واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
پدر و مادرم که باید سر ساعت خودشونو به مطب دکتر برسونن فعلا به رسوندن ما توی حرم و یه سلام از دور بس
.
برنامهام این بود که ببرمشون رواق کودک و یکساعتی که اونجان برم یه دل سیر زیارت ولی خب همیشه اونجوری که میخواهیم پیش نمیره .
بلند میشم برای نماز که یه مهربانو از صف جلو چادرشو میندازه روی بچهها و با یه لبخند مهربون بهم اطمینان خاطر میده.
طهورا کنار همون دختر خانوم تو صف جلویی نشسته و نمیاد پیشم؛ اجازه میدم همونجا بمونه.
نماز مغرب تموم میشه و محمد بیدار و شروع میکنه به گریه!
همینطور که باهاش صحبت میکنم تا ببینم چی میخواد و چرا گریه میکنه طهورا تو بغل اون دختر خانوم خواب رفته.
میگیرمش و تشکر میکنم و میذارمش کنار حنیفا ، نماز عشا شروع میشه و هنوز محمد ساکت نشده.
سعی میکنم با خوراکی و صحبت آرومش کنم قنوت رکعت دوم داره تموم میشه که ساکت میشه و رضایت میده چند دقیقه با گوشی بازی کنه تا من نمازمو بخونم.
سریع نیت میکنم و همراه جماعت میرم به رکوع.
دو رکعت نماز عشام تموم میشه.
میخوام با یه رکعت باقی موندهی جمعیت همراه بشم و نماز قضا نیت کنم که پیش بینی و نگرانیم از خوردن آب درست از آب در میاد و محمد بیقراره.
خدایا حالا چکار کنم دو تا بچه خواب و یکی که هر لحظه است اختیار از کف بده.
با همه این اوصاف اصلا نگران نبودم ، مطمئن بودم درست میشه، آرامش خاصی داشتم انگار منتظر یه معجزه و کرامت از طرف خود آقا بودم.
داشتم فکر میکردم حنیفا رو بیدار کنم و طهورا رو بزنم زیر بغلم و ۴ تایی بریم سمت سرویس بهداشتی که
یه مامان مهربون با یه کوچولو توی بغل همونجا کنار بچهها نشسته بود و متوجه وضعیت محمد و استیصال من شد. گفت من حواسم بهشون هست شما برین.
نه چارهای بود و نه فرصتی برای از دست دادن، دو دل یک دله کردم و
سپردمشون به خدا و امام رضا(ع) و همون خانوم و با محمد راه افتادیم.
خوردیم به شلوغیهای بعد نماز و چه جوری رفتیم و برگشتیم خدا میدونه ولی همین قدر بگم به لطف و توجه صاحب خونه مسیر باز میشد و با وجود پا دردی که داشتم رفت و برگشتمون سریع شد.
وقتی رسیدم هنوز جفتشون خواب بودن.
از اون خانوم تشکر کردم.
چادر روی بچهها عوض شده بود یه خانوم اومد و گفت ببخشید اجازه میدین چادرم رو بردارم داریم میریم.
برداشتن چادر و گریه طهورا همزمان شد،گرفتمش تو بغلم و سعی کردم آرومش کنم ، نشد.
ایستادم .
اطراف ، بچهها ، اون دختر خانومی که باهاش بازی میکرد همه رو بهش نشون دادم و سعی کردم با پرت کردن حواسش و جلب کردن توجهاش به اطراف آرومش کنم نشد.
شیشه آب رو براش باز کردم . پاکت شیر که نخورده بود دادم دستش پرت کرد پایین و به گریه ادامه داد ..
ادامه دارد...
#خاطرات_سفر
@mamanjoona
#معرفی_بچهها 😄:
فرشته اول نیایش ___________ متولد۸۹
فرشته دوم حنیفا ____________متولد۹۵
تک پسرمون محمد ___________ متولد ۹۹
تربچه فعلا ته تغاری😅😉____متولد۱۴۰۰
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
. برنامهام این بود که ببرمشون رواق کودک و یکساعتی که اونجان برم یه دل سیر زیارت ولی خب همیشه اونجو
.
محمد پاکت رو سریع از روی زمین برداشت ، همینکه
طهورا شیر رو دستش دید گریهاش بلندتر شد.
