.
تنهاییِ همدیگر را بردارید
مثلِ تکه نخِ مانده روی لباس. .
همینقدر ساده. . .
سه چهار ساعتی هست که بیدارم و مشغول. .
اول از همه یه ماساژ لازم داشتم و زحمتشو پسربزرگه کشید
نوبت دوم کوچولورو بردم سرویس
نوبت سوم ناهارشو دادم حسابی خورد نوش جونش
نوبت چهارم برای اینکه یوقت مادرشوهرم نگه بیا غذا درست کن چون حوصله آشپزی نداشتم رفتم خونه رو جاروبرقی کشیدم که خیلی راحت تره امشب برادرشوهرم و زنش میان شام
الانم مشغول خوابوندن کوچولوام رگای دست راستم درد میکنه از بغل کردنش
اول از همه دعا میکنم که ۱۴۰۵ سال ظهور اقام باشه. .
۱۴۰۴ برای من شیرینی و تلخی های داشت . .
با خیلیاشون خندیدم ، گریه کردم
از بعضیاشون تجربه گرفتم ولی گذشت. . خیلی زودم گذشت . .
دیگه بهشون فکر نمیکنم چون نباید به گذشته فکر کرد باید به آیند فکر کرد. .
فقط سعی میکنم تو ۱۴۰۵ خانوادم و شاد نگه دارم برای پسرم نینی بیارم
غذاهای خوشمزه براشون درست کنم که ازخوردن لبخند بزنن
با همسرم برای آیندمون برنامه هایی که ریختیم و عملی کنیم
امسال حتی میخوایم خونمون و جا به جا کنیم. .
خنده هاتون کنید گریه هاتون کنید ولی هیچوقت زمین نمونید بلند شید خنده اونایی که از نشستن شما میخندن و کور کنید :)))
#مامان