واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
از آنجایی که از پارکینگ تا حرم را سواره آن هم چه سوارهای آمده بودیم مسیر برگشت را بلد نبودیم. رانند
.
یک ساعت مانده به اذان صبح رسیدیم نجف
کرایه راننده را دادیم و کمی معطل حساب و کتاب سایر همسفران شدیم
پرسیدیم گفتند دو کیلومتر تا حرم راه دارید
موتورهای سه چرخ با یک دینار مسافر میزدند ولی کسی سوار نشد.
پانصد متری که راه رفتیم رسیدیم به موکب فاطمه الزهرا(س)
تصمیم گرفتیم همانجا توقف کنیم و بعد از نماز صبح خود را به حرم حضرت امیر المومنین(ع) برسانیم.
موکبی بسیار بزرگ و وسیع که قبل از ورودی اصلی در طول خیابان چند ده سرویس بهداشتی و حمام و رختشورخانه مردانه و زنانه داشت.
سرویس بهداشتیها کانکسی و حمامها با برزنت ضد آب به صورت چندین سالنهای دو ردیفه ساخته شده بود.
رختشورخانه مجهز به ماشینهای لباسشویی و خشک کن بود.
ابتدای ورودی موکب سمت راست قسمتی نرده کشی شده بود برای گرفتن غذا.
قسمت پذیرش امکان تحویل گوشی برای شارژ کردن داشت و کنار آن ایستگاه صلواتی آب و شربت و چای به صورت جداگانه
سمت چپ خیاط خانه و تعمیرات کفش بعد استراحتگاه برادران و بالاتر از آن استراحتگاه خواهران بود
تمام این فضاها با داربست فلزی که دورش را با تور و گونی ساختمانی پوشانده بودند ساخته شده بود.
همینکه وارد شدیم یکی از خادمان گفت خیمه ۸ جا دارد.
محل اسکان خانمها یک سالن بسیار بزرگ بود که در وسط ، راهروی رفت و امد با همان گونیها از اتاقها جدا شده بود. در دو طرف راهرو اتاقهایی که هر کدام برای خود سالن بزرگی محسوب میشد از هم جدا و شماره گذاری و خیمه نام گرفته بودند.
توی راهرو خانمها کالسکههای بچههایشان را گذاشته بودند، چند سطل بزرگ زباله هم بود
خیمه شماره ۸ آخرین سالن سمت چپ بود.
خیمه شماره ۱ محل تجمع برای نمازهای جماعت و مراسمات زنانه موکب بود ولی بقیه خیمهها برای اسکان و استراحت
جاگیر شدیم و همانجا نماز صبح را خواندیم.
بدن خستهمان بیش از خواب به حمام نیاز داشت باید تنی به آب میزدیم و عرق راه میشستم تا سبک شویم.
بعد از نماز حوله و لباس و شامپو برداشتیم کولهها را گذاشتیم و راه افتادیم سمت حمام
گوشی را به پذیرش دادم تا شارژ کنند شماره گذر نامهام را روی چسب نوشتند و پشت گوشی زدند و تحویل گرفتند.
بدون صف و انتظار رفتیم حمام و غسل زیارت کردیم
بعد از حمام دلچسب و خستگی درکن لباسهایمان را دادیم رختشورخانه.
مادرم گفت شما بروید من میمانم تحویل میگیرم
چای و ابجوش گرفتیم و رفتیم خیمه
مادرم هم آمد با لباسهایی که کمی نم داشت.
روی لولههای داربست بالای سرمان آویزان کردیم.
نان و پنیری که همراه داشتیم و از ایران برده بودیم خوردیم و دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم
همه خوابشان برد به جز من
در تمام طول سفر هیچگاه روزها نخوابیدم
سهم من از خواب فقط دو سه ساعت خواب شبانه از ۱۲ تا نیم ساعت به اذان صبح بود.
کمری صاف کردم مادرم گوشیام را گرفته بود
۸۵٪ شارژ شده بود.
ادامه سفرنامه کاظمین را نوشتم و توی کانال ارسال کردم.
آن زمان که ما رسیده بودیم نجف هوا خوب بود و از گرما خبری نبود ولی کمکم که روز بالا آمد و نزدیک ظهر شد کولرها جواب نمیداد و بادشان فقط جلوی خودشان میرسید آن باد هم گرم بود.
