مامادو♡
آذرباد تمام نشد. وقتی مهسا حجازی کلمهی پایان را گفت روی تخت بچهها نشسته بودم. زانوهایم را بغل کرد
_
آذرباد تمام نشد. وقتی مهسا حجازی کلمهی پایان را گفت روی تخت بچهها نشسته بودم. زانوهایم را بغل کرده بودم. ناخن بچهها را گرفته بودم و پارچهی نارنجی پر از هلال کوچک سفید را جمع نکرده بودم. بچهها جلویم بپر بپر میکردند و من زل زده بودم به کمد خالی شدهی روبهرویم. همهاش کف زمین بود و من گوش تیز کرده بودم به صدا که ولری پشت تلفن خبر جدیدی به آذرباد بدهد. که آنطور تمام نشود. ولی شد. کتاب تمام شد ولی داستان تازه شروع شد. مثل آوارگی مهاجران جنگ زده افغانی که تمامی ندارد. هر لحظه باید دل بکنند و بروند و قدر یک چمدان از زندگی سهم دارند. تمام طول کتاب آمریکا را لعنت میکردم که دست از سر خاورمیانه برنمیدارد و چقدر تا حالا خانوادهها را آوارهی سرزمینهای مثلا توسعه یافته خودش کرده. به امید نجاتی. به فرانسه. به آلمان و به هر جایی غیر وطن. چه کتابخانههای پیچک بسته و کمدهای پر از چینی و اتاقهای دست نخوردهای گوشه سرزمین ما چشمانتظار برگشت صاحبانش را میکشد؟
دلم با آذرباد، تهمینه، سهیل، پناه، سمیر، مرجان و ونسان و هیدو و بابو و… خون شد. چه وقتی خانم مرعشی کتاب را تمام کرده. حالا که ما هم مزهی جنگ را چشیدهایم. ۸ روز از آن ۱۲ روز آواره بودم. دلم برای خانه و تک تک اجزایی که به چشمم هم نمیآمد تنگ بود. تا برگشتم. چهار روز زیر بمباران بودم ولی در خانهام بودم. دلپیچهام خوب شده بود. میترسیدم ولی در خانهام بودم. حالا کمی میفهمم آوارگی آذرباد از وطن یعنی چه. نسیم مرعشی گفت که برای نوشتن این رمان حدود سال ۹۶ شروع کرده به تحقیق و بررسی. سفر رفته. آلمان و فرانسه و … و کمپهایی که در آنجا بوده. با آوارهها زندگی کرده. آن جهان را زیست کرده و وقتی حس کرده اشباع شده شروع کرده به نوشتن طرح رمان.
میگفت تا جهانی را زیست نکند از آن نمینویسد و دوست دارد مدتی از ایران مهاجرت کند تا طعم واقعیاش را بچشد ولی برگردد. اما بعدش کمی مکث میکند و جایی دیگر میگوید بعد این ۱۲ روز فهمیدم که هیچ وقت از ایران نمیروم. انگار خود نسیم مرعشی هم بعد حمله اسرائیل مزه دیگری از آوارگی را چشیده.
فکر میکنم کاش بشود من هم بروم فلسطین. آنجا زندگی کنم. مثلا دو ماه آوارگی را زیست کنم و آذربادی اهل غزه را روایت کنم که اسرائیل خانهاش را ویران کرده. خانوادهاش را کشته و حالا آب و غذا را بر رویش بسته. آذرباد حداقل یک کمپ با حقوق ناچیز داشت. مدرسه میرفت. سیر بود. پدر و مادرش کنارش بودند. آن آذرباد که اسمش را هم نمیدانم چه؟
کاش آن چهل کشتی به غزه برسد. کاش نویسندهای حرفهای مثل نسیم مرعشی باشد که برود آنجا و وحشتناکترین آوارگی عالم را تصویر کند.
#معرفی_کتاب
#نسیم_مرعشی
#آذرباد
هجدهونیم از چهل
________________
@Mamaa_do
داستان جنگ بود. مهاجرتی از کشوری جنگ زده به کشوری جدید. پسر داستان اولش ترس دارد و آخرش خوشحال و راضی است. از رفتن به کشور جدید. ارتباط کودک با جهان اطرافش از طریق طبیعت رخ داده. اولش شروع میکند به پیدا کردن اشتراکاتی از کشور قبلی با کشور فعلی. مثلا ماه را میبیند و خوشحال میشود که همانی است که در کشور خودش هم بود. مثلا مورچه و گلی میبیند شبیه آنچه قبلا داشته و احساس امنیت میکند. بعد چیزهایی میبیند بهتر از آنچه داشته. مثلا پسری میآید توی پارک که گربهای زیبا دارد. ربانی پاپیون زده به گردن گربه است و با طنابی به دست پسر وصل شده. آن را گربههای لاغر و سیاه کشور خودش مقایسه میکند. یا زنی میآید توی پارک که به کبوترها غذا میدهد و او فکر میکند در کشور خودش برای آدمها هم غذا نبود چه برسه کبوترها. کتاب همینطور با نشانهها و تصویرها پیش میرود تا مصطفی با پسر گربه به دست رفیق میشود و خوشحال.
