اینکه غذا چی بپزم از پختن خود غذا سختتره.
اینکه هر روز چی بخونم و از چی رونویسی کنم و از کجایِ روزم بنویسم از انجام خود کارش سختتره. منم هر مدت خودم رو میچسبونم به یه نویسنده. تصمیمگیری و انتخاب انرژی زیادی ازم میگیره. اینکه بدونم باید چی کار کنم آرومم میکنه. بند و بساطش رو میگذارم دم دست و تا فرصت شد میرم سراغش. این روزها ور دل احمدمحمودم. چندتا داستان کوتاه ازش پیدا کردم و خوراک رونویسی و خوندن روزانه است.
گفتم دستور پخت نوشتنم رو با شما شریک بشم و از شما هم بخواهم دستور پخت مخصوص خودتون رو بگید
شاید باری رو از روی ذهن کسی برداشت 🌿.
یاعلی🦋
#محاورهنویسیآری
#احمد_محمود
#چالش_دستورپختنویسندگی
__
@Mamaa_do
دورتادور نویسنده نشسته بود و حرف فقط از مادری بود. دو دسته بودیم. دنبال بچهروندهها و دستبهسینهنشستهها. دسته دوم به دسته اول یک نصیحت که چه عرض کنم امر و دستوری مهم میگفت: « وقتی خوابیدن بگیر بخواب هیچ کاری نکن ».
من و بقیه دسته اول میگفتیم که: « آخه تا میخوابن وقت نفس کشیدن و کارهای خودمونه» و باز دسته دوم تاکید می کرد که : « مهم خودتی بگیر بخواب ».
و امروز من خوابیدم. مهم خودِ آیندم بود و اعصابش.
#ازمهمونیگذشتهخانمن
#روزمره_نویسی
__
@Mamaa_do
مامادو♡
داستان کوتاهِ امروز! فقط اینکه وقتی تموم شد با خودت میگی: «وا همین؟!» #معرفی_کتاب __ @Mamaa_do
فکر میکردم ساده است!
ولی هنوز درگیرشم.....😐
@Mamaa_do
مامادو♡
دورتادور نویسنده نشسته بود و حرف فقط از مادری بود. دو دسته بودیم. دنبال بچهروندهها و دستبهسینهن
293.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر خوشحالم دارید بزرگ میشید و حرفم رو میفهمید و کمکم میشه باهم تنهایی بیرون بریم...
کاش بچهها از سهسالگی به دنیا بیان🥲
۲۳شهریور هزاروچهارصدوچهار
#روزمره_نویسی
____
@Mamaa_do
۱۵ داستان کوتاه بود. سه روزه گوش دادم. هر کدام با حال و هوایی متفاوت از انقلاب ۵۷ و حوالی بهمنماه. با نگاهی نو. جدای همه چیز از تفاوت داستانها لذت بردم. اینکه چقدر میتوان داستان از این موضوع نوشت. در لایههای پنهان داستان و بدون اینکه مخاطب بفهمد دارد چطور تغذیه میشود. یعنی اگر اولش در مقدمه نمیخواندم که موضوع داستانها چیست خیلی دور بود که به ذهنم برسد ربطی به انقلاب ۵۷ و اثراتش دارند. اما ناخواسته اثری که نویسنده میخواست را میگرفتم!
#معرفی_مجله
بیستونیم از چهل
____
@Mamaa_do
#هیچ
سرم درد میکند و میدانم بعد نوشتن این متن بدتر هم میشود. ولی مرگ یهبار شیون هم یهبار.
اول سال از پادکست رختکن بازندهها حرفی شنیدم که تا همین الان مثل لاشهای با خودم میکشیدم که امید زنده شدنش را داشتم. البته به شکلی دیگر. اینکه اینطور که مرضیه برومند میگوید نباشد و بتوانم کار دیگری کنم. ولی ته دلم خودم هم میدانستم که دارم اشتباه میکنم. تجربهاش کرده بودم.
