نزدیک ضریح که میشدم همه غم و مشکلاتم و یه زنجیر میکردم میبستم به ضریح میگفتم من دیگه نمیدونم چیکار کنم خودت کمکم کن شما جلو بیوفت حلشون کن من دیگه کم اوردم. .بعد این حرفا خیلی حس سبکی بهتری دارم انگار واقعا غم های سنگینی که رو قلبم نشسته بودن اونجا جا گذاشتم و برگشتم. .
#مامان.
تربت کوچولو از یه خانومیه که شب اخر بهم داد. .
کارت داخل بین الحرمین پخش میشد. .
شمع برای سفره های داخل بین الحرمین هستش. .
جانماز کوچولو و دستبند استیل برای داخل ضریح حضرت عباس علیه السلام که پخش میکردن. .
شامپو یه خانوم مهربون داخل سرویس بهداشتی بهم داد که دستام بشورم. .
سوغات کربلا. .
#مامان.
اون روزی که حرکت داشتیم فکر کنید ساعت دو شب خوابیده بودم ساعت ۷ تا ۸ بلند شدم فقط یه لیوان چایی خوردم بعد مواد کتلت آماده کردم اصلاً نذاشتم یخچال استراحت کنه سریع شروع کردم به سرخ کردن ۶ دور ماهیتابه سرخ کردم ماهیتابه بزرگ هنوز چمدونمو کامل نبسته بودم ظرفها مونده بود ظرفها رو گذاشتم گفتم مادر شوهرمو جاریم بشورن حموم نرفته بودم خونه ترکیده بود خونه رو جمع و جور میکردم بعد فکر کنید من فقط رو دور بدو بدو بودم فقط میدویدم بعد شوهرم رفته بود خوراکی خریده بود اونارو جاساز کردم چمدون جاریم خلاصه اصلا وقت نبود ساعت یک حرکت بودیم بعد پدرشوهرم ریلکس از اول صبح نشسته بود یا خواب بود اون وسط همش به من میگفت سفره بنداز😐🤣😭😭😭😭 بهش میگم غذا نداریم که بخوام سفره بندازم اینا مال راهه بعد من انقدر بدو بدو کرده بودم فقط یه لیوان چای خورده بودم تو اتوبوس بدنم از ضعف میلرزید تا یچیزی خوردم به مادر شوهرم میگم همه فکرشون مشغول و بدو بدو ریلکسترین آدم شوهرته که به من