گرما قابل تحمل بود! البته فکر میکنم آن گرما را فقط همانجا میشود تحمل کرد و گرنه کمتر از آن را من در شهر و خانه خودمان تحمل نمیکردم.
بابت همین گرما هم بود که من نمیتوانستم روزها بخوابم.
روز قبل توی سامرا و بعد از زیارت حرم امام حسن عسکری(ع) در مسیر بازگشت یک نفر ویلچر را چنان محکم به پشت پایم کوبیده بود که ناخودآگاه فریادم به آسمان رفت.
خیلی درد داشت پشت پایم کبود شده بود نگران بودم با این پا نتوانم پیادهروی را تا انتها ادامه دهم با روغن زیتون همراهم پاهایم را روغن مالی کردم.
(الآن هم که ۲۳ روز گذشته همچنان درد میکند و از درون خارش دارد و زرد و کبود است.)
خانمی کنارمان نشسته بود که یک پسر همسن و سال محمد من داشت دلم برای پسرک یک ذره شد به همین بهانه هم صحبت شدیم
دو تا دختر دیگر هم داشت گفتم انشاءالله فرزند بعدی گفت اگه خدا بخواهد حتما
لباسها خشک شده بود داشتم وسایل کوله را مرتب و لباسها را جابهجا میکردم که دیدم محمد یکی از آجرهای اسباب بازی را توی جیب کوله گذاشته؛ دلم ضعف رفت برایشان
الآن حتما مشغول بازی توی حیاط بودند...
یکی از جورابهای نینی را دادم به آن خانم و گفتم خودتان متبرکش کنید.
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
همانجا که نشسته بودیم پریز برق بود روی پایه داربست به فاصله ۵۰ سانتی از زمین.
گوشی را زدم به شارژ.بقیه خواب بودند حجاب کردم و رفتم بیرون خیمه دوری بزنم
در تاریکی سحر به جزئیات دقت نکرده بودم همه آنچه از موکب توصیف کردم را بعدا دیدم.
آفتاب داغ میتابید ولی نتوانسته بود مانع رفت و آمد شود؛ برو و بیایی بود...
هر وقت میرفتیم بیرون یک نفر زیر آفتاب ایستاده بود و با شیلنگ آبپاش مردم را خنک میکرد.
عدهای قالبهای یخ را توی تانکرهای بزرگ آب میریختند، ایستگاه صلواتی موکب شربت و آب خنک پخش میکرد.
بیرون موکب کنار درب ورودی توی پیاده رو چند جوان در گرما نشسته بودند و کفش مردم را واکس میزدند
خیاط خانه و تعمیرات کفش هم فعال بود
چقدر جای گوشی و دوربینش خالی بود چرا با خود نیاورده بودم!؟
هر چند اگر هم بود نمیتوانست آن همه ارادت و خدمت را آن همه اخلاص و نیتهای پشتش را ثبت و بازگو کند...
وضو گرفتم و برگشتم استراحتگاه
بقیه بیدار شده بودند نزدیک ظهر بود و خیمه شماره یک نماز جماعت برقرار بود رفتیم آنجا
بعد از نماز کارتهای غذا را که پذیرش به مادرم داده بود گرفتم و رفتم که ناهار بگیرم.
همان موقع همسرم تماس گرفت منزل پدرش بود با پدر و مادرش حال و احوال کردم و از طریق دوربین گوشی و به کمک امواج اینترنت طی تماس تصویری بینندهی تمام آنچه برایت توصیف کردم ، شدند.
انتظار داشتم موکب به آن عظمت و شلوغی صف دور و درازی برای غذا داشته باشد ولی خبری از صف نبود گوشی بدست در حال تماس یکراست رفتم ۳ پرس غذا گرفتم.
همسرم و پدر و مادرش تمام مدت بیننده و همراهم بودند با من غذا گرفتند زیر شیلنگ آبپاش خنک شدند از جلوی پذیرش و ایستگاههای صلواتیِ آب و شربت گذشتند.
با حسرت و اشتیاق نگاه میکردند. چند دقیقهای با من همسفر شدند
بغض گلو و اشک چشمشان آرزوی در دل ماندهشان را جار میزد.
رسیدم محل اسکان و خیمه گفتم اینجا زنانه است و اجازه تصویر برداری ندارم خداحافظی کردند.
