نشستم تو حرم حضرت ابوالفضل العباس به نیابت از همه آرزومندان به خصوص مادرا سلام دادم
دو رکعت نماز زیارت هم نیابتا از طرف همه شما واگویهایها خوندم
همای سعادت از شانهمان پر زد و رفت...
سفر به پایان رسید🥺
پ.ن: دو تا زائر کوچولو تو اتوبوس کربلا به مهران باهامون همسفرن
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
یادمه که #سفرنامه_اربعین رسیده بود به کاظمین
بقیهاش تا دیشب طلبت
اما روایت دیشب و رسیدن به مقصد...
.
شب اربعین
همیشه آخرین لحظات انتظار دیرتر میگذرد.
پای پیاده به کربلا رسیده بودیم.
به شوق دیدار و لحظهی وصال به هر کس میرسیدیم نشانی کوی دوست را میپرسیدیم.
همه جا جمعیت موج میزد در هر خیابانی سیلی روان بود.
نمیدانستیم کدام جویبار میرسد به دریای حسین(ع)
پرسیدیم گفتند از آن پل که گذشتید میرسید به حرم
پلی عریض و طویل و دوبانده
گویی موجی از دریای عاشقان حسین برخواسته بود
سربالایی پل برای پاهای خسته و تاول زده ، کمر و شانههای گرفته از کولهای که ابتدای سفر سبک به نظر میرسید ولی حالا مثل صخرهای سنگین ؛ تیر خلاصی بود برایمان اما به گنجی که بعد به چنگ میآوردیم میارزید؛ یک پل که سهل است اگر صد پل دیگر
هم بود باز میرفتیم.
راه افتادیم گرم بود و شرجی ؛ عراقیها با هر چه دم دستشان میآمد مهمانان را باد میزدند.
با تیکه کارتنهای مای بارد(آب سرد)، درِ سطلهای بزرگ، چفیه و...
به هر سختی خود را بالای پل رساندیم . خیابانهای زیر و اطراف پل همه مملو از لشکر مشکی پوشان
از پل گذشتیم و وارد مسیر سالن مانند بسیار بزرگی شدیم.
این همان مسیری بود که انتهایش انتظار پایان یافت و رسیدیم به آنچه به شوقش سه شب و روز پیاده راه رفته بودیم.
همانجا که شما را در لحظه دیدار با خود همراه کردم.
صدای نوحه و عزاداری و لبیک از هر طرف میآمد؛ به زبانهای مختلف و با آداب متفاوت
عدهای یک دست سفید پوش بودند و با طرز خاص سینه زنی میکردند؛ از کدام کشور امده بودند نمیدانم
دستهای با لباس مشکی گِلی نشسته بر زمین و چون عزیز از دست دادهها زانوی غم به بغل گرفته بودند و...
هر کس به نحوی اقامه عزا و ابراز ارادت و اعلام آمادگی میکرد.
از اینها گذشتیم و رسیدیم نزدیکِ نزدیک
همان جا که چشممان روشن شد به طلایی گنبد.
به سختی جایی پیدا کردیم و نشستیم.
زیارت اربعین را از همان دور خواندیم.
ازدحام عاشقان و همهمه جمعیت تماشایی بود و شنیدنی...
با همسرم و بچهها تماس گرفتم.
محمد در تماس قبلی توی مسیر پیاده روی گفته بود گوشی را سمت امام حسین نگه دارم تا برایش بوس بفرستد.
قول داده بودم رسیدم دوباره تماس بگیرم .
چند دقیقهای از آنچه اطرافم جریان داشت و بر قلب و روح و چشمانم مینشست و آنچه نادیدنی بود از ازدحام ملکوتیان و اتصال میان فرش و عرش ، از دریچه دوربین گوشی نشانشان دادم و محمد بوسهای فوتی و تفنگیاش را فرستاد و بقیه سلام دادند.
ساعتی نشستیم. به نیایش و شکرگزاری بابت آنچه بدون شایستگی به من عطا شده بود گذشت.
باورم نمیشد طی این مسیر روزیام شده و اکنون در شب اربعین این منم که خلوت نشین حریم شلوغشان شدهام.
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
.
خیلی وقت بود چیزی نخورده بودیم.
و بیچاره انسان که تا نیازهای این بدن مادی را تامین نکند همراهیاش نمیکند؛ کمی از مغزیجات و کشمش و برگهای که از ایران با خود اورده بودیم مانده بود همانجا خوردیم و به اطرافیان تعارف کردیم.
ساعتی گذشت دوباره راه افتادیم. اینبار به سمت سرداب حضرت امالبنین (س)
نزدیک بود
وارد شدیم ،فضای بسیار بزرگ با سقف و ستونهای سیمانی و انبوه زائران
در نگاه اول به سختی میشد اندازهی دراز کشیدن یک نفر جا پیدا کرد.
جلو رفتیم لا به لای جمعیت توانستیم جایی برای اندکی استراحت بیابیم.
پنکههای دیواری چهار طرف ستونها و پنکههای سقفی و کولرها در تلاش بودند تا هوا را خنک کنند هر چند آن خنکای مطبوع را نداشت ولی خیلی هم بد نبود میشد تحمل کرد.
همینکه سقف بلندی داشت و میتوانست با آن جمعیت هوای تازه را تامین کند و تن خسته از راه را به اندکی جای خواب آرام دهد کافی بود.
انتظار بیشتری نداشتیم.
خواب چشمانم را گرم کرد ولی سیر نه!
نزدیک اذان صبح بود.
پاسخِ پرس و جو برای رفتن به سرویس بهداشتی و وضو به ذائقهام خوش نیامد.
دور بود ، شلوغی مسیر منصرفم کرد.
چفیه را باز کردم روی پا و با اندک آب همراهم همانجا وضو گرفتم و به نماز جماعت سرداب پیوستم.
یک زن عرب از ساعتی قبل از اذان با صدای بلند ، خیلی بلند شروع کرده بود به نماز و تلاوت سورههای کوچک قرآن و...
با خود گفتم شاید میخواهد اینگونه دیگران را برای نماز صبح بیدار کند.
نزدیک اذان گهگاه فریاد میزد: "صلاه جماعت"
بعد از نماز برگشتم سر جایم زن عرب اندکی ان طرفتر بود.
اطرافیان گفتند خودش در نماز جماعت شرکت نکرده و او همچنان بی توجه به اطراف فریاد گونه میخواند و میخواند.
عهد را تمام کرد و نوبت به عاشورا رسید
چنان لعنها را با غیظ و غلیظ و با تشر میخواند که احساس میکردم هر لحظه بلند شود و چک و لگدیمان کند
کمکم طاقت مردم طاق شد و صدای تذکرشان بلند
توجهی نمیکرد. گاهی که بلندگو کسی را پیج میکرد صدایش را بلندتر میکرد.
نمیدانم کِی و چه شد که ساکت شد خواب چشم و گوشم را ربود.
ادامه دارد...
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پلی که شرحش رفت
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
67.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ضیافت بادبزنها
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دسته سپید پوش و سالن منتهی به حرم ساقی عطشان کربلا
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona