من امشب دیدم کسانی که میاومدن چند دسته بودن. یه عده لباس کد تنشون بود. همه سیاه با هودی و کلاه و ماسک سیاه . پیاده و دسته جمعی یا سوار موتور با چراغ خاموش. اینا اموزش دیده بودن معلوم بود از مردم نیستن. ولی ادم عادی هم بود تک و توک با لباس عادی. بدون ماسک. شعار هم میدادن. معترضهایی که بین اغتشاشگرا گیر کردن.
من دل نگران اون ادم عادیهایی هستم که حواسشون نیست و این اغتشاشگرا از خون اونها میخوان بالا برن.
#اغتشاش
نوزدهمدیماههزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do
هدایت شده از خبر فوری
♦️نماینده پارلمان انگلیس: همبستگی واقعی با مردم ایران، ایستادن برابر تحریمهاست
🔹️«زهرا سلطانه» نماینده پارلمان انگلیس با اشاره به نقش تحریمهای آمریکا در تشدید دشواریهای اقتصادی در ایران گفت اگر لندن واقعاً نگران مردم ایران است، باید با سیاست تحریم و راهبردهای امپریالیستیِ پشت آن مخالفت کند و همزمان هرگونه مداخله خارجی را مردود بداند.
🔹️وی در ادامه اظهار کرد: «همزمان، این ناآرامیها بهطور فرصتطلبانه از سوی دولت نسلکُش نتانیاهو بهعنوان بهانهای برای مداخله نظامی و تغییر رژیم مورد سوءاستفاده قرار میگیرد؛ مسیری که باید قاطعانه رد شود».
🔹️باید روشن باشد: تنها مردم ایران حق دارند درباره آینده خود تصمیم بگیرند. هیچ قدرت خارجی نباید دستور بدهد یا دخالت کند».
@AkhbareFori
هدایت شده از خبر فوری
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️واقعیت جمله ما داشتیم ژاپن میشدیم در زمان پهلوی
@AkhbareFori
از اضطراب خم شدم توی خودم. کتاب اتاق کار جلوی چشمم رژه میرود. هیچی از ازش نمیفهمم. این زنا همینجور روی مخم دارن راه میرن. من نمیتونم سرم رو بلند کنم. چرا حرف نمیزنم. وارد مکالمه کذایی شون نمیشم. این چند روز از سلینجر خوندم. اعصابم و قلمم بهم ریخته. این زنا دارن از آشوبها این چند وقت میگن. منشی نشسته پشت میز و دکتره جلویش ایستاده. من اضطراب دارم. تازه فهمیدم چرا. کاپشن امیررضا رو تنش میکنم. همهی خودم رو جمع میکنم. داریم میریم خونه. میگم «سر زایمانم زنزندگیآزادی بود.آبان ۴۰۱. با شکم پاره تو اتاق زایمان بالا سرم از این حرفا میزدن. من حالم بد شد. یه هفتم توی بلوک زایمان بستری بودم. اورژانسی داشتن عملم میکردن. بچههام نارس بودن. حالم بد بود بعد اونا بالاسرم از این حرفا میزدن. بیمارستان لاله بودما مثلا انقدر پول گرفته بودنا. حالم هر وقت حرف این چیزا میشه مضطرب میشم». نگاهم فقط روی منشی بود. کاپشن تن امیررضا شد و از مرکز گفتاردرمانی در اومدم. اونجا نفهمیدم چی جواب دادن. داشتم یخ میکردم و محکم دست امیررضا رو گرفته بودم تا برسیم به ماشین. جوابها جمله جمله میاومد تو ذهنم. « آره بچهها گناهی ندارن». « جلوی بچهها نباید حرف زد». آخ سر زنزندگیآزادی که خیلی به من خوش گذشت» « آره همه دور هم بودیم اون موقع».
و انگار دارم با هوا حرف میزنم جوابهایی که نشده بود بدم را میدادم. « خب اخه تو الان داری اینجا بلند بلند حرف میزنی صدات میره توی اتاق بچه من». « آخه مگه این محیط درمانی نیست. مگه نگفتین ارامش مادر جز فرایند درمانه چرا بههم میزنیدش». « آخه مگه تو نمیگی پول نداریم و بدبختی و گرونیه چطور در لحظهای که هوس ناپلئونی و قهوه میکنی میری سفارش میدی. مگه اخرماه نیست. به قول خودت اعتبار اسنپم که بسته است». و ....
امیررضا را گذاشتم روی صندلی ماشین عقب. گفتاردرمان گفته بود تشویقش کنم و بگم از پشت در صداتو شنیدم چقدر خوب حرف زدی. چرا اونجا حرفی نزدم. چرا نگفتم مگه حرفهای اینها گذاشت بشنوم بچهام جمله دو قسمتی رو چقدر قشنگ گفت. رانندگی میکردم و با خودم حرف میزدم. از میدان سرو و مسجد سوخته و خون ریخته به دیوار رد شدم و با خودم حرف زدم. از کنار بانک سوخته خیابان کاشانی رد شدم و با خودم حرف زدم. تا شب حالم بد بود. شب با خودم فکر کردم کاش حرفهاشون رو ضبط کرده بودم. داستانی میشد مثل تپههای سفید همینگوی. ولی به ذهنم نرسید. حیف شد. من در اون یک ساعت و نیم بیپناه و مضطرب بودم و نمیتوانستم کاری کنم. مثل وقتی که روی تخت اتاق عمل خوابیده بودم...!
#روزنگاراغتشاش
بیستوهشتدیماههزاروچهارصدوچهار
__
@Mamaa_do
انگار مغزم به نفت رسید. از بین افکار و سوالهای مختلف. از بین تحلیلهای اینوری و آنوری. رفت پایین و نقطهی جدیدی را کشف کرد. بچهها را خواب میکردم. اواخرش بود. دقیقا وقتی دارم منفجر میشوم. انگار مغزم مایعی برای آرامشم ترشح میکند. من را بین تمام افکار میلغزاند و با دادن دیدگاه جدید حالم را خوب میکند.
فکر کردم به دیماه گذشته. شاید آشوب و جنگ شهری که آمریکا و اسرائیل راه انداخت به خاطر حذف محمدرضا پهلوی بوده. آخر مگر امریکا و اسراییل انقدر عقلش کم شده که نفهمد ایران به این راحتیها سقوط نمیکند. چرا انقدر به این پسرک شاهمجرم میدان داد که حالا خودشان کنارش بگذارند. میخواست حذفش کند. خودش میدانست این مردک گزینه مردم ایران برای انقلاب نیست. از او حمایت کرد که بلندش کند بعد بزندش زمین و خردش کند. توی مرکز کاردرمانی منشی و تمام دکترها میگفتند از پسرشاه خوششان نمیآید. اصلا گزینه آنها نیست. همین که ریشش را میزند و پیراهن سفید میپوشد بهتر از این ریشوهاست. اصلا میگفتند خب اینها رفتند بعدش چه کنیم؟ بعدش چه میشود؟ تازه اول بدبختی است. همه میافتند به مصادره. فکر میکنم دقیقا این خلا کنونی جامعه ماست و فتنه بعدی برای پر کردن این خلا است.
احتمالا در فتنه بعدی آدم جدیدی را رو میکنند. کسی که طیف بیشتری از جامعه ایران با او همراهی کنند. این جنگ و خونهای ریخته شدهاش را به بغض و کینهای عمیق در سینهها تبدیل میکنند و با آن بدنه مردمی برای آدم جدید درست میکنند.
اینها را از ظهر که بچهها را خواب میکردم توی سرم مرور میکنم که یادم نرود. حالا نیمه شب گذشته و همه خواب هستند. فکر میکنم به خودم. به اینکه با چه چیزی در میان فتنه آزمایش خواهم شد. احتمالا با مرگ و مالواموال نیست. امتحان اینها را قبلا پس دادهام. من از خودم میترسم!
میدانم دشمن تا مغز استخوانم میآید. من آدم سختگیری نسبت به خودم نیستم. این مهمترین ضعف من است. برای ماه بهمن چند هدف گذاشتهام. کوچک و کم. می خواهم این سختگیری را زیاد کنم. راه نفوذ دشمن به خودم را کم کنم. فتنه بعدی نزدیک است!
#روزمره_نویسی
#روزنگاراغتشاش۱۴۰۴
اولبهمنهزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do
راستش دوست دارم چیزهایی که در کانال بله میگذارم با مطالب اینجا فرق کند. ولی خب انقدر نمینویسم که بتوانم دستودلبازی کنم. اما میتوانم چند قسمت پادکست خوب معرفی کنم. از ترکیب شعر، داستان و موسیقی در پادکست رادیو دیو. از یک منظر. پیدا کردن زاویه دید جدید و مواجه با آثار هنری در یک درونمایه مشترک. این پادکستها در دیماه و آبانماههای سالهای قبل درست شده و میتوان رد خونش را تا دیماه امسال دید...!
اول
"پادکست رادیو دیو؛ اپیزود15؛ هیچ سربازی از جنگ برنگشته است"
https://www.navaar.ir/audiobook/6604
"پادکست رادیو دیو؛ اپیزود24؛ امیدوارم حالت خوب باشد"
https://www.navaar.ir/audiobook/7517
"پادکست رادیو دیو؛ اپیزود38؛ فردا؛ امید بی نیرنگ"
https://www.navaar.ir/audiobook/17943
#پادکست
_____
@Mamaa_do
دوم دبیرستان بودیم. شکوفه رفت پای تخته. گفت بیایید برای هرکس یک صفت بنویسیم. به شوخی و خنده. اسم هر کسی را شکوفه میگفت همه نگاهش میکردند و صفتی برایش انتخاب میکردند. به من که رسید یکی گفت: « خودشیفته»!. یادم نیست کی. بقیه هم تایید کردند و شکوفه نوشت. کاشانیپور خودشیفته!
ادامه....
#خودنویسی
_____
@Mamaa_do
مامادو♡
دوم دبیرستان بودیم. شکوفه رفت پای تخته. گفت بیایید برای هرکس یک صفت بنویسیم. به شوخی و خنده. اسم هر
-_--_--_--
ناراحت شدم. داشتند دستم میانداختند.
این چند روز این خاطره توی سرم مرور میشود. توی چالش چله نوشتن قرار شد متنی بنویسیم و برای سرگروه بفرستیم. او هم بدون نام متن ما را بگذارد و بقیه حدس بزنند هر متن برای کیست. متن من از هزارکیلومتری داد میزد که منم. نمیتوانستم خودم را پنهان کنم. من در متنم خیلی پررنگ بود.
با زینب برای یک پیشنهاد کاری حرف میزدیم. میگفت تو خیلی خوب روایت مینویسی. خودت را خوب میشناسی. روی خودت عمیق میشوی و هی لایههای جدیدی را پیدا میکنی. این را چند نفر دیگر هم گفتهاند و حالا فکر میکنم این حتما از خودشیفتگی من است!
کلمهی خودشیفتگی را جستجو میکنم. میآید که این یک اختلال شخصیتی است. طیفهای مختلفی دارد. از نیاز مفرط به تحسین و کاهش توانایی همدلی با احساسات دیگران مشخص میشود.
هر دوی این ویژگی را در خودم میبینم. چند شب پیش رفتیم خانه یکی از اقوام افطاری. حلوا پخته بودم. سر سفره مرد خانه داشت تعریف آش خانم خانه را میکرد که آنها را بینیاز کرده از خرید آشِ بیرون. بعد صحبت حلیم شد. من انتظار داشتم به خاطر حلیمی که چند شب پیش پخته بودم برای افطاری فرستاده بودم تعریف حلیمم را بکنند. نکردند. محمدحسین هم چیزی نگفت. موقع برگشت توی ماشین از حلوا تعریف کرد و من گفتم از حلیم و آشهایی که درست میکنم چرا تعریف نکردی. گفت «خوب نیست انتظار تعریف داشته باشی. برای شخصیتت خوب نیست. من که مطمئنم آشپزی تو خوبه خیلی هم گفتم تا حالا». وسط حرفش به خودم برگشتم. به این که چقدر این نیاز به تعریف در من هست و به خاطرش چه کارهایی میکنم یا نمیکنم. چقدر تا حالا عقب افتادهام چون تعریف نگرفتهام!
این روزها خیلی یقهی خودم را میگیرم. دنبال روش درست برای تربیت بچهها هستم و فهمیدم اصلش درست کردن خودم هست.
اولینبار سال اول ارشد فهمیدم من اهل همدلی نیستم. خودم و تلاشم را زیاد قبول داشتم. تا کسی از مشکلش میگفت میرفتم بالای منبر. از سختیهای خودم میگفتم و راهکار میدادم. خانم ص هماتاقی من بود. اهل غرب کشور بود. افسردگی شدید داشت. با پسری دوست شده بود که همکلاسی خانم س بود. خانم س تخت بالای خانم ص بود. خودش رابط دوستی آنها شده بود و حالا که آنها رفیق شده بودند شاکی بود. میگفت آقای ج اول مال او بوده!
من این وسط همدلی بلد نبودم. نصیحت میکردم و مکالمهی من و خانم ص به دو جمله هم نمی رسید. یک روز از مرکز مشاوره خوابگاه زنگ زدند. گفتند که حواسم به خانم ص باشد. قرصهایش را بخورد و احتمال دارد خودکشی کند. فهمیدم چقدر پرتم. من اصلا نفهمیده بودم حالش انقدر بد است. آخر اصلا حرف نزده بود. من حرف میزدم او سکوت میکرد. از آن روز یاد گرفتم در رابطهام بیشتر شنونده باشم. دل بدهم به طرف مقابلم. به حرفهایش. راهکار ندهم. خودم را بالا نبینم. دلم را بیارم کنار دلش و همدلی کنم. جواب داد. رابطهی ما خراب شده بود. فقط گوش دادم و درستش کردیم.
حالا هم همدلی نکردن و نیاز به تحسین را در خودم میبینم. در موقعیتهای زندگی خودش را نشان میدهد. باید باز هم مراقبش باشم. همین که بچهها این مراقبت را ببینند خوب است...!
#خودنویسی
__
@Mamaa_do
مامادو♡
اینجا یک دفتر تازه است. دفتر قبلی توی ایتا بود که خیلی برای من ارزشمند هست. خیلی روزها با من همراه ب
خبر دارید دیگه که مامادو در بله فعاله؟👀