عجب داستان وطنگریز و غیرمتعهد و در عینحال پر تصویر و پرنشانهای بود!
صد رحمت به نسیم مرعشی که به غیر متعهد بودن و ضدجنگنویس بودن معروف است.
سمیر و پناه دو کودک رمان آذرباد حاضر بودن توی کمپ بمانند ولی وارد کشور متعفن جدید نشوند. آنجا وطن اصالت داشت. شادی و آزادی در برگشت به وطن بود ولی در این کتاب گوگولی و مثلا شاد کودک هیچ اصالتی وجود نداشت.
از تکنیک کتاب کودک هیچ نمیدانم ولی کتاب با پند و نصیحت تمام نشد. با کدگذاری و تصویر مفهوم را منتقل کرد و تصویرها و زبان متناسب جهان کودک خردسال بود. احتمالا رده سنی ب.
#معرفی_کتاب_کودک
دو از چهل
____
@Mamaa_do
صبح نشستم روی مبل وسط خانه. گریه میکردم. بیصدا. بچهها بازی میکردند. ننو را تکان میدادند. هر سه باهم. جیغ و خندهشان به هوا بود. ایرپاد توی گوشم بود و توی گوشی دنبال چیزی میگشتم که بگذارم و حالم خوب شود. پیدا نمیشد. بیخوابی سهساله دوا ندارد. مغزم مچاله شده. گوشه سرم چمباتمه زده و محلم نمیگذارد. خستهاش کردهام. امیررضا آمد سمتم. کارتون نگذاشتم که حواسشان پرت شود و من غرق شوم در حال بدم. فکر کردم بگذار ببینند. این حال بد من با آنها شریک بود. در طول شب صفا و مروه میکنم بین گریههایشان. دوست دارم درک کنند. بفهمند گریه میکنم. همدلی را یاد بگیرند. امیررضا درک عاطفی بالاتری دارد. سریعتر متوجه تفاوت حال آدمها میشود. صورتش را میآورد توی صورتم و میخندد. لبش کش میآید و دندانها پیدا نیست. اسمم را تکرار میکند. «مامان مامان» بغلش میکنم. اشکم را پاک میکند. محکم بغلم میکند. امیرعباس میآید چشمش اشکی که از چشمم میافتد روی دامنم را دنبال میکند. میپرد بغلم. لبخندش عمیق میشود. میبوسدم. میخواهد حالم را خوب کند. ته دلم چیزی برق میزند که درک میکنند. که میفهمند وقتی کسی گریه میکند چه کنند. همدلی و محبت. نه نصیحت و توصیه و نه هیچ چیز دیگر. البته که بچهها هنوز نمیتوانند حرف بزنند. ولی راضیام و فکر کردم این مهارتی که الان یاد گرفتند مهمتر از حرف زدن است. کاش بزرگ که شدند فراموشش نکنند!
#هیچ
۱۷ شهریور هزاروچهارصدوچهار
_______
@Mamaa_do
هدایت شده از الفبا
.
ما بعد خواندن..
این لیست بدون خواندن نون والقلم تمام شد. برایم بس بود. آن آخری را باید خیلی زوری میخواندم که نخواستم.
تا همین جا چیزهایی از جلال گرفته بودم که راضیم میکرد. نون والقلم را گذاشتم برای روزی که دوباره بخواهم از جلال بخوانم، که به بقول زهرا شاید تا یک سال دیگر هم نشود. گرچه بعضی داستان کوتاه هایش را همین حالا هم دوست دارم دوباره بخوانم مثل شوهر آمریکایی.
جلال از آن نویسنده هاییست که بجای جنس مخالف هم که حرف میزند خوب است.
و راضیم از این سبک خواندن. اینکه یک نویسنده را بگیری و چندتا از آثارش را پشت هم بخوانی. چیزهایی از آن نویسنده میفهمی که با یکی دو کتاب خواندن ازش دستت را نمیگیرد. از زندگی اش. از زمانهاش. از حالا خوش و ناخوشش.
و حالا من یک ماه با جلال و نوشته هایش زندگی کردم و به اندازهی این چند کتاب سال های زندگی و زمانهی جلال را میفهمم.
پی نوشت: حالا برم چندتا کتاب از نویسندههای خارجکی بخونم😮💨
@aleffbaa
مامادو♡
. ما بعد خواندن.. این لیست بدون خواندن نون والقلم تمام شد. برایم بس بود. آن آخری را باید خیلی زوری
____
چقدر منم دلم خواست دوباره شوهر آمریکایی را بخوانم :)
نثر جلال معرکهاست!
و چقدر شادم🌿.
برای اولین کسی که با لیست جلالخوانیام پیش رفت، همانطور که پیشبینی میکردم شد. سر نون و القلم کم آورد. مثل خودم که کم آوردم. آدم وقتی از تجربهزیستهاش بگوید هم برای خودش کار میکند هم بقیه....
