیز آماده بگیر. دوست داشتم خودم چیزی بپزم و عشقم را به صاحبخانه نشان دهم. مثل چهار روز پیش که برای اولینبار چهارتایی رفتیم مهمانی خانه حسنا و مربای زردآلو پختم. بار اولم بود که میپختم. مربا را داغ داغ توی شیشه کردم. توی کاور پارچهای گل صورتی گذاشتم. مامان دوخته بودش. کاور را با بند چرمی بنفش پاپیون زدم و از توجهم به جزییات لذت بردم. از اینکه شکلات آماده باراکا را نبردم. حالا هم می خواستم برای بار اولم حلواها را با ماسوره توی نان حلوا که مثل گل بود بریزم و رویش نارگیل بپاشم. حلواها گل شد. دلم قنج رفت. این هفته در باغ جدیدی از زندگی به رویم باز شده!
#روزمره_نویسی
ـــــ
@Mamaa_do
مامادو♡
من میخواهم از این شرمندگی دربیام و لیست جلالخوانی بدهم...🙈
ولی بدانید و آگاه باشید که کاملا براساس تجربهی خودم و مشورت با آدمهای جلالشناس بوده و اعتبار دیگری ندارد
#جلالخوانی
_ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
📚لیست پیشنهادی جلالخوانی:
۱- مدیر مدرسه
۲- سنگی بر گوری
۳- دید و بازدید
۴- سهتار
۵- زن زیادی
۶ـ پنج داستان
۷- خسی در میقات
۸- سفر به ولایت عزرائیل
۹- نامههای سیمین و جلال ( پیشنهادم جلد سوماش است)
۱۰-نون و القلم
📜این لیست را با وسواس انتخاب کردم.
آثار جلال زیاد است و محتواها بسیار به هم شبیه. پشتسر هم خواندش در ابتدا بسیار جذاب است و بعد حوصلهسر بر. ولی اگر صبوری کنیم و ادامه بدهیم در آخر اثرش را روی قلممان میبینیم.
هر کتاب یا مقاله دقیقا بر اساس حال و احوال نویسنده است. مثلا وقتی از حزب توده جدا شده از رنجی که میبریم را نوشته که من در این لیست نیاوردمش چون متن سنگین و نچسبی دارد. خودم نیمه رهایش کردم . پس ترتیب این لیست برآمده از تجربهزیستهی من با جلال است و خودم اینطور خواندم و اعتبار دیگری ندارد😄.
حدس میزنم یک ماه و نیمه تمام شود. برای من که اینطور شد. صوتی همه در نوار موجود است. اگر این لیست تمام شد بقیه آثار را احتمالا یک سال بعد که از جلالزدگی رها شدین میتوانید بخوانید😁😎.
🔎 سعی کنید جلالآلاحمد را بشناسید
به مقدمهی هر کتاب برای شناخت جلال دقت کنید. زیستش را بشناسید. هوش مصنوعی پر از اطلاعات است. با این سوال بخوانید که جلال چطور زندگی کرده که این اثر را نوشته؟ حال و احوال خودش و زمانهاش موقع نوشتن چطور بوده.
اینها مستقیما به درک و شناخت خود ما کمک میکند و بسیار لذتبخش است.
پیشنهاد ویژه خودم مستند آقا جلال از مجموعه چونان سرو است.
https://doctv.ir/program/448836
⭕️ و در آخر چرا ترتیب لیست به این شکل است؟
این توضیحات کاملا شخصی است و برای هر نویسنده دیگر هم میتواند صادق باشد.
شاهکار هر نویسندهای را اول میخوانیم اگر جذاب بود میروم سراغ بقیه آثارش. مدیر مدرسه و سنگیبرگوری هر دو اینطور است ولی برای مخاطب عام بهتر است با مدیرمدرسه شروع شود.
بعد سراغ داستانهای نویسنده میرویم. به ترتیب سال و با بررسی حال و احوالاتش. خواندن این روند کمک میکند رشد نویسنده را درک کنیم.
واقعا آثار ابتدایی با انتهایی متفاوت است
و اینکه همان آثار ابتدایی زمینه ساخت آن شاهکار آخری را فراهم کرده.
همهی اینها را وقتی اینطور میخوانی میفهمی. امید میگیری و ارزش همین نوشتههای کوچکت را میدانی.
