eitaa logo
⁦⁦⁦↠✯⁩⁩خونـهِ‌امنِ‌مآمانـی˖⑅⁦
148 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
65 ویدیو
0 فایل
مامان یه آقا کوچولو🧸⭐ چایی / زندگی / آسمون / خودم من کپی نمیکنم شماهم همینطور کپی نکن! آقا نیاد راضی نیستم ! ______ https://daigo.ir/secret/12027592682 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nfds2f&btn=مامان‌فسقلی
مشاهده در ایتا
دانلود
. خوشبحال کبوترای نجف. .
سلام حالتون چطوره دخترای نازم ؟؟ بریم که خانوم خونه میخواد حسابی بترکونه ‌◉⁠‿⁠◉‌
تو کل روزایی که کربلا بودیم هوس یه غذایی تو دلم بود امروز دست به کار شدم درست کردم با اهل خونه بخوریم‌(⁠.⁠ ⁠❛⁠ ⁠ᴗ⁠ ⁠❛⁠.⁠)‌
بخاطر گرمای عراق و سوار شدن ماشین های مختلف همش حالت تهوع داشتم حالا اون حالت تهوع مونده روم دوروزه اومدیم وسط روز یهو حالت تهوع میگیرم خیلی حالم و میگیره از اینور مریضی اصلا حوصلم و گرفته. . هممون از کربلا که اومدیم براشون یه عالمه مهمون رفته اونوقت من فقط بابام اومده دیگه کسی نیومد خونم. .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نزدیک ضریح که می‌شدم همه غم و مشکلاتم و یه زنجیر میکردم میبستم به ضریح می‌گفتم من دیگه نمیدونم چیکار کنم خودت کمکم کن شما جلو بیوفت حلشون کن من دیگه کم اوردم. .بعد این حرفا خیلی حس سبکی بهتری دارم انگار واقعا غم های سنگینی که رو قلبم نشسته بودن اونجا جا گذاشتم و برگشتم. . .
تربت کوچولو از یه خانومیه که شب اخر بهم داد. . کارت داخل بین الحرمین پخش میشد. . شمع برای سفره های داخل بین الحرمین هستش. . جانماز کوچولو و دستبند استیل برای داخل ضریح حضرت عباس علیه السلام که پخش میکردن. . شامپو یه خانوم مهربون داخل سرویس بهداشتی بهم داد که دستام بشورم. . سوغات کربلا. . .
کلاه فسقلی تو کربلا گم شد خیلی دوسش داشتم😢
اون روزی که حرکت داشتیم فکر کنید ساعت دو شب خوابیده بودم ساعت ۷ تا ۸ بلند شدم فقط یه لیوان چایی خوردم بعد مواد کتلت آماده کردم اصلاً نذاشتم یخچال استراحت کنه سریع شروع کردم به سرخ کردن ۶ دور ماهیتابه سرخ کردم ماهیتابه بزرگ هنوز چمدونمو کامل نبسته بودم ظرف‌ها مونده بود ظرف‌ها رو گذاشتم گفتم مادر شوهرمو جاریم بشورن حموم نرفته بودم خونه ترکیده بود خونه رو جمع و جور می‌کردم بعد فکر کنید من فقط رو دور بدو بدو بودم فقط می‌دویدم بعد شوهرم رفته بود خوراکی خریده بود اونارو جاساز کردم چمدون جاریم خلاصه اصلا وقت نبود ساعت یک حرکت بودیم بعد پدرشوهرم ریلکس از اول صبح نشسته بود یا خواب بود اون وسط همش به من میگفت سفره بنداز😐🤣😭😭😭😭 بهش میگم غذا نداریم که بخوام سفره بندازم اینا مال راهه بعد من انقدر بدو بدو کرده بودم فقط یه لیوان چای خورده بودم تو اتوبوس بدنم از ضعف میلرزید تا یچیزی خوردم به مادر شوهرم میگم همه فکرشون مشغول و بدو بدو ریلکس‌ترین آدم شوهرته که به من میگه سفره بنداز غذا بخوریم من وقت ندارم سفره بندازم😭😭😭😭😭