.
چهارشنبه بود نزدیک ظهر
با سر خم ، غمگین و بغض در گلو از پیش دبستان برگشت.(روزی ۲ ساعت توی منبرخونه تشکیل میشه)
همین که پرسیدم چی شده؟ چرا ناراحتی؟ بغضش ترکید و زد زیر گریه
هر چی پرسیدم چیزی نگفت!
یکم که آروم شد دوباره پرسیدم در حالی که از شدت گریه دل دل میزد بریده بریده گفت دیگه تعطیل شدیم دلم برای دوستام و خانوممون تنگ میشه...
قربون صدقه دل نازکش رفتم بغلش کردم و بوسیدمش براش از خاطرات بچگی خودم وقت تعطیلی مدرسه و دلتنگیم گفتم.
اینکه چند ماه دیگه میره مدرسه و دوباره دوستاشو میبینه ...
بهش قول دادم ببرمش کلاس تابستونی تا خانمشونو ببینه
محمد آروم شد ولی من دلآشوب...
دلم سوخت برای بازماندههای مدرسه میناب💔❤️🔥
بچههایی که دیگه دوستها و معلماشون رو تا قیامت نمیبینن...
@mamanjoona
.
سه تایی رفتن بالا سر آبجی بزرگه با لحن شعاری داد میزنن:
ما نمیذاریم که تو تا لنگ ظهر بخوابی
بیدار شو بیدار شو از روی تختت پاشو
😂😂🤣
پ.ن:وقتی میگیم تجمعات شبانه سبک زندگیمون شده...😅
@mamanjoona
.
این داستان واقعی خواهد بود اگر...:
همه چیز از آن شبِ بارانی شروع شد که بابا حالش بد شد. وقتی توی راهروی بیمارستان، تکیه داده بودم به دیوار سرد و به لیست مخاطبان گوشیام نگاه میکردم، تازه فهمیدم «تک بودن» یعنی چه...
من هیچکس را نداشتم که پشت تلفن به او بگویم: نوبت توست که بیایی بیمارستان، من دیگر نمیکِشم. هیچ خواهری نبود که سرم را روی شانهاش بگذارم و با هم برای لرزش دستهای مامان گریه کنیم. هیچ برادری نبود که وقتی دکتر از هزینههای درمان یا مراحل جراحی میگفت، به چشمهایش نگاه کنم و حس کنم نیمی از این بارِ سنگین روی شانه اوست.
بزرگترها همیشه میگفتند: «خوشبهحالت، همه چیز مال خودت است؛ اسباببازیها، اتاق، محبت پدر و مادر...» اما کسی نگفت روزی میرسد که «تنهایی» و «ترس» هم فقط مال خودت میشود.
حالا من ماندهام و خانهای که دیوارهایش انگار هر روز به هم نزدیکتر میشوند. من ماندهام و خاطراتی که هیچکس دیگری آنها را به یاد نمیآورد. وقتی من بروم، دیگر کسی نیست که بداند آن لکهی روی فرشِ پذیرایی، ردِ اتویی است که در سیزده سالگی انداختم، یا آن درختِ گیلاسِ حیاط را بابا به افتخار اولین نمرهی بیستِ من کاشته بود.
من «بایگانیِ زنده» یک نسل هستم که دارد منقرض میشود. تمامِ عکسهای قدیمی، تمامِ قصههای مادربزرگ و...
گاهی به مبلهای خالیِ روبهرو نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم: چقدر ناعادلانه است که آدم، همهی «سکوتِ یک خانه» را به تنهایی به ارث ببرد...
#ایران_۱۴۳۰_اگر...
#تبعات_کم_فرزندی
@mamanjoona
پلاکارد زنده
شخصی سازی شده☺️
یه تیر و دو نشان 😌😉
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
.
یه خانم میانسال خودشو بهم رسوند و ازم تشکر کرد و گفت داری جهاد میکنی و... کلی خجالتم داد.
وقت نماز استغاثه میخواستم جا به جا بشم که بهم گفت: من حاضرم هر وقت هر کاری داشتی از کار خونه تا نگهداری بچهها و... بهتون کمک کنم.
بنده خدا میخواست شماره تماسشو بهم بده
از این همه توجه و محبتش به وجد اومدم.
بندههای مهربون خدا
#دلگرمی
#شریک_جهاد
@mamanjoona
🌼
ما دوست داریم بچه داشته باشیم
ولی وضع مالیمون اجازه نمیده ، 💳
_ خونمون کوچیکه 🏠
_حقوق شوهرم برای پوشک و مخارج فرزند جدید کفاف نمیده ⚖
_و ...
