دعای روز دوم#ماه_رمضان:
اللهمّ قَرّبْنی فیهِ الى مَرْضاتِکَ و جَنّبْنی فیهِ مِن سَخَطِکَ و نَقماتِکَ و وفّقْنی فیهِ لقراءةِ آیاتِکَ برحْمَتِکَ یا أرْحَمَ الرّاحِمین.
@mamanjoona
زوج جوان دهه شصتی کرمانی با شش فرزند
سیزده ساله ازدواج کردند؛
پدر مهندسی خوانده و مادر هم دانشجو و هم طلبه و پژوهشگر طب سنتی هست.
#مادری_محدودیت_نمیاره
#فرزند_آوری
@mamanjoona
فواید مصرف سمنو در #بارداری
🧠افزایش هوش جنین بخاطر فسفر و اسیدفولیک
👶زیبایی چهره و موی جنین بخاطر سلنیوم، ویتامین ث و گروه ویتامین B
💪افزایش ایمنی مادر و جنین بخاطر ویتامین ث
🦻جلوگیری از نقایص مادرزادی بخاطر اسیدفولیک
😓جلوگیری از یبوست بخاطر فیبر بالا
😌آرامش اعصاب،بهبود وضعیت پوست،تقویت و جلوگیری از ریزش مو بخاطر ويتامين های گروه B
🫀درمان کم خونی بدلیل مقادیر بالای آهن
🤱علاوه بر آن مصرف سمنو در ماه آخر بارداری زایمان طبیعی را آسان و موجب افزایش شیرمادر میشود.
#سبک_زندگی
#تغذیه
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
فواید مصرف سمنو در #بارداری 🧠افزایش هوش جنین بخاطر فسفر و اسیدفولیک 👶زیبایی چهره و موی جنین بخاطر
🌾
الآن فصلشهها
اگه دوست داشتی دستورشو بذارم یه ندا بده فقط😁
هر چند مامان جانم درست کرد و یادش رفت از مراحل کار عکس بگیره ولی خب حالا بدون عکس هم میشه🙃
ناز میکنم برای تو...
پروردگارا
لطف و رحمت تو موجب شده كه من با این همه گناه با آرامش خاطر تو را بخوانم و با احساس محبت و انس از تو حاجت بخواهم
بدون آنكه بیم و هراسى به خود راه دهم در حالى كه مقصودم را عاشقانه و با ناز با تو در میان مى گذارم.
فرازی از #دعای_افتتاح
#ماه_رمضان
@mamanjoona
اللهمّ ارْزُقنی فیهِ الذّهْنَ والتّنَبیهَ وباعِدْنی فیهِ من السّفاهة والتّمْویهِ واجْعَل لی نصیباً مِنْ کلّ خَیْرٍ تُنَزّلُ فیهِ بِجودِکَ یا أجْوَدَ الأجْوَدینَ.
خدایا در این روز مرا هوش و بیداری نصیب فرما و از سفاهت و جهالت و کار باطل دور گردان و از هر خیری که در این روز نازل میفرمایی مرا نصیب بخش. به حق جود و کرمت ای بخشندهترین بخشندگان.
دعای روز سوم#ماه_رمضان
@mamanjoona
روزمرهی رمضانی مامان چهار تا فرشته
با صدای زنگ هشدار بیدار شدم خودمو روی تخت کشیدم ، دست انداختم روی طاقچه و صداشو قطع کردم.
خواب آلود پاشدم پتو رو کشیدم روی پسرک دستم سرد و خیس شد ...🥴
دخترا رو برای مدرسه بیدار کردم.
برگشتم و آروم مشغول تعویض لباس و شلوار خیس پسرک شدم ، بیدار شد
با هم رفتیم آب و آبکشی
برای #کلاس_دومی لقمه گرفتم و با یه سیب گذاشتم توی کیفش
راهی مدرسه شدن ، دوباره خزیدم زیر لحاف و پسرک رو کنار خودم خوابوندم...
با گرمی دستهای کوچولو و نرم دخترک روی صورتم و صدای "من صبونه نخوردم"خوابم پرید.
سماور رو روشن کردم و یه نگاه به ظرفای تلمبار شده توی سینک انداختم.
حیفم اومده بود فرصت کوتاه مناجات و خلوت دو نفره سحر رو صرف شستن ظرفا کنم.
بعد از اذان و نماز هم صدای تق و توقش مزاحم خواب بقیه بود.
تا چای داغ بشه ظرفا رو شستم و سفره صبحانه رو انداختم پسرک هم بیدار شده بود.
خوردن و رفتن پی بازی
جمع کردم ، شستم ،جارو و گردگیری و...
با صدای پیامک سرمو کردم تو گوشی و نفهمیدم چی شد که سر از کانالای خبری و فضای مجازی درآوردم.
ماجرای درمانگاه قم و تحلیلهای ریز و درشتی که ازش شده بود منو به یاد اتفاق مشابهی که چند ماه قبل برای خودم تو سالن انتظار راهآهن افتاده بود انداخت.
بعد از تذکر به یه کشف حجاب و انتظار برای رسیدن مسافرم توهّم اینکه ازشون عکس گرفتم باعث شد با فحاشی و سلیطه گری به سمتم حمله کنن و بخوان گوشیم رو بگیرن ...😒
کانالا رو بالا پایین میکردم که چشمم افتاد به اتفاق دیروز
با تعجب و تاسف و دلی رنجور از برخورد نیروی انتظامی با مردمی که برای اعتراض به بی حجابی و ولنگاری تجمع کرده بودن گوشی رو کناری انداختم و رفتم دنبال کارم
لباسهایی که اصلا یادم نمیومد سحر تو ماشین لباسشویی انداختم یا دیشب درآوردم و بردم حیاط پهن کنم.
جفتشون کیک به دست که نمیدونم چجوری مخفیگاهشو پیدا کرده بودن 🤪
اومدن دنبالم تو حیاط
پسرک با یه دست قصد کمک داشت
از توی سبد لباس میداد دستم و من پهن میکردم
صدای اذان ظهر تو آسمون شهر پیچید.
وضو گرفتم ، بچهها هنوز توی حیاط بودن و مشغول خوردن
و من خوشحال از اینکه خوردههای کیکی که گاز میزنن تو خونه نمیریزه سجاده انداختم.
پسرک اومد تو خونه
_ ابجی رو تنها گذاشتی؟
+کیکم تموم شد دیگه
_میری پیش ابجی تا اونم کیکشو بخوره تنها نباشه؟
شاد از احساس مهم و باارزش بودن "آبجی جون اومدم" گویان رفت
در حال گفتن اذان و اقامه از پشت شیشهی در نگاهشون کردم دخترک یه تیکه از کیکشو به داداشی داد و او هم در حالی که میگفت ممنون آبجی طهولا یه ماچ آبدار روی سرش کاشت.
با چشمای قلبی اکلیلی و هوس یه بغل و فشار محکم برگشتم سر سجاده و ایستادم به نماز
"اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ..." میخوندم که اومدن تو خونه
_مامان با اون ظرف یه بار مصلفا بازی تُنیم؟
+چجوری؟
_مث اون دفه بچینیم با توپ بزنیم بهش
+توپ که ترکیده
_اومممم خب با بالش بزنم؟
+باشه پس بعد بازی خودت جمعشون کنیاا
ایستادم به نماز عصر ،سلام نداده صدای ترق...
+چی شد؟
_سطل شکر افتاد ریخت
دعا رو تموم کردم رفتم برای آبادیِ خرابی ، جارو خاکانداز به دست از حیاط خلوت اومد بیرون
_پسرم شما نمیخواد جارو بزنی من خودم جمع میکنم
ظرفای یه بار مصرف رو گرفت و رفت.
مشغول جمع کردن شکرها شدم ، صدای جیغ و دعواشون سر چیدن ظرفا خونه رو پر کرد...
از اپن نگاه کردم، زیاد جدی نبود برگشتم جمع و جور ، جارو و دستمال...
ساعت پخش تکرار "زندگی پس از زندگی" بود که دیروز نصفه و نیمه از تو آشپزخونه دیده بودم.
اینقدر بازیشون پر سر و صدا بود که تذکر فایده نداشت صدا به صدا نمیرسید.
زنگ در خونه لابهلای صدای بلند تلویزیون و جیغ و فریاد بازی بچهها گم شد.
دخترا از مدرسه اومدن
اضافه غذای سحر رو گذاشتم گرم بشه سفره ناهارو انداختم و صداشون زدم
کوچیکا که رفتنم رو غنیمت شمرده بودن و زده بودن شبکه پویا دلشون نمیخواست بیان سر سفره
به هر فن اومدن و مشغول شدن
هویج رنده کردم برنج و بلغور جو و...
برای افطار سوپ بار گذاشتم و سیب زمینی ابپز برای کوکو
ناهارشون خوردن کلاس دومی سفره رو جمع کرد و زیر سفره رو تو حیاط تکوند ظرفا رو شستم.
قرآنم رو برداشتم و با لحن شاد و مسابقهای گفتم بچهها بدویین جلسه قرآآآن ، جا نمونیییین
ادامه داره...
#ماه_رمضان
#مادری_دائم_العبادگی
#مادری_شکوه_نادیدنی
#مادرانههای_مشترک
@mamanjoona