eitaa logo
واگویه‌های مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
351 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
805 ویدیو
13 فایل
اینجام تا از مادرانه‌هام و لذت نابش بگم،دل به لطافتِ کودکانه‌ی فرزندانم بدم،همراهشون بزرگ بشم و از نشاط و انگیزه‌ای که از بودنشون میگیرم برات واگویه کنم.شاید تو هم علاقه‌مند شدی مظهر صفت خالقیت خداوند بشی. کپی ممنوع❌ فوروارد ✅ @meshkat_99
مشاهده در ایتا
دانلود
. خیلی وقت بود چیزی نخورده بودیم. و بیچاره انسان که تا نیازهای این بدن مادی را تامین نکند همراهی‌اش نمی‌کند؛ کمی از مغزیجات و کشمش و برگه‌ای که از ایران با خود اورده بودیم مانده بود همانجا خوردیم و به اطرافیان تعارف کردیم. ساعتی گذشت دوباره راه افتادیم. اینبار به سمت سرداب حضرت ام‌البنین (س) نزدیک بود وارد شدیم ،فضای بسیار بزرگ با سقف و ستونهای سیمانی و انبوه زائران در نگاه اول به سختی میشد اندازه‌ی دراز کشیدن یک نفر جا پیدا کرد. جلو رفتیم لا به لای جمعیت توانستیم جایی برای اندکی استراحت بیابیم. پنکه‌های دیواری چهار طرف ستونها و پنکه‌های سقفی و کولرها در تلاش بودند تا هوا را خنک کنند هر چند آن خنکای مطبوع را نداشت ولی خیلی هم بد نبود میشد تحمل کرد. همینکه سقف بلندی داشت و میتوانست با آن جمعیت هوای تازه را تامین کند و تن خسته از راه را به اندکی جای خواب آرام دهد کافی بود. انتظار بیشتری نداشتیم. خواب چشمانم را گرم کرد ولی سیر نه! نزدیک اذان صبح بود. پاسخِ پرس و جو برای رفتن به سرویس بهداشتی و وضو به ذائقه‌ام خوش نیامد. دور بود ، شلوغی مسیر منصرفم کرد. چفیه را باز کردم روی پا و با اندک آب همراهم همانجا وضو گرفتم و به نماز جماعت سرداب پیوستم. یک زن عرب از ساعتی قبل از اذان با صدای بلند ، خیلی بلند شروع کرده بود به نماز و تلاوت سوره‌های کوچک قرآن و... با خود گفتم شاید میخواهد اینگونه دیگران را برای نماز صبح بیدار کند. نزدیک اذان گهگاه فریاد میزد: "صلاه جماعت" بعد از نماز برگشتم سر جایم زن عرب اندکی ان طرفتر بود. اطرافیان گفتند خودش در نماز جماعت شرکت نکرده و او همچنان بی توجه به اطراف فریاد گونه می‌خواند و می‌خواند. عهد را تمام کرد و نوبت به عاشورا رسید چنان لعنها را با غیظ و غلیظ و با تشر میخواند که احساس می‌کردم هر لحظه بلند شود و چک و لگدیمان کند کم‌کم طاقت مردم طاق شد و صدای تذکرشان بلند توجهی نمیکرد. گاهی که بلندگو کسی را پیج میکرد صدایش را بلندتر می‌کرد. نمیدانم کِی و چه شد که ساکت شد خواب چشم و گوشم را ربود. ادامه دارد... @mamanjoona
بگو کیو دیدم تو ترمينال مهران😀
حاج آقا وافی . نشسته بودن لب جدول یه سلام و حال و احوال کردیم ولی روم نشد عکس بگیرم😅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
واگویه‌های مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
. خیلی وقت بود چیزی نخورده بودیم. و بیچاره انسان که تا نیازهای این بدن مادی را تامین نکند همراهی‌اش
. دو ساعتی استراحت کردیم و بعد کوله‌هامان را جمع و جور کردیم و سر جایمان کنار هم گذاشتیم و چفیه ای رویش کشیدیم. فقط گذر و پول و گوشی را برداشتیم و رفتیم سمت سرویس بهداشتی تا برای زیارت آماده شویم. راه چند دقیقه‌ای به خاطر ازدحام جمعیت بیش از ۲۰ دقیقه طول کشید. از صف طولانی سرویس بهداشتی و بی‌نوبتی کردن بعضی که زبانشان را هم نمی‌فهمیدیم بگذریم. ۴۰ دقیقه‌ هم اینجا معطل شدیم. گفته بودند حرم حضرت عباس ع سمت خانم‌ها بسته است فقط میتوانند به سرداب بروند. مانده بودیم چه کنیم. با این شلوغی راه را ادامه دهیم و حرم حضرت عباس را دور بزنیم و به زیارت امام حسین ع برویم یا راه آمده را باز گردیم و حضرت عباس را زیارت کنیم. تصمیم گرفتیم برویم زیارت امام حسین(ع) چند قدمی که رفتیم احساس کردم امام به این زیارت راضی نیست؛ چند خانم در این شلوغی و بی نظمیِ آمد و شد بین نامحرمان خود را برای زیارت به حسین برسانند؟