اما خداوند میفرماید:
ًوَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّٰاهُمْ وَ .... ﴿الأنعام151﴾
فرزندانتان را بخاطر تنگدستی نکشید، ما شما و آنان را روزی می دهیم ...
در این آیه صحبت خداوند با کسانیه که درگیر فقر هستن.
چون که میفرماید فرزندان را به خاطر تنگدستی نکشید .
انگار این افراد که فکر میکنن نمی تونن از پس مخارج خودشون بر بیاین
یا اقدام به فرزند آوری نمیکنن
و یا ممکنه دچار سقط جنین عمدی بشن.
خداوند به این دسته افراد خطاب می کنه که ما نه تنها شما را روزی می دهیم
بلکه به فرزندانتان هم روزی می دهیم .❤️
چه کسی راستگوتر از خداست؟
@mamanjoona
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با فعالیتش کار ندارم، این چرا با لباس رفته حموم😐😂
@mamanjoona
.
شب شهادت امام جواد علیهالسلام توی تجمع نمایش یه خانواده مینابی که دو تا از دست گلاشون شهید شدن اجرا شد.
محمد جلوم نشسته بود یکی از بغل بهم اشاره کرد نگاهش کردم به پهنای صورت اشک میریخت.
بعد از کلی گریه و خشمی که نسبت به آمریکای جنایتکار داشت و مشتشو محکم گره کرده بود_ (بهش گفتم شما باید درساتونو خوب بخونید و آدمای بزرگ و قوی بشین تا بتونین انتقامشونو از دشمن بگیرین و...)
تو بغلم آروم آروم خوابش برد چادرم رو کشیدم روش هوا کمی سرد بود مامانم پرچم رو هم کشید روی چادر
یه لحظه تو ذهنم اومد مثلا شهید شده و روش پرچم ایران کشیدن
قلبم میخواست از جا کنده بشه...🥺😭
چه ایمان و صبر و استقامتی دارن مادرای میناب
تصورش هم سخته💔
@mamanjoona
واگویههای مامان پنج فرشته🚩🏴🇵🇸🇮🇷
💎
راستی!
پلاکارد مورد توجه مجری برنامه هم قرار گرفت و گفت ببینید چه زیبا نوشتن...و از روش خوند
در یه لحظه همه نگاهها اومد سمت پلاکارد
میشه تاثیرگذار بود.
جملات کوتاه رو دست کم نگیرید.
مطالباتتون رو بنویسید و ببرید حتی شده روی یه تیکه کاغذ یا مقوای کوچیک با دست خط خودتون
@mamanjoona
.
این داستان واقعی خواهد بود اگر...:
اتاق من با خانهی همسایه فقط یک دیوار مشترک دارد، اما انگار بین ما فرسنگها فاصله است. من اینجا، در اتاق ساکتم نشستهام و لگوهایم را به تنهایی روی هم میچینم؛ اما آن طرفِ دیوار، انگار یک جشنِ بیپایان برپاست.
صدایشان را هر روز میشنوم.
خندههای ریزِ سه خواهر و یک برادر و دنبالبازیهایشان که باعث میشود قابعکسِ روی میز من کمی بلرزد، و فریادهایشان وقتی با هم سرِ یک اسباببازی چانه میزنند.
من هم گوشم را میچسبانم به دیوار. میشنوم که یکی میگوید: «بدویید! الان میگیرمتون!» و صدای قدمهای تندی که از این سرِ پذیرایی به آن سر میروند. من هم اینجا، پاهایم را آرام تکان میدهم، انگار که من هم در بازیِ آنها هستم...
مامان همیشه میگوید: «خوشبهحالت که اتاقت همیشه مرتب است و کسی اسباببازیهایت را خراب نمیکند.»
اما من دلم میخواست اتاقم شلوغترین جای دنیا بود. دلم میخواست کسی بود که برای بار هزارم عروسکم را بردارد و من به دنبالش بدوم...
من تنها فرزندِ خانهای هستم که سقفش بلند است، اما صدایش کوتاه.
من با خیالِ آدمهایی زندگی میکنم که فقط صدایشان را میشنوم. گاهی که خیلی دلم میگیرد، آرام با مشت به دیوار میکوبم، نه برای اینکه ساکت شوند، بلکه فقط برای اینکه بگویم:
«های! من هم اینجام... پشتِ این سکوت، یکی داره به بازیِ شما گوش میده.»
#ایران_۱۴۳۰_اگر...
#تبعات_کم_فرزندی
@mamanjoona