eitaa logo
واگویه‌های مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
356 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
805 ویدیو
13 فایل
اینجام تا از مادرانه‌هام و لذت نابش بگم،دل به لطافتِ کودکانه‌ی فرزندانم بدم،همراهشون بزرگ بشم و از نشاط و انگیزه‌ای که از بودنشون میگیرم برات واگویه کنم.شاید تو هم علاقه‌مند شدی مظهر صفت خالقیت خداوند بشی. کپی ممنوع❌ فوروارد ✅ @meshkat_99
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از خواب پا شده بود گریه کنان بهانه‌گیری می‌کرد. مامانم برای اینکه حواسش رو پرت کنه از پنجره گنجشکا رو بهش نشون داد و گفت : ببین پرنده‌ها به جوجه‌هاشون غذا میدن،یکم که بزرگ شدن و پر و بال در آوردن بهشون پرواز یاد میدن وقتی بلد شدن پرواز کنن و خودشون غذا پیدا کنن از پیش مامان و باباشون میرن برا خودشون یه لونه جدید درست میکنن و... محمد:(چند ثانیه تو این حالت🤔) و بعد ؛ الآن به نظرت من پر و بال درآوردم !؟؟😂😂 پسرکم میخواد ببینه تو چه مرحله‌ایه دقیقا😅😂 @mamanjoona
همه این حجمی که میبینی یه دونه تسبیحه😅 خانوم کناریم مشغول ذکر هزار تاییه طهورا هم که خوشش اومده از این تسبیحِ دور و دراز ، حسابی مشغوله.. @mamanjoona
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفر کوتاه و یه روزه منو فرشته‌های گروه(چهار منهای یک ) همراه با پدر و مادرم به اتمام رسید.😢 سفری که اسبابش رو خود آقا خیلی یهویی و بدون برنامه قبلی و از یه سرشب تا سحر جور کردن.🥺 اگه حوصله داری میخوام خاطره زیارت با ۳ تا جوجه ریزه رو برات واگویه کنم.😊 @mamanjoona
طهورا تو بغل بابایی و دست محمد تو دستم با مامانم راه افتادیم. حنیفا که احساس بزرگی می‌کنه دستم رو نمی‌گیره منم اصراری ندارم خودش حواسش هست که گُممون نکنه. هر جا شلوغ میشد خیلی نامحسوس گوشه چادرمو می‌گرفت و خیالش که راحت میشد رها می‌کرد. از کنار مغازه‌ها که رد میشیم محمد با خوشحالی و چشایی که از دیدن خوشمزه‌ها و اسباب بازی‌های رنگارنگ مسیر حرم برق میزنه سرعتش کم میشه! در خواستی نمی‌کنه و من تو دلم گویان از داشتن همچین پسر فهمیده‌ای😅 دستشو محکمتر می‌گیرم و یکم سرعت حرکت رو میبرم بالا تا دلش جایی لابه لای خوردنی‌ها و اسباب بازیها گیر نکنه. می‌رسیم به ماشین‌ برقی‌های حرم. با پا درد یهویی و بی دلیلی که از شب قبل اومده سراغم و راه رفتن رو برام سخت کرده یه قدم کمتر راه رفتن و یه دقیقه زودتر رسیدن به حرم هم غنیمته!سوار میشیم. نزدیک تابلوی اذن دخول آب سرد کن هست سه تا لیوان آب سرد پذیرایی پیشواز آقاست. شیشه خالی همراهم رو پر می‌کنم تا خیالم از بابت درخواست اب توی رواق راحت باشه. همینطور که سطر به سطر اذن دخول رو زمزمه میکنم با چشم مسیر حرکت و بازیگوشی ۳ تاشونو دنبال میکنم و بعد ، از ورودی خواهران وارد میشیم. سه تاشونو برانداز میکنن و میفرستن که برن. صدا میزنم همونجا وایستین تا منم بیام. بازرسی کیف مامان ۳ تا جوجه که توش پر خوراکی و تجهیزات مخصوص شامل پوشک ، شلوار اضافه ، دستمال کاغذی ، چند تا خوردنی ، شیشه آب ، یه روسری به عنوان زیر سفره‌ای که حرم کثیف نشه و مداد و کاغذ برا سرگرمی و... هست ، یکم طول می‌کشه. انگار سالهاست اینجا بودن. همه جا و همه کس براشون آشناست با هیچ کس و هیچ چیز احساس غریبگی نمی‌کنن بدون دلهره دستمو رها می‌کنن و تو صحن دنبال هم میدَوَن. توی حیاط خانه‌ی