نه! امام‌پسند و خداپسند نبود. دل تمنا می‌کرد و خواهشش رفتن بود. نفس این همراه دَمادم و مکّاره همیشه به بدی‌ امر نمی‌کند؛ گاهی به خوبی‌های بی‌اولویت و بی‌ضرورت دستور می‌دهد. گاه می‌گوید قرآن بخوان جایی که اولویت خدمت است ، گاهی می‌گوید نماز بخوان جایی که ضرورت آرام کردن کودک است ، مسجد برو جایی که اولویت اطاعت است و... و اینجا می‌گفت برو به زیارت در حالی که احتمال برخورد با نامحرمان بود. پا روی خواهش نفس گذاشتیم و راهی سرداب ام‌البنین همان استراحتگاه خودمان شدیم. در آن چند دقیقه هزار فکر از ذهنم گذشت؛ اینکه چقدر بی لیاقتم تا اینجا آمده‌ام ولی زیارت نصیبم نشد. نه! حضرت به همین زیارت از دور راضی‌تر است پس با دلم چه کنم؟ همراهان دیگرمان که قسمتی از مسیر را سواره آمده بودند یکی دو روز پیش رسیده و یک دل سیر زیارت کرده بودند ولی ما... باز خودم را دلداری می‌دادم که نه ! تو خود میدانستی اربعین زیارتش همین است. این دلِ شکسته‌ی زیارت نرفته بیشتر خریدار دارد و... @mamanjoona
از کلنجار و حدیث نفس دست کشیدم و در دل حضرات را مخاطب قرار داده و گفتم طلب‌کار نیستم اصلا همین که این ساعتها در این فضا نفس می‌کشم و سیاهی لشکر سپاهتان حساب میشوم از سرم هم زیاد است منِ گدا کجا و بارگاه شاه!؟ ولی دست رد زدن به سینه‌ی گدا از کرامت و لطف شما به دور است... خودتان دلم را آرام کنید و آتش درونش را خاموش. من به دیدن گنبد هم راضی بودم نه حتی ضریح. رو به حضرت عباس در دل گفتم آقا شما یکبار ناامید و خجالت زده شدید امید مرا ناامید نکنید... به سختی رسیدیم ورودی محل اسکان کفشهایمان را در آوردیم ناامیدانه نگاهی به حرم و باب الجوادِ عباس(ع) که خیلی کم به اندازه عرض خیابان یک طرفه با من فاصله داشت انداختم. به یکباره دیدم ان جمعیت فشرده از هم فاصله گرفته و حرکت روان شده مادرم را صدا زدم و گفتم بیا تا خلوت شده حداقل خود را به حرم حضرت عباس برسانیم دوباره کفشها را پوشیدیم و رفتیم،بدون برخورد و راحت . فاصله کوتاه بود راحت از تفتیش (بازرسی) عبور کردیم شلوغ نبود وارد حرم شدیم هر چه چشم چرخاندم ضریح دیده نشد. در محل عبادت بانوان که با قفسه‌های کتاب دعا و پرده محصور شده بود با فاصله کمی از ضریحی که دیده نمیشد نشستیم. زیارت‌نامه و نماز زیارت ، نماز و سلام‌های نیابتی از طرف سفارش کنندگان و جامعه کبیره و عاشورا و... در آخر خلوتی کوتاه با زبان خودمانی بعد گوشی را باز کردم و پیام‌هایی که از ابراز لطف و التماس دعا و سفارشات فرستاده بودید خدمت حضرت عرضه داشتم... بلند شدم و پرده دور قفسه‌ها را کمی کنار کشیدم به امید اینکه بتوانم ضریح مطهر را ببینم ، نشد. حصار زاویه دار بود و نمیشد از آنجا ضریح را دید.داغ ندیدنش بر دلم نشست. برخواستیم و دل‌دل کنان که حالا چه کنیم و کجا رویم !؟ می‌شود از همینجا توی حرم دور زد و رفت سمت بین الحرمین و حرم حضرت حسین(ع) یا راه دیگری از بیرون که کمتر ازدحام باشد پیدا می‌شود؟ و یا اینکه باید قیدش را بزنیم و به همین زیارت از دور رضایت دهیم. از خدّام حرم پرس‌وجو کردیم نمی‌فهمیدند چه می‌گوییم دست و پا شکسته چیزی میگفتیم و می‌شنیدیم غُری زدم که ای بابا خدام امام رضا (ع)عربی میدانند اینها چرا فارسی بلد نیستند! به مادرم که تلاش می‌کرد جواب سوالش را بگیرد با دل قرص گفتم یک جوری زیارت امام حسین هم قسمتمان می‌شود مطمئنم بیا برویم. از همان اولین خروجی نزدیکمان بالا رفتیم شلوغی بالای پله‌ها پشیمانمان کرد تصمیم گرفتیم برگردیم و از داخل حرم دور بزنیم و از درب دیگری خارج شویم که به حرم اباعبدالله نزدیکتر باشد. همینکه سر چرخاندم تا پله ها را پایین بیایم ضریح حضرت ابالفضل(ع) رو به رویم بود. 🥺😍 باورم نمیشد ناخودآگاه اشکم جاری شد. آخر این همه عنایت به دل یک بیچاره‌ی درمانده‌ی پر گناه!!؟ چقدر شما کریم و بنده نوازید آقا هر چه در دل خواستم دادید. این هم از حکمت انتخاب مسیر اشتباه! حالا سلام‌ها دادنی بود و رساندنی... ادامه دارد... @mamanjoona
شاید باورت نشه ولی ما هنوز تو راهیم😅