جلال غیر داستان سفرنامه و مقاله هم زیاد داشته و همین دو که نوشتم را بیشتر از همه دوست داشتم
و در آخر نونوالقلم که خودش اثری متفاوت از نثر جلال است و کمی سنگینتر از بقیه. پس اگر تا آخر لیست دوام آوردین حالا نوبتش شده.
یاعلی
التماس دعا 🌿
۱۷ مرداد ۱۴۰۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@Mamaa_do
از سفر سوم امسال برگشتیم. حالا سفر با بچهها شده جز روتین زندگی. ترس روز اول رفته. با سختیها مواجه شدیم. فهمیدیم با سفر کردن مدل سختی کشیدنمان را جابهجا میکنیم. یک ماه در خانه و چند روز در دل یک روستای دور در یک خانه بومگردی.
این بار رفتیم روستای چسلی. نزدیک شهر ماسال. در یک ویلای دو طبقهی چوبی. دو اتاق داشت. یکی بالا و یکی پایین. که با پنج پله باریک و بلند چوبی به هم وصل میشد. اتاق بالا ایوان داشت. رو به کوه پر درخت سبز. ویلا پایین دره کنار رودخانه بود. از آتن موبایل و اینترنت دور بودیم. حمام و دستشویی توی حیاط بود. آشپزخانه توی تراس طبقه پایین. از آدمها هم دور بودیم. روستا بین آدمهای اینستاگرامی هنوز معروف نشده. همانهایی که تا طبیعت میبینند فقط فکر پست و ریلز هستند. سرلخت و با لباسهای نامناسب توی بافت میگردند و فکر نمیکنند آن دخترک که تابلو ویلا ویلا دستش گرفته و چارقدش را بسته پشت گردنش چطور با حسرتش نگاهش میکند.
از روزمرهی خانه که دور میشوم دنبال خودم میگردم. از برگشت به تهران ناراحت میشوم و همرمان میدانم آدم ماندن توی روستا نیستم. بلاخره یک جایی این تضاد در من یکی میشود. در کدام روستا نمیدانم!
#سفر
۲۱مرداد ۱۴۰۴
_____________________
@Mamaa_do
میخواهد عادی کند و این خطرناک است. بدتر از خطر فراموشی!
تا بهحال هیچ کجای تاریخ ایران اجنبی به ما خیر نرسانده!
به آنهایی که شک کردند یا وعدهی فتح نتانیاهو برای نبودن جمهوری اسلامی ایران برایشان عادی بود بگویید سووشون را بخوانند.
نه اینکه ببینند در نماوا یا تعریفش را از کسی بشنوند. بروند و بخوانند و بفهمند که وعدهی فتح اجنبی چطور آتش میشود و تا ته زندگیات را میسوزاند و عشقت را میکشد. بگویید حداقل تاریخ بخوانید و بفهمید چه چیز دارد برایتان عادی میشود.
واقعا اسرائیل نگران نداشتن آب ماست. فکر کرده ما انقدر احمق هستیم؟
من در تهران که مشکل نداشتن آب آشامیدنی ندارم. ولی در ایران مشکل آب داریم که رئیسجمهور ما گفت و البته از روی دلسوزی بود و راست هم میگوید. از منظر تخصصی ایران کمبود آب دارد و تهران دیگر تحمل جمعیت اضافه ندارد و … .
ولی این نباید بشود دستمایه آن مردک.
مردک نتانیاهو که از همان کلمه اولش دروغ میگوید.
راستی انقدر که فراموشی نگرفتهایم.
چه کسی جنگ را تحمیل کرد؟ شبانه به ایران حمله کرد و۱۲ روز ایران را ناامن کرد؟
وطن فروختنی نیست جناب نتانیاهو. تورت را جای دیگری پهن کن!
#آب
#جنگ
۲۱مرداد ۱۴۰۴
_____________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از کلماتِکالِمن
.
آدم حالش خوب میشه توصیه امامش رو بگه چشم!
#رزق_شب_جمعه
@siminpourmahmoud
چند وقت است حالم خوب نیست. شببیداری بچهها سرجایش است. بدغذایی پسرها و چاقی آیه هم اضافه شده. تمرینهای گفتاردرمانی و لجبازی پسرها خستهام کرده. پروژه ناموفق پوشک گرفتن روی مخم است. ولی حالم گیر اینها نیست. توضیحاش راحت نیست. برای همین به کسی هم نگفتهام. که اگر بگویم برای هر چیزی راهی میآورند یا حالت بدترش را میگوید.