_پسرم الان آبجی گریه میکنه میشه شیر رو بهش بدی من بعدا برات میخرم.
+من میخواام این برا من باشه.
_باشه این برا تو حالا میشه بدی دست آبجی آروم بشه بعد ازش میگیرم میدم به تو.
+میخوام براش باز کنم ،نِی بزنم اینجا.
_قربون مهربونیت برم پسرم
نمیخواد بخوره فقط میخواد دستش باشه.
مذاکرات نتیجه داد و پاکت شیر به صاحبش برگشت ولی باز به گریه و نقنق ادامه داد.
خدایا حالا چه کار کنم؟ کاش نیایش امتحان نداشت و همراهمون اومده بود.
برم خونه ، چطوری؟ با این ۳ تا دست تنها راه هم که دوره..
بمونم اینجا چجوری؟ گریه و بهانهاش رو چه کار کنم..
همزمان خدا رو هم شکر میکردم که وقتی محمد رو برده بودم دستشویی بیدار نشده.
بدون اینکه یه تصمیم قطعی بگیرم سپردم به خدا و حنیفا رو بیدار کردم .
با درد پا که دیگه به کمرم سرایت کرده بود به سختی راه میرفتم طهورا رو بغل کردم ، محمد و حنیفا از دو طرف چادرمو گرفتن.
چهار تایی به طرف مقصد نامعلوم راه افتادیم.
یا امام رضا (ع) خودتون هر جا صلاحه ما رو راهنمایی کنید.
از رواق زدیم بیرون هوا که به سرش خورد ساکت شد ولی حاضر نبود از بغلم بیاد پایین.
از صحن پیامبر اعظم(ص) گذشتیم و وارد صحن غدیر شدیم.
صحن اختصاصی عربها ، سخنران به عربی صحبت میکرد و مردم در رفت و امد بودن جمعیت زیادی با لباسهای عربی روی فرشهای صحن نشسته بودن.
از مسیر رفت و امد اصلی اومدیم کنارهی صحن که حالت شبستان داشت و مُسقف بود و خیلی خلوت.
بچهها چادرمو رها کردن.گاهی میدویدن گاهی می ایستادن تا من بهشون برسم.
فارغ از هر نگرانی و دل مشغولی و بی خبر از افکار و چهکنم چارهی من.
سلانه سلانه وارد صحن جمهوری شدیم. دوباره آب سرد کن و...
بعد از نوشیدن آب به سمت ورودی حرم حرکت کردیم.
عاشق این قسمت از حرمم تمام خاطرات کودکی من از مشهد همینجاست اون موقعها این قسمت خانوادگی بود ولی حالا مخصوص بانوانه.
مسیر کوتاه ورودیِ کنار پنجره فولاد تا پله های دارالحجه تمام خاطرات کودکی برام زنده شد.
سرسره بازی روی سنگهای لیز حرم ، بازی با مُهرها ، بوسه پدر به سنگ سفید کف زمین حرم نزدیک ضریح ، دست کشیدن به ضریح از روی دوش بابا و دلهرهای که از اون بالا داشتم.
وقتی با خوشحالی از زیارت ضریح برمیگشتیم و مامان دستامو برای تبرک به صورتش میکشید و میبوسید.
پیدا کردن خودم تو آینهکاریهای سقف زیر زمین قدیمی و...
چه حس خوبی داره حرم و کودکی...
اما حالا خودم مادر شدم و با بچههام آمدم پابوس آقا...
رفتیم سمت پلههای دار الحجه
اونجا رو خیلی دوست دارم هر وقت میام مشهد پاتوقم زیر زمین دقیقا زیر لوستر سبز هست.
یه جا نشستیم بچهها با دیدن فضای جدید و بزرگ ، صندلیهای نماز سالخوردگان که هر بار تعدادش بیشتر میشه
و جا مُهری که چشمک زنان اونها رو به سمت خودش دعوت میکرد دوباره شارژ شدن و بلند شدن به بازی و جست و خیز.
حالا هر سه تاشون پر از انرژی بودن و سرحال ولی من خستهی راه و بی خواب و دردمند و حسرت به دل...
دلم نمیخواست حتی یک لحظه از حضور توی بهشت امام رضا(ع) رو از دست بدم.