کلاس خیاطی میرفتم که فهمیدم باردارم. بعد فهمیدم دوقلواند و بعد فهمیدم استراحت مطلقم و بعد دکتر گفت نه جای نگرانی نیست و بعد باز هیچی نگفت و آخر پدرشوهر گفت استراحت مطلق شو و باز من استراحت مطلق نشدم و آخرش بچهها زود به دنیا آمدند و ۷۵ روز nicu بودند و بیچارگیهای بعدش که تا الان هم ادامه دارد و واقعا بریدهام. چون آیه را دیدهام و فهمیدم یک بچه ترم که به موقع به دنیا آمده هیچ کاری ندارد.
تا همین الان سر این قضیه آدمهای دیگر را مقصر میدانستم و فکرش را پرت کرده بودم توی جعبه سیاهی زیر مغزم که گذارم به آن نیفتد ولی مگر میشود؟
همهی اینها از این بود که خودم را بیشتر از همه مقصر میدانم. این فرار برای ندیدنش بود. از عذابی که سر حرفها و طعنهها کشیده بودم و از ترس . حالا دارم جعبه را باز میکنم و نگاهش میکنم که تکرارش نکنم. که حرف خانم برومند را گوش کنم.
من آن روزها که باید استراحت میکردم نکردم. حالا دکتر نگوید. حالا بعضی از اطرافیان مراقبم نباشند. مهم من بودم که باید تصمیم میگرفتم. منفعل شده بودم. بچهها در شکم من بودند. پشت چرخ مینشستم و درد میکشیدم و فکر میکردم به به چه مادر قوی و توانمندی هستم. هم دوقلو باردارم هم خیاطی میکنم. نمیفهیدم و نمیدانستم که این درد آسیب میزند به بچهها. بیشتر مراقب بقیه بودم تا خودم. با درد برای فرد نزدیکی که افسرده بود و میخواستم خوشحالش کنم لباس دوختم. از این که چون باردارم به کسی وابسته باشم خجالت میکشیدم. اینکه بگویم فلان کار را برایم بکنید و نمیتوانم. الویتها را اشتباه گرفته بودم. آن روزها باید میخوابیدم. شش ماه فقط میخوابیدم و هیچ کاری نمی کردم که الان این همه اذیت نشوم. آن موقع کار نکردن مهمترین کاری بود که باید میکردم.
مثل الان!
خانم مرضیه برومند گفت: «من هیچ وقت بچه نمیارم چون حداقل تا دو سال باید هیچ کاری نکنم. چون بچهها خیلی حساس و مهم هستند»
و روی هیچ تاکید کرد. چندبار. چندبار.
او اصلا مجرد است. هیچ وقت ازدواج نکرده و گفت که ازدواج مانع کارش است. بعدش گفت به نظرش مادری و بچهداری مهمترین کار این دنیاست و انسان ساختن خیلی سخت است.
از دم عید به این هیچ کاری نکردن خیلی فکر کردم. عذاب وجدان الکی با خودم کشیدم. حس عقب ماندن. حس دور بودن از جامعه. حالا خستهام از این همه بار اضافه کشیدن.
امروز کف آشپزخانه پر از بیسکویت و تکه نان و هندونه و ... نشستم. از صبح فقط دست به آن نزده بودم. سوت زودپز درآمده بود و فکر کردم دیگر کافیست. میخواهم هیچ کاری نکنم. اگر میخوانم و اگر مینویسم از روی لذت است. استرس دیده شدن و جشنواره و فراخوان و اینکه آینده چه شود را رها کنم
تا شش ماه آینده.
تا سال جدید مهم ترین کارم هیچ است.میخواهم در حال حاضر باشم. مثل بچهها. که بعدا پشیمان نشوم. #مرور_خود #روزمره_نویسی ۲۴شهریورماه هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do