اینکه اینجا نیستم و عددش بالا میرود و عذاب وجدان میگیرم. داشتم عدد بالا را نگاه میکردم که لباسم را کشید. رفتیم سراغ بازی، غذا خوردن، تمرین گفتاردرمانی یا چیز دیگر یادم نیست. اصلا این روزها هیچ چیز یادم نیست. تا دو جمله اینجا مینویسم خسته میشوم. همان را پاک میکنم و میگویم به خودم خب کی چی!
از اول مهر با خودم بسته بودم همه چیز جمع شود و الویتم فقط بچهها باشند. چند هدف مهم داشتم که باید تیک میزدم. حرف زدن پسرها. از پوشک گرفتن پسرها و شروع شیر گرفتن آیه. چهار ماه گذشته. حرف زدن امیرعباس تیک خورده. پوشک هیچ پیشرفتی نداشته و پروسه از شیر گرفتن در جریانه. این وسط کاردرمانی هم اضافه شده. تلویزیون در خانهی خودمان دو هفته است حذف شده. همین کمک کرده امیررضا هم قفل زبانش باز شود. بیستوچهاری روی مغز من راه میروند. بازی میکنیم و حرف میزنیم و من هی هدفم را مرور میکنم که نترکم. که فشار روی اعصابم باز روی بچهها خالی نشود. این وسط کتاب هم خواندم و گوش دادم. مرور اما ننوشتم. امارش را هم ندارم که چندتا شده. حس استمرار در نویسندگی به من داده و حالم را خوب کرده. میدانم این سختیها تمام میشود. سختی دیگر جایش میآید ولی فرصت خندههایی که وسط این سختیهای میتوانم به بچهها بکنم تکرار نمیشود. مثل نوک زدن صفحه اول مدام کودکی را دیدم. همچین چیزی ازش یادم مانده که کودکی بهشت است. با کودکان در بهشتیم. با کودکان مهربانی کنیم. همان خط خوانای کودکانه بیخ یقهام را گرفت که فرصت کودکی بچهها هیچ وقت برایم تکرار نمیشود....!
#روزمره_نویسی
چهاردهدیهزاروچهارصدوچهار
_____
@Mamaa_do
این دومینبار است که تکرار میکند.
« مامان نترس من اینجام!»
.........
#روزمره_نویسی
هجدهمدیماههزاروچهارصدوچهار
_________
@Mamaa_do
مامادو♡
این دومینبار است که تکرار میکند. « مامان نترس من اینجام!» ......... #روزمره_نویسی هجدهمدیماه
_
«علمدار شهر»
این دومینبار است که تکرار میکند.
« مامان نترس من اینجام!»
سر نترس و اینجام آب دهانش را قورت میدهد. محکم پلک میزند و سرش را بالا و پایین میکند.
بار اول موقع دکتربازی بود. گفتاردرمان گفته بود بازی آزاد کنیم. خودم و بچهها نقش بپذیریم و در موقعیت ساخته شده آزادانه حرف بزنیم. میگفت بچهها پیشبرنده باشند. بازی مخصوص امیررضا بود که خودخواسته حرف نمیزد. میخواستیم اعتمادبهنفس حرف زدن پیدا کند و فکر نکند از امیرعباس جامانده.
نشسته بودم روی مبل ادای مریض را در میآوردم. گفتم حالم بده. امیرعباس آمپول آورد. یادم نیست چه گفتم. اصلا آن ثانیهها انگار توی دنیا نبودم. شاید پرسیدم درد دارد یا مثلا میترسم.
دستم را گرفت و گفت: « مامان نترس من اینجام!» . کاملا خودجوش بود. خودش گفت. بدون خواست من. یادم نمیآمد اصلا قبلا این جمله را به او گفتهام؟ در کدام موقعیت؟ خواستم تکرار کند. قلبم ایستاده بود. مراقب چشمهایم بودم. امیررضا داشت نگاهم میکرد. ابرازم را کنترلم کردم و گفتم. ممنون مامان که هستی و مکالمه را بردم روی امیررضا.
امروز هم دوباره تکرار کرد. همسایه بغلی بنایی دارد انگار دارند کلنگ و دریل توی خانهی ما میزنند. نشستیم روی مبل. بچهها از صدا میترسیدند. بازی آزاد درست کردم. بناییبازی. هر صدایی که میآمد اسمش را میگفتم و ادای طرز استفادهی آن را در میآوردم. روی مبل نشسته دریل میزدیم یا چکش. امیررضا بیشتر ترسیده بود. با هر صدا بغض میکرد. نمیخواست بُروز بدهد. از پشت بغلم کرده بود. وسط بازی انگار دریل را زدند پشت سر ما. امیررضا زد زیر گریه. امیرعباس روی مبل ایستاد. روی مبل چرخید. اطراف را دید و گفت: « نترس مامان من اینجام!».
نگاهم رفت سمت پنچره. یاد صدایی که شبیه خالی کردن آب ظرفشویی بود افتادم. صدایش یاد رفته. تا چند وقت بعد حملهی اسرائیل با هر صدایی شبیه به موشک به خودم میلرزیدم. بعد آن صدای ناگهانی مهیب بمب میخورد زمین. زمین میترکید. آدمها میمردند و دود میرفت هوا. آن روز از پشت همین پنجره صدا را شنیدم. سر ظهر بود. صدا آمد و من سنجاق شدم به پنجره. نگاهم به بچهها بود که بازی می کردند. هر کدام یک طرف خانه. آسمان را با چشم میگشتم. انگار میخواستم ببینم بمب روی سر ما میخورد یا نه. انگار با دیدنم کنترلش میکردم. گیج بودم. نمیدانستم بچهها را کجا ببرم. آن روز هنوز گفتاردرمانی را شروع نکرده بودیم. هنوز امیرعباس با من حرف نمیزد.
من توی خانه نشستهام. درگیر این سه طفل کوچکم. نه وقت دیدن اخبار را دارم نه فرصت بیرون رفتن. التهاب و نگرانیام بیشتر است. این گرانی که هر شب محمدحسین از آن میگوید. اخبار تهدید حملهی اسرائیل به ایران. تکرار دوبارهی جنگ در تهران. آوارگی ما و اضطرابی که عمرم نکشیده بودم.
صدای دریل تمام میشود. هنوز مات پنجرهام. بچهها را بغل میکنم. هر سه تا را. من تحمل داغ ندارم. امیرعباس دوباره میگوید:
« مامان نترس من اینجام!» . مات چشمهایش میشوم. جمله را یک ضرب و بدون هیچ توقفی میگوید. انگار علمدار است و دارد به من دلگرمی میدهد.
#روزمره_نویسی
هجدهمدیماههزاروچهارصدوچهار
_____
@Mamaaado
«فراخوان آیندهی ایران»
داشتم سینک را میسابیدم. آخرین کار آشپزخانه بود. از صبح هم حواسم به نظم خانه بود هم خوراکی و بازی بچهها. هر یک ربع فعالیت جدیدی باید بچینم. نبود تلویزیون سخت شده. از مملکت خبر ندارم. خبرها همینهایی است که از اطرافیان میشنوم یا استوریهای واتسآپ. تمرینهای جدید گفتاردرمانی را باید لیست کنم و انجام دهیم. اسباببازیهای تکراری را هم باید دستهبندی کنم و بگذارم کنار. فقط خانه را بهم میریزند. چند کتاب جدید باید سفارش دهم. دو تمرین گفتاردرمانی مانده. ساندویچ الویه را درست کنم.بعد تا دارند میخورند بازی را آماده کنم. اسکاچ بادمجانی را فشار میدهم کنج سینک و فکر میکنم وسط آشوب این روزهای مملکت من باید چه کنم. از دلم میگذرد همین تمرینهایی که با بچهها میکنی وظیفهی الان تو است. امیرعباس از پشت به کمرم میزند. سربند لبیک یا حسینش را آورده. چشمم روی سبزی سربند خیره میماند. انگار تیک سبز فکرم را گرفتهام. شیر آب را میبندم و اسکاچ را سر جایش میگذارم. سربند را میبندم. میگوید: «من آگا پولیسم». امیررضا از پشتش میآید و بعد آیه. هرکدام سربند به دست میگویند: «مَ مَ». قلبم سه تکه میشود. وظیفهی سختی دارم. شاید سختتر از پلیسهای توی خیابان. دارم آینده را از توی آشپزخانه میسازم.
#نبرد
#فراخوانآینده
+ خواستم این را بنویسم و بگذارم اینستاگرام که نشد!