دوست داشتم برم زیارت ضریح ولی نمیخواستم باعث اذیت بچهها بشم از خواستهام چشم پوشی کردم و به بودن در نزدیک ترین جا به امام رضا(ع) رضایت دادم.
اونا مشغول بازی بودن و من مشغول دعا و دردودل.
ساعت از ۹ گذشته بود که برای چندمین بار مامان تماس گرفت و حالمونو پرسید.
اینبار کارشون تمام شده بود و توی حرم بودن میخواست بدونه کجاییم تا بیاد پیشمون.
#خاطرات_سفر
#مادری_بدون_روتوش
@mamanjoona
31.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرح تصویری زیارت امام رئوف(ع)😇🥺
#خاطرات_سفر
@mamanjoona
دیروز یه اتفاقی افتاد که تا الآن خیلی با خودم کلنجار رفتم تو کانال مطرح کنم یا نه!
از یه طرف نمیخوام مورد قضاوت قرار بگیرم و کسی برای بیان این موضوع راجع بهم فکری کنه
و از طرفی میخوام همونطور که خودم با دل و جون و پوست و استخوان به یقین رسیدم و ارزش مادری رو درک کردم و پیام امام رضا (ع) رو دریافت کردم ؛ تو رو هم در این حس و حال ناب و به شدت لطیف و یقین به خدمتی والا و ارزشمند چون مادری شریک کنم.
اون شب که خاطرهاش رو برات واگویه کردم ، خیلی دلم شکست و ناراحت بودم
از اینکه این همه راه با سختی اومدم و چند ساعت هم تو حرم بودم ولی به خاطر بچهها نتونستم یه زیارت دلچسب و دلنشین داشته باشم ، درد پا و کمر هم مزید بر علت شده بود و حسابی اشکم دراومد.
تا اینکه دیروز توی حرم این پیام رو دیدم🥺😭
#خاطرات_سفر
@mamanjoona
من هیچ کس نیستم!
از یه حباب روی آب حقیرترم
و اصلا لایق این توجه نبوده و نیستم و این رو فقط عنایت و لطف بی کرانی از دریای رحمت پروردگار و رافت امام رئوف و یک نشونه و اتمام حجت برای خودم و شما میدونم نه هیچ چیز دیگهای.
مادری و سختیهای ما رو میبینن و توجه دارن
#مادرانه
#امام_رئوف
#خاطرات_سفر
@mamanjoona
کسی که این پیام رو برام فرستاد یکی از عزیزانم هست که باردار هم هستن و یه مقدار مشکلات جسمی براشون پیش اومده.
ازتون خواهش میکنم براشون دعا کنید و اگه امکان داره یه حمد شفا بخونید تا با نفس گرم و حق شما و لطف پروردگار انشاءالله ایشون و تو راهیشون به سلامت به مقصد برسن.
@mamanjoona
راستی تا یادم نرفته سوغاتی هم برات آوردم😄
خیلی وقت بود میخواستم یه مطلب در این مورد بذارم ولی متن طولانی میشد،دستنوشته دیوار آشپزخونه هم چون با خودکار بود تو عکس خوب نمیافتاد.
تا اینکه توی سفر اینو دیدم ☺️
فقط دو تا چیزیش کمه! وقت روشن کردن شعله بگو: اللهم اجرنا من النار(خدایا ما را از آتش پناه ده)
وقتی غذا آماده شد و خواستی ببری سر سفره سوره تین رو بهش بخون تا از زیان احتمالی غذا در امان بمونید.
@mamanjoona
میرم آشپزخونه میاد ، تو اتاق میاد ، تو سالن ..
مثل جوجه جیکجیک کنان دنبالم راه میفته!
پسرک اما مردانه لمیده روی مبل و مشغول تماشای شبکه پویا.
خم میشم بسته بیسکوییت که بعد از خوردن بین مبلها جاساز شده بردارم که تربچه بی هوا یه ماچ آبدار رو لپ داداشی میکاره و میره!
و بعد داداشی بلند و کشدار میگه بوووووس
برمیگرده ، داداش به تلافیِ یکی ، دوتا بوس میچسبونه رو گونههاش.
و من غرق در لطافت و مهربونی این دوتا 😍😍🥰
واقعا خوشبختی چیه!؟
لذت دنیا به چیه!؟
از این صحنههاخالصتر و قشنگتر چیه!؟
#فرزند_آوری
#خواهر_برادری
@mamanjoona