حالم به صورت کلی بد است. انگار خودم را گم کرده باشم. یا جادهای را بروم که ندانم کجاست.
تا صبح هم همین حالت را داشتم و حالا که علتش را فهمیدم بدتر شدهام.
ادامه…
_______________________
@Mamaa_do
مامادو♡
چند وقت است حالم خوب نیست. شببیداری بچهها سرجایش است. بدغذایی پسرها و چاقی آیه هم اضافه شده. تمرین
____
چند وقت است حالم خوب نیست. شببیداری بچهها سرجایش است. بدغذایی پسرها و چاقی آیه هم اضافه شده. تمرینهای گفتاردرمانی و لجبازی پسرها خستهام کرده. پروژه ناموفق پوشک گرفتن روی مخم است. ولی حالم گیر اینها نیست. توضیحاش راحت نیست. برای همین به کسی هم نگفتهام. که اگر بگویم برای هر چیزی راهی میآورند یا حالت بدترش را میگوید.
حالم به صورت کلی بد است. انگار خودم را گم کرده باشم. یا جادهای را بروم که ندانم کجاست.
تا صبح هم همین حالت را داشتم و حالا که علتش را فهمیدم بدتر شدهام....
صبح مثل هر روز تعطیل بیدار شدیم و از بودن همسرم در خانه شاد بودم. ناهار را دور هم خوردیم و با هم وقت گذراندیم. روز اربعین بود ولی من آن زهرای سابق نبودم. در وجودم عطش رفتن به کربلا خوابیده بود. بچهها بعد ناهار کلافه شدند که برویم دَدَ. بعد هر کلافگی همسرم گفت ببر بچهها را خانهبازی و من گفتم برویم شاهعبدالعظیم. اصرار نکردم او هم نکرد. تا عصر که خودش آمد و گفت برویم. بچهها ذوق کردند و لباسهای سیاه به تنشان کردم. موها را شانه نزدم. اما دلم هنوز تکانی نخورده بود. اگر هم نمیرفتیم فرقی نداشت. نگران شلوغی بودیم ولی در نزدیکترین جای ممکن به حرم پارک کردیم. توی کوچه و پس کوچهها که میرفتیم از کنار سرای محله فیروزآبادی رد شدیم. پرت شدم به سال ۱۳۹۷. که در همین محلهها کار میکردم. ذوق آمد زیر زبانم. با شیرینی تعریف کردم که چقدر شهرری را دوست داشتم. سند توسعه محله پنج محلهاش را خودم تنظیم کردم. برایش زحمت کشیدم و یک جور دیگر حس تعلق دارم. آن روزها من اگر اربعین نمیرفتم سالم نو نمیشد. حسرت انگیزه و امیدبهزندگی آن روزهایم را خوردم. من چیزی داشتم که برایش زحمت میکشیدم. هدف بزرگی بود و برای رسیدن به آن تلاش میکردم. بدنم دوپامین ترشح میکرد و بعد هر رسیدن میخواست به جای بالاتری برسد.
اما حالا مادری و خانهداری یک زندگی ثابت و تکراری برایم ساخته. از انجام اکثر کارهای سابقم محرومم کرده. اربعین خونم آمده پایین. این را حالا که همه خوابیدند و تنها روی کاناپه نشستهام فهمیدم. من دلم برای آن تلاش و مایه گذاشتن برای امام حسین تنگ شده. آن سختی کشیدن برای رسیدن. آن دوپامینها و آن حس تعلق بعدش.
حالا میفهمم چطور میشود برایم فرق داشته باشد که اربعین بروم یا نروم. یک سفر ساده نیست. یک مقصد است که یک سال باید در مسیرش باشی تا برسی. تا در روزمره زندگی گم نشوی. دور خودت در در جاده بیانتها نچرخی. بدانی مقصدی داری. همین توجه حال آدم را خوب میکند. انرژی تزریق میکند. زندگی آدم را متعلق میکند به امام حسین.
حالا دلم بدجور میتپد که برسد به آن سختی رسیدن و لذت ببرد. خدا کند باز گیر آن جاده روزمره نیفتم و یادم بماند مقصد حسین است.
#روزمره_نویسی
#اربعیننگاری
______________________________
@Mamaa_do