هجدهمدیماههزاروچهارصدوچهار
_____
@Mamaa_do
من امشب دیدم کسانی که میاومدن چند دسته بودن. یه عده لباس کد تنشون بود. همه سیاه با هودی و کلاه و ماسک سیاه . پیاده و دسته جمعی یا سوار موتور با چراغ خاموش. اینا اموزش دیده بودن معلوم بود از مردم نیستن. ولی ادم عادی هم بود تک و توک با لباس عادی. بدون ماسک. شعار هم میدادن. معترضهایی که بین اغتشاشگرا گیر کردن.
من دل نگران اون ادم عادیهایی هستم که حواسشون نیست و این اغتشاشگرا از خون اونها میخوان بالا برن.
#اغتشاش
نوزدهمدیماههزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do
هدایت شده از خبر فوری
♦️نماینده پارلمان انگلیس: همبستگی واقعی با مردم ایران، ایستادن برابر تحریمهاست
🔹️«زهرا سلطانه» نماینده پارلمان انگلیس با اشاره به نقش تحریمهای آمریکا در تشدید دشواریهای اقتصادی در ایران گفت اگر لندن واقعاً نگران مردم ایران است، باید با سیاست تحریم و راهبردهای امپریالیستیِ پشت آن مخالفت کند و همزمان هرگونه مداخله خارجی را مردود بداند.
🔹️وی در ادامه اظهار کرد: «همزمان، این ناآرامیها بهطور فرصتطلبانه از سوی دولت نسلکُش نتانیاهو بهعنوان بهانهای برای مداخله نظامی و تغییر رژیم مورد سوءاستفاده قرار میگیرد؛ مسیری که باید قاطعانه رد شود».
🔹️باید روشن باشد: تنها مردم ایران حق دارند درباره آینده خود تصمیم بگیرند. هیچ قدرت خارجی نباید دستور بدهد یا دخالت کند».
@AkhbareFori
هدایت شده از خبر فوری
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️واقعیت جمله ما داشتیم ژاپن میشدیم در زمان پهلوی
@AkhbareFori
از اضطراب خم شدم توی خودم. کتاب اتاق کار جلوی چشمم رژه میرود. هیچی از ازش نمیفهمم. این زنا همینجور روی مخم دارن راه میرن. من نمیتونم سرم رو بلند کنم. چرا حرف نمیزنم. وارد مکالمه کذایی شون نمیشم. این چند روز از سلینجر خوندم. اعصابم و قلمم بهم ریخته. این زنا دارن از آشوبها این چند وقت میگن. منشی نشسته پشت میز و دکتره جلویش ایستاده. من اضطراب دارم. تازه فهمیدم چرا. کاپشن امیررضا رو تنش میکنم. همهی خودم رو جمع میکنم. داریم میریم خونه. میگم «سر زایمانم زنزندگیآزادی بود.آبان ۴۰۱. با شکم پاره تو اتاق زایمان بالا سرم از این حرفا میزدن. من حالم بد شد. یه هفتم توی بلوک زایمان بستری بودم. اورژانسی داشتن عملم میکردن. بچههام نارس بودن. حالم بد بود بعد اونا بالاسرم از این حرفا میزدن. بیمارستان لاله بودما مثلا انقدر پول گرفته بودنا. حالم هر وقت حرف این چیزا میشه مضطرب میشم». نگاهم فقط روی منشی بود. کاپشن تن امیررضا شد و از مرکز گفتاردرمانی در اومدم. اونجا نفهمیدم چی جواب دادن. داشتم یخ میکردم و محکم دست امیررضا رو گرفته بودم تا برسیم به ماشین. جوابها جمله جمله میاومد تو ذهنم. « آره بچهها گناهی ندارن». « جلوی بچهها نباید حرف زد». آخ سر زنزندگیآزادی که خیلی به من خوش گذشت» « آره همه دور هم بودیم اون موقع».
و انگار دارم با هوا حرف میزنم جوابهایی که نشده بود بدم را میدادم. « خب اخه تو الان داری اینجا بلند بلند حرف میزنی صدات میره توی اتاق بچه من». « آخه مگه این محیط درمانی نیست. مگه نگفتین ارامش مادر جز فرایند درمانه چرا بههم میزنیدش». « آخه مگه تو نمیگی پول نداریم و بدبختی و گرونیه چطور در لحظهای که هوس ناپلئونی و قهوه میکنی میری سفارش میدی. مگه اخرماه نیست. به قول خودت اعتبار اسنپم که بسته است». و ....