#جلالخوانی
___
@Mamaa_d
زبان و تصویر و روند رسیدن به نتیجه دلچسب بود. بیشتر توان نوشتن ندارم ولی گذاشتمش توی لیست کتابخوبها برای بچهها. برای اینکه نترسن. برای اینکه تجربه کردن رو یاد بگیرن!
#معرفی_کتاب_کودک
سه از چهل
__
@Mamaa_do
داستان کوتاهِ امروز!
فقط اینکه وقتی تموم شد با خودت میگی: «وا همین؟!»
#معرفی_کتاب
__
@Mamaa_do
صرفا جهت لذت بردن وقت تمیز کردن خانه.
۲ روایت بود. دو داستان کوتاه و یک داستان ترجمهای.
روایت اول از چیستا یثربی و شرححال اوست از اینکه کی نوشتن برای او جدی شده. از کلاس دومش شروع میکند تا وقتی بچهدار شده و بچه نگذاشته بنویسد و چند تکه شده و این تکهها مانع او بودند و او آن موقع فهمیده چقدر نوشتن برای او حیاتی است و چارهای جز آن ندارد.
#معرفی_مجله
نوزدهونیم از چهل
__
@Mamaa_do
هدایت شده از زهرا رشیدی
بسم الله
دیشب دوتا توی سر خودم میزدم و چهارتا توی سر لپتاپ که داستانم را شروع کنم. پیش نمیرفت. مستاصل بودم. عاجز مانده بودم. حال بچۀ بیسوادی را داشتم که میخواهد معادلۀ چندمجهولی حل کند.
تو همین احوالات بودم که یکهو انگار زنگی توی مغزم صدا داد.
برای منی که سواد خواندن و نوشتن دارم، یکی دوتایی کلاس گذراندهام، چندتا کتاب خواندهام؛ نوشتن هر خط مثل جانکندن میماند. بعد از تمامکردن متنِ دو سه هزار کلمهای حس زنهایی را دارم که بعد از درد کشندۀ زایمان، فارغ شدهاند. تازه متنی هم که متولد میشود ناقصالخلقه است. یا دست ندارد یا پا. بعضیوقتها هم جداجدا متولد میشود؛ دست و پا و سر و تنه از هم سوا هستند.
اما محمدِ امی، داستان کوتاه که هیچ، کتاب آورده. تمام تکنیکهای داستاننویسی را هم تویش رعایت کرده. قصۀ یوسف را در سه پرده روایت کرده. ضدقهرمان را سر راه آدم و حوا گذاشته تا فریبشان دهد. موسی را توی کشمش با قومش گذاشته.
تصویرسازیهایش استادانه است: «حال آنان همچون حال کسانی است که در بیابان تاریک برای یافتن مسیر آتشی افروختهاند-بقره آیه 17» «اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم حتما میدیدی که از ترس خدا فرو میریخت و تکهتکه میشد-سوره حشر آیه 21».
مو لای درز دیالوگهایش نمیرود.
-من در زمین جانشینی برای خود قرار میدهم.
+ آیا کسی را در زمین جانشین قرار میدهی که در آن فساد میکند و خونها میریزد؟! حال آنکه ما تو را میستاییم، منزهت میشماریم و تو را از هر نیازی پاک میدانیم.
-من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
از همان دیشب گاه به گاه قرآن را باز میکنم و تویش دنبال قهرمان و پیر دانا و تصویرسازیها میگردم. هی میخوانم و هی بیشتر میفهمم محمد نمیتوانسته خودش این حرفها را بگوید. بعد از سی و چندسال دیشب درک کردم قرآن معجزه است یعنی چه!
🪴میلادتان مبارک آقای مهربان.🪴
۱۸ شهریور 1404
🔻همه نظراتتون رو اینجا یا @zahra_rash1d1 میخونم.🔺
@zahrarash1d1
اینکه غذا چی بپزم از پختن خود غذا سختتره.
اینکه هر روز چی بخونم و از چی رونویسی کنم و از کجایِ روزم بنویسم از انجام خود کارش سختتره. منم هر مدت خودم رو میچسبونم به یه نویسنده. تصمیمگیری و انتخاب انرژی زیادی ازم میگیره. اینکه بدونم باید چی کار کنم آرومم میکنه. بند و بساطش رو میگذارم دم دست و تا فرصت شد میرم سراغش. این روزها ور دل احمدمحمودم. چندتا داستان کوتاه ازش پیدا کردم و خوراک رونویسی و خوندن روزانه است.
گفتم دستور پخت نوشتنم رو با شما شریک بشم و از شما هم بخواهم دستور پخت مخصوص خودتون رو بگید
شاید باری رو از روی ذهن کسی برداشت 🌿.
یاعلی🦋
#محاورهنویسیآری
#احمد_محمود
#چالش_دستورپختنویسندگی
__
@Mamaa_do