غذا عدس پلو بود.
بعد از ناهار برادرم تماس گرفت و گفت با بقیه آقایون زیارت رفته و برگشتهاند
آنها نه حمام رفته بودند نه لباس شسته بودند! فقط خوابیده بودند و بعد هم رفته بودند حرم
قرار شد ما خانمها هم برویم زیارت و عصر همگی پیاده راه بیفتیم به سمت کربلا
ادامه دارد...
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona
.
در شب امامت حضرت حجت(عج) از شما عزیزان التماس دعا دارم
برای یکی از نزدیکان عزیزم😔💔
اگر مقدور بود با یک حمد شفا همراهی بفرمایید
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
وَ عَافِنِی عَافِیةً كافِیةً شَافِیةً عَالِیةً نَامِیةً عَافِیةً
تُوَلِّدُ فِی بَدَنِی الْعَافِیةَ
عَافِیةَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ […]
وَ امْنُنْ عَلَی بِالصِّحَّةِ وَ الْأَمْنِ وَ السَّلاَمَةِ فِی دِینِی وَ بَدَنِی
[دعای ۲۳ صحیفه]
خانم خونه؛
تموم انرژی و وقتتون رو برای کارهای خونه هزینه نکنید!
✨ مهم ترین وظیفه شما؛
تامین عاطفی همسر و فرزندان تونه.
براشون وقت و انرژی کافی،داشته باشین
@mamanjoona
برای داشتن کودکی با اعصاب سالم...
#فرزند_پروری
@mamanjoona
فرزندآوری بالای ۴۵ سال در غرب
🔺 بر اساس گزارش مراکز ملی بهداشت در آمریکا (2012)، تعداد زنانی که بعد از 40 و 50 سالگی بچهدار میشوند به طور چشمگیری افزایش یافته است، درسال 2010، 297 هزار و 739 مادر در سنین 40 تا 44 سالگی فرزندآوری را تجربه کردند. این رقم نسبت به سال 2000 حدود دو برابر است.
در همین سال 9 هزار و 746 مادر نیز در سنین 45 تا 54 سالگی بچهدار شدند.
🔹به عنوان نمونه چند نفر از زنان سلبریتی غربی که بالای ۴۵ سال مادر شده اند: 👇
✓جین کاچمارک که نقش یک مادر پرمشغله با چهار فرزند را در سریالی به نام “دنیای مالکوم” بازی می کرد، خودش در دنیای واقعی سه فرزند دارد که آنها را به ترتیب در سنین ۴۲ ، ۴۴ و ۴۶ سالگی باردار شد.
✓جانت جکسون خواهر مایکل جکسون نیز از چهره های معروفی است که با به دنیا آوردن پسرش در سن ۵۰ سالگی مادر شد.
✓تامرون هال مجری سابق برنامه “تودی شو” اولین فرزندش را در ۴۸ سالگی به دنیا آورد.
✓بریژیت نیلسن –این بازیگر دانمارکی در ۵۴ سالگی پنجمین فرزندش دختری به نام فریدا را به دنیا آورد.
و موارد متعدد دیگر...
#فرزند_آوری
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
همانجا که نشسته بودیم پریز برق بود روی پایه داربست به فاصله ۵۰ سانتی از زمین. گوشی را زدم به شارژ.
.
با بقیه خانمها درمیان گذاشتیم و با مشورت و موافقت هر ۹ نفر بنا شد برویم زیارت و تا قبل از ساعت ۵ برگردیم به موکب
با آقایان هماهنگ کردیم ساعت ۵ راه بیفتیم سمت کربلا
وسایلمان را جمع و جور کردیم و کولهها را آماده تا به محض برگشت از حرم راه بیفتیم و معطل نشویم
سه نفر از خانمها که از نظر تیپ و پوشش با ما متفاوت بودند گفتند شما بروید ما کمی دیرتر میآییم.
من و مادر و خواهرم همانجا توی موکب وضو گرفتیم هر چه به سه نفر دیگر اصرار کردیم شما هم همینجا وضو بگیرید حرم شلوغ است و معطلی دارد نپذیرفتند و در نهایت گفتند ما دوست داریم با آب حرم مولا وضو بگیریم.