پدری و آدمهایی که همه ‌شونو خاله و عمو میبینن. همینطور که حواسم به بچه‌هاست چشمم به چهره مردمی که در رفت و آمدن میفته. هر کدوم با دیدن ذوق و اشتیاق بچه‌ها لبخندی گوشه‌ی لبشون میشینه و انگار احساس و واگویه‌های درونیشون رو می‌شنوم که میگن خوش به حالتون! تا باشه بچه باشی... طلایی ایوان و گنبد که نمایان میشه ناخود آگاه دستم میره روی سینه برای سلامی که با همین جزئیات از امام رضا(ع) طلب کرده بودم. بچه‌ها هم ادب میکنن و دست به سینه می‌ایستند. راه میفتیم ؛ اطراف حوضِ وسط صحن آزادی دور اب سرد کن‌ها شلوغه از زائرانی که گرمای هوا و تشنگی زیارت رو با نوشیدن آب سرد و سلامی بر امام حسین(ع) رفع می‌کنن. بچه‌ها که انگار با همه‌ی آب سردکن‌ها قرار داد بستن دوباره به اون سمت روان میشن. و من نگران عاقبت ماجرا و دوری مسیر سرویس‌ بهداشتی‌ها هستم ولی گفتن هر حرفی بی فایده‌ است؛ پس اجازه میدم از فرصت کوتاه زیارت لذت ببرن و خاطره شیرین خودشونو بسازن. ادامه داره... @mamanjoona
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پدر و مادرم که باید سر ساعت خودشونو به مطب دکتر برسونن فعلا به رسوندن ما توی حرم و یه سلام از دور بسنده می‌کنن . به مامانِ دل نگرانم که اصرار داره محمد رو با خودشون ببرن تا من کمتر اذیت شم اطمینان خاطر میدم و راهیش می‌کنم و با بچه ها میریم سمت ورودی رواق. سرمای کولرها تا این بیرون میاد و صورت افتاب خوردمونو خنک میکنه. مسئول کفشداری وقتی بچه ها رو میبینه با چند تا آبنبات چوبی شادیشونو تکمیل می‌کنه. توی رواق جا گیر میشیم. جا مهری کنارمون روحشون رو به پرواز در میاره تو گویی بهترین و لاکچری‌ترین اسباب بازی رایگان دنیاست. انواع بازیها رو باهاش انجام میدن. کم‌کم خستگی راه دور و خاصیت بعد از ظهر چشماشونو گرم می‌کنه. غیر از تربچه ته تغاری که بیدار و هوشیاره. یه لا از چادرمو می‌کشم روشون تا سرمای حرم کمتر به جونشون بشینه مابقیش رو یه لا نیم‌لا سر می‌کنم و با خیال راحت زیارتنامه رو بر می‌دارم و شروع می‌کنم به خوندن. طهورا که تو سن شیرینیه دل هر کس اون اطراف نشسته میبره؛ یکی یه شکلات مهمونش میکنه ، یه خانم مسن هم با تسبیحِ هزارتاییِ بلندش یه ویفر و البته بازی با همون تسبیح که گاهی گردن‌بند میشد دور گردنش و یا طناب برای کشیدن یا اسباب خونه سازی. یه نفر هم یه پاکت شیر که معلومه پذیرایی آستان قدس بوده بهش میده تو این فکرم که امام رضا(ع) از قبل برای دختر من کنار گذاشته بودن و امانت دادن دست این خانوم تا بدستش برسونه. یه دختر کوچولو هم میاد تا باهاش همبازی بشه. نوه همون خانم مسن یه دختر ۱۵_۱۶ساله است که تا طهورا میاد پیشم صداش میزنه و باهاش بازی می‌کنه. با هر ترفندی هست میخواد پیشش بمونه. یه اسباب بازی همراهش هست و با همون سرگرمش می‌کنه. یه چشمم دنبال طهوراست که ازم دور نشه و حواسم پیِ بچه‌ها که چادر از روشون کنار نره. همزمان میخوام تمام این ساعات و لحظه‌ها و هوای حرم رو ذخیره کنم توی ذهن و فکر و چشم و ریه‌‌هام. تک‌تک اتفاقات ،رفت و آمدها ، بازی و شلوغی بچه‌ها ، صحبتهای سخنران که از قضا در مورد رزق و روزی و ضرورت فرزند آوریه و سوالای زائرین و مجاورین رو در این مورد پاسخ میده. خادمی که داره صف‌های نماز رو مرتب می‌کنه، خانومی که با لبخند بازیگوشی‌های طهورا رو نگاه می‌کنه و متعجبه از این همه خودمونی بودنش با غریبه‌ها. توی این همه سر و صدا گه‌گاه بق‌بقوی کبوترها رو هم از سمت دریچه‌های سقف رواق امام خمینی(ره) می‌شنیدم. نمیدونم! شاید هم اینطور فکر می‌کردم؛ چون وقتی دقیق میشدم که بهتر بشنوم دیگه صدایی نبود. "الله اکبر" اذان بلند میشه و بچه‌ها هنوز خوابن... ادامه داره.. @mamanjoona
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و نور و رحمت دیشب دیر وقت رسیدیم و بدون معطلی بی‌هوش شدیم از صبح مشغول جابه‌جایی و شست و شوی بچه‌ها و لباس و.. به محض اینکه کارام سبک بشه میام بقیه ماجرا رو برات واگویه می‌کنم. فعلا این تیکه رو داشته باش تا بیام.☺️😉 @mamanjoona
واگویه‌های مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
پدر و مادرم که باید سر ساعت خودشونو به مطب دکتر برسونن فعلا به رسوندن ما توی حرم و یه سلام از دور بس
. برنامه‌ام این بود که ببرمشون رواق کودک و یکساعتی که اونجان برم یه دل سیر زیارت ولی خب همیشه اونجوری که می‌خواهیم پیش نمیره . بلند میشم برای نماز که یه مهربانو از صف جلو چادرشو میندازه روی بچه‌ها و با یه لبخند مهربون بهم اطمینان خاطر میده. طهورا کنار همون دختر خانوم تو صف جلویی نشسته و نمیاد پیشم؛ اجازه میدم همونجا بمونه. نماز مغرب تموم میشه و محمد بیدار و شروع میکنه به گریه! همینطور که باهاش صحبت می‌کنم تا ببینم چی میخواد و چرا گریه میکنه طهورا تو بغل اون دختر خانوم خواب رفته. می‌گیرمش و تشکر می‌کنم و میذارمش کنار حنیفا ، نماز عشا شروع میشه و هنوز محمد ساکت نشده. سعی می‌کنم با خوراکی و صحبت آرومش کنم قنوت رکعت دوم داره تموم میشه که ساکت میشه و رضایت میده چند دقیقه با گوشی بازی کنه تا من نمازمو بخونم. سریع نیت می‌کنم و همراه جماعت می‌رم به رکوع. دو رکعت نماز عشام تموم میشه. میخوام با یه رکعت باقی مونده‌ی جمعیت همراه بشم و نماز قضا نیت کنم که پیش بینی و نگرانیم از خوردن آب درست از آب در میاد و محمد بی‌قراره. خدایا حالا چکار کنم دو تا بچه خواب و یکی که هر لحظه است اختیار از کف بده. با همه این اوصاف اصلا نگران نبودم ، مطمئن بودم درست میشه، آرامش خاصی داشتم انگار منتظر یه معجزه و کرامت از طرف خود آقا بودم. داشتم فکر می‌کردم حنیفا رو بیدار کنم و طهورا رو بزنم زیر بغلم و ۴ تایی بریم سمت سرویس بهداشتی که یه مامان مهربون با یه کوچولو توی بغل همونجا کنار بچه‌ها نشسته بود و متوجه وضعیت محمد و استیصال من شد. گفت من حواسم بهشون هست شما برین. نه چاره‌‌ای بود و نه فرصتی برای از دست دادن، دو دل یک دله کردم و سپردمشون به خدا و امام رضا(ع) و همون خانوم و با محمد راه افتادیم. خوردیم به شلوغی‌های بعد نماز و چه جوری رفتیم و برگشتیم خدا میدونه ولی همین قدر بگم به لطف و توجه صاحب خونه مسیر باز میشد و با وجود پا دردی که داشتم رفت و برگشتمون سریع شد. وقتی رسیدم هنوز جفتشون خواب بودن. از اون خانوم تشکر کردم. چادر روی بچه‌ها عوض شده بود یه خانوم اومد و گفت ببخشید اجازه میدین چادرم رو بردارم داریم میریم. برداشتن چادر و گریه طهورا همزمان شد،گرفتمش تو بغلم و سعی کردم آرومش کنم ، نشد. ایستادم . اطراف ، بچه‌ها ، اون دختر خانومی که باهاش بازی می‌کرد همه رو بهش نشون دادم و سعی کردم با پرت کردن حواسش و جلب کردن توجه‌اش به اطراف آرومش کنم نشد. شیشه آب رو براش باز کردم . پاکت شیر که نخورده بود دادم دستش پرت کرد پایین و به گریه ادامه داد .. ادامه دارد... @mamanjoona