امیررضا را گذاشتم روی صندلی ماشین عقب. گفتاردرمان گفته بود تشویقش کنم و بگم از پشت در صداتو شنیدم چقدر خوب حرف زدی. چرا اونجا حرفی نزدم. چرا نگفتم مگه حرفهای اینها گذاشت بشنوم بچهام جمله دو قسمتی رو چقدر قشنگ گفت. رانندگی میکردم و با خودم حرف میزدم. از میدان سرو و مسجد سوخته و خون ریخته به دیوار رد شدم و با خودم حرف زدم. از کنار بانک سوخته خیابان کاشانی رد شدم و با خودم حرف زدم. تا شب حالم بد بود. شب با خودم فکر کردم کاش حرفهاشون رو ضبط کرده بودم. داستانی میشد مثل تپههای سفید همینگوی. ولی به ذهنم نرسید. حیف شد. من در اون یک ساعت و نیم بیپناه و مضطرب بودم و نمیتوانستم کاری کنم. مثل وقتی که روی تخت اتاق عمل خوابیده بودم...!
#روزنگاراغتشاش
بیستوهشتدیماههزاروچهارصدوچهار
__
@Mamaa_do
انگار مغزم به نفت رسید. از بین افکار و سوالهای مختلف. از بین تحلیلهای اینوری و آنوری. رفت پایین و نقطهی جدیدی را کشف کرد. بچهها را خواب میکردم. اواخرش بود. دقیقا وقتی دارم منفجر میشوم. انگار مغزم مایعی برای آرامشم ترشح میکند. من را بین تمام افکار میلغزاند و با دادن دیدگاه جدید حالم را خوب میکند.
فکر کردم به دیماه گذشته. شاید آشوب و جنگ شهری که آمریکا و اسرائیل راه انداخت به خاطر حذف محمدرضا پهلوی بوده. آخر مگر امریکا و اسراییل انقدر عقلش کم شده که نفهمد ایران به این راحتیها سقوط نمیکند. چرا انقدر به این پسرک شاهمجرم میدان داد که حالا خودشان کنارش بگذارند. میخواست حذفش کند. خودش میدانست این مردک گزینه مردم ایران برای انقلاب نیست. از او حمایت کرد که بلندش کند بعد بزندش زمین و خردش کند. توی مرکز کاردرمانی منشی و تمام دکترها میگفتند از پسرشاه خوششان نمیآید. اصلا گزینه آنها نیست. همین که ریشش را میزند و پیراهن سفید میپوشد بهتر از این ریشوهاست. اصلا میگفتند خب اینها رفتند بعدش چه کنیم؟ بعدش چه میشود؟ تازه اول بدبختی است. همه میافتند به مصادره. فکر میکنم دقیقا این خلا کنونی جامعه ماست و فتنه بعدی برای پر کردن این خلا است.
احتمالا در فتنه بعدی آدم جدیدی را رو میکنند. کسی که طیف بیشتری از جامعه ایران با او همراهی کنند. این جنگ و خونهای ریخته شدهاش را به بغض و کینهای عمیق در سینهها تبدیل میکنند و با آن بدنه مردمی برای آدم جدید درست میکنند.
اینها را از ظهر که بچهها را خواب میکردم توی سرم مرور میکنم که یادم نرود. حالا نیمه شب گذشته و همه خواب هستند. فکر میکنم به خودم. به اینکه با چه چیزی در میان فتنه آزمایش خواهم شد. احتمالا با مرگ و مالواموال نیست. امتحان اینها را قبلا پس دادهام. من از خودم میترسم!
میدانم دشمن تا مغز استخوانم میآید. من آدم سختگیری نسبت به خودم نیستم. این مهمترین ضعف من است. برای ماه بهمن چند هدف گذاشتهام. کوچک و کم. می خواهم این سختگیری را زیاد کنم. راه نفوذ دشمن به خودم را کم کنم. فتنه بعدی نزدیک است!
#روزمره_نویسی
#روزنگاراغتشاش۱۴۰۴
اولبهمنهزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do