(همین هم شد باعث گرفتاری و من هنوز نتوانستم علت اصرارشان را بفهمم)
پرس و جو کردیم و مسیر یکی دو کیلومتری تا حرم را در گرمای شدید و آفتاب سوزان طی کردیم
همه مجهز به نقابِ افتابگیر و عینک دودی و چفیه خیس روی سر بودیم توی مسیر مای بارد (آب سرد) میدادند و آبپاشی میکردند بخشی از مسیر را هم با همان توریهای ساختمانی سایه کرده بودند ولی هیچ کدام گرما را چاره نمیکرد
بعد از تفتیش خلوت و راحت آن سه نفر برای رفتن به سرویس بهداشتی از ما جدا شدند قرار گذاشتیم ساعت ۴:۱۵ نهایتا ۴ ونیم همانجا باشیم تا با هم برگردیم موکب و سر قرار با آقایان
قرار شد نهایتا ۱۰ دقیقه بیشتر صبر کنیم و اگر بقیه نیامدند برویم
از اینجا به بعد خیلی شلوغ بود به هر صورت عبور کردیم بالاخره رسیدیم ورودی حرم.
خنکایش به صورت آفتاب زدهمان خورد استقبال خوبی بود...
وارد شدیم ، چه آرامش و لطفی داشت!
گویی پس از سالها دوری و دلتنگی برگشته بودیم به اصل خودمان به خانهی خودمان ،خانهی پدری...
شبیه دارالحجه حرم امام رضا (ع) بود
پایین سنگ و بالا آینه کاری ، روشن و دلنشین و آرام بخش
مسیر نسبتا زیادی را طی کردیم از پله برقیهای صاف که مثل نوار نقاله بود پایین و بالا رفتیم تا رسیدیم به صف زیارت حرم مطهر
صف قطور و طولانی بود نگاهی به ساعت انداختم اگر میرفتیم توی صف زیارت به قرارمان با همسفرهایمان نمیرسیدیم و بدقول میشدیم.
چشم چرخاندم بلکه بتوانم ضریح را ببینم و از دور سلام داده و دیده را متبرک کنم نشد.
جایی برای نشستن نداشت به ناچار وارد صحن شدیم؛ صحن ناودان طلا رو به روی باب القبله
زیر ناودان شلوغ بود، همه میخواستند جایی پیدا کنند و دو رکعت نماز بخوانند.
مادرم گفت هیچ جا سند و روایتی از استجابت دعا و نماز زیر ناودان طلا نیامده
از نماز زیر ناودان صرف نظر و به زیارت
پنجره فولاد زیر ناودان طلا بسنده نمودم.
چشم تیز کردم بلکه بتوان ضریح را دید اما نشد.
قلبم تیر میکشید و آه از نهادم برخواسته بود یعنی بیایم نجف ولی ضریح را نبینم!؟
مگر میشود!؟
کاش و ای کاش و چرا شد حدیث نفس.
چرا از صبح تا حالا توی موکب ماندیم و زودتر نیامدیم زیارت!؟
کاش برادرم من را هم صدا زده بود و با او آمده بودم...
دیگران حداقل خوابیدند و استراحت کردند من که نخوابیدم چرا نیامدم حرم!؟
ای کاش وقت داشتیم و بیشتر میماندیم تا بتوانم یک دل سیر زیارت کنم ...
بوسه بر انگور ضریح مولا که قسمتمان نشد کاش حداقل میتوانستم ایوان طلایش را ببینم و به شهادت بگیرم
ایوان نجف... هان! تو شهادت بده فردا
این دل ، همهی عمر به تسخیر علی بود
آن هم نشد؛ صحن ایوان را به روی خانمها بسته بودند مردانه بود.
غمگین و بغض در گلو نشستم روی فرشهای حیاط زیر سایه چترها و باد پنکههای مه پاش به زیارتنامه و دعا و مناجات و نماز
بغض، دردودل شد و اشک ! به زبان آمد و چکید
همان موقع گنجشکی نشست کنارم روی فرش در آن شلوغی و رفت و آمد مدت طولانی ماند و پر نکشید آنقدر ماند که اشک چشمم خشک شد و تصمیم گرفتم گوشی را از کیف بیرون بیاورم و عکس بگیرم.
وقت تمام شد وداع کردیم و با داغ بر دل نشسته از زیارت ناقص رفتیم سر قرار با همسفرانمان.
#سفرنامه_اربعین
@mamanjoona