واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
627.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
عطر کره پیچیده تو خونه😌
بچهها چون از اول با همین روغنها تغذیه شدن با طعم و عطر دنبه و روغن زرد مشکلی ندارن
شحم گاو هم که بو و طعم خاصی نداره
دنبه رو با تدابیری میشه خوش عطرش کرد مثلا با ماست و پیاز یا سیب و هل
پ.ن: اگه میخوای روغن مصرفیت رو تغییر بدی ولی ذائقه خانواده نمیپذیره از کم شروع کن و تدریجی ادامه بده
مثلا اول یه مقدار کم با روغنای قبلی قاطی کن کمکم که عادت کردن مقدارش رو افزایش بده و از روغن ناسالم کم کن و در نهایت حذفش کن
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
. نگه داشت باید بقیه مسیر را پیاده میرفتیم. قدم از قدم برنداشته بودیم که دیدیم وسط خیابان یک ون آتش
.
رسیدیم ورودی حرم و جایی که مرد و زن از هم جدا میشدند.
راننده ۳ ساعت وقت داده بود
قرارمان شد همانجا ساعت ۱۰ و نیم شب به وقت عراق .
فقط یک ساعت و نیم فرصت داشتیم تا خود را به ضریح حضرات معصوم(ع) برسانیم و طعم زیارت مزمزه کنیم و در دریای جود جواد و باب الحوائج موسی کاظم(ع) مروارید استجابت صید نماییم.
از صحن صاحب الزمان وارد شدیم مسیر تقریبا ۵۰۰ متری را طی کردی .
دوباره بساط میزبانی پهن بود و مهمان شربت خنک و بستنی شدیم تا رسیدیم به تفتیش (بازرسی).خوشبختانه خلوت بود.
بعد از آن وارد صحن و سرای امامین کاظمین شدیم و هر کس رفت پی زیارت و خلوت خودش
ازدحام بود ولی نه انقدری که از لمس و بوسه بر ضریح محروم شویم
به نیابت از همه سلام دادم و رو به روی ضریح زیارتنامه خواندم.
آن طرفتر جایی برای نماز یافتم. دو رکعت نماز زیارت اقامه کردم،یک خانم عرب با دو دخترک جلویم نشستند
به نظر همسن و سال حنیفا و طهورا بودند(۸ و۳ ساله) چقدر جایشان خالی بود.
چند تا شکلات از کیف کوچک همراهم دراوردم و با اجازه مادر بهشان دادم.
شکراً گفت و در جواب لبخند تحویل گرفت.
طبق عادت گوشهای دنج رو به روی ضریح نشستم و درد و دلی کردم و اشک که جاری شد سفارشات تکتک سفارش کنندگان را خدمتشان عرضه کردم.
با دل شکسته فرج خواستم و تعجیلش و نابودی هر چه سریعتر دشمن بشریت اسرائیل غاصب و نجات کودکان غزه و تمام دنیا از ظلم و جور
این جور وقتها دلم میخواهد زمان کِش بیاید و تمام نشود .من فقط بنشینم و چشم بدوزم به ضریح و نگاه کنم ،نگاه کنم و راز دل واگویه کنم و تمام ثانیهها را هوا و فضا و اتفاقات را رفت و آمدها را همهی گرما و انرژی محیط را در ذهنم ذخیره و بایگانی کنم برای مباداهای فراوانِ پیش رو
برای دلتنگیها و دلگیریها برای آن وقتها که غرق در دنیا و مادیات میشوم برای وقتهایی که روح کوچکم ضعیف میشود زمانهایی که میرسم ته خط و کم میآورم...
ضریح کوچکی شبیه پنجره فولاد خودمان قبل از مرقد حضرات هست مزار خواجه نصیرالدین طوسیست آنجا هم فاتحهای نثار کردم و از حریم خارج و وارد صحن شدم.
فرصت زیارت رو به اتمام بود.مادر و خواهرم و بقیه خانمها توی صحن نشسته بودند. کنارشان جاگیر شدم، پسرک ۸_۹ ماهه تپلی چهار دست و پا کنان خود را به زیارتنامهای رساند و مشغول بازی شد مادرش اشاره کرد
و مهری داد به دستم که مشغولش کنم تا دست از زیارتنامه بکشد.
کتاب را گرفتم چهار پا کنان خود را به کتاب دیگری رساند...
همین بهانهای شد برای خوش و بش و آشنایی بیشتر
از ارومیه آمده بود. دو پسر داشت و یک دختر
گفتم طفلی دخترت خواهر ندارد کاش باز هم فرزند بیاوری خیلی استقبال نکرد ولی مخالفت شدید هم نکرد
نگاهی به خواهرم انداختم و سوالی گفتم جوراب؟
گفت کوله پشتی را توی ماشین گذاشته.
روزیاش نبود.
گفتم عهد کن تا برای آقا حداقل یک فرزند دیگر بیاوری
اگر زیارت امام رضا(ع) هم آمدید ما در مسیر حرم تا حرم هستیم خوشحال میشویم میزبانتان باشیم.
گفت اتفاقا قصد دارند شهادت حضرت بروند به مشهد
راه افتادیم سمت قرارمان با مردها
اولین بار بود همهی خانمها بدون قرار قبلی یکدیگر را دیدیم و با هم راه افتادیم ولی...
یک نفر کفشهایش را بیرون گذاشته بود و حالا نبود. هر چه گشتیم پیدا نشد.
ساعت وعده با مردها گذشته بود و فاصله تا درب خروج اصلی زیاد
بعد از نیم ساعت تلاش بی حاصل به ناچار راه افتادیم
خواستم کفشهای مرا بپوشد نپذیرفت و پا برهنه آمد
از اقبال خوش یکی از همراهان کولهاش را با خود اورده بود و کنار درب خروج همانجا که با مردها وعده کرده بودیم رها کرده بود و رفته بود زیارت
یک جفت دمپایی نوی پا نزده جلوی پایش جفت کرد و به راه افتادیم
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
از آنجایی که از پارکینگ تا حرم را سواره آن هم چه سوارهای آمده بودیم مسیر برگشت را بلد نبودیم.
راننده هم فقط یک تکه کاغذ داده بود دستمان که نام خیابان را نوشته بود
قدم به قدم به هر که میرسیدیم همان را نشان میدادیم و نشانی میگرفتیم
بین راه یک ماشین سواری نگه داشت و ۴ نفر خستهتر نشستند تا سواره بروند چند دقیقه بعد هم یک ماشین دو کابین نگه داشت خانمها توی ماشین نشستند و آقایون پشت ماشین توی باربند
بعد از ان هم مسیر زیادی پیاده روی کردیم تا برسیم به پارکینگ
رسیدیم ولی ماشین نبود از همسفرانمان هم که زودتر از ما سواره رفته بودند خبری نبود
مامان من هم با آنها بود
همه خسته وارفته بودیم روی جدولهای کنار خیابان و چمنهای توی بلوار
چند تا از آقایون در تلاش برای تماس با راننده ماشین و یافتنش
و برادرم در تلاش برای پیدا کردن آن ۴ نفر که یکیشان مادرمان بود.
ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود عراقیها که رد میشدند ما را به خانههایشان دعوت میکردند...
خصلت ما ایرانیهاست که در هر شرایطی حتی در چالش و سختی و خستگی روحیه شوخ طبعی و بذله گوییمان را از دست نمیدهیم
بالاخره با کلی ادرس نشانی دادن و تماس تصویری و...گمشدهها پیدا شدند و ماشین هم امد
راه افتادیم سمت نجف
ادامه دارد...
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ورودی صحن صاحب الزمان(عج) حرم امامین کاظمین
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
پ.ن: از قصد صداگذاری نمیکنم؛ میخوام همون حال و هوا و فضا و صداهایی که روزیم شد نصیبت بشه
ضریح مطهر امام کاظم(ع)و امام جواد(ع)
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
مسیر ۵۰۰ متری از در ورود تا تفتیش حرم
اینجا مهمان کولر و پنکههای مهپاش و شربت خنک و بستنی شدیم😁
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
کاغذی که راننده به عنوان ادرس داد دستمان
فقط نام یک خیابان طولانی که معلوم نبود کجایش ما را پیاده کرده.
دلیل گم شدن همراهانمان همین آدرس بود
برده بودندشان ابتدا این خیابان
ما کجا بودیم؟ انتهای آن
شاید هم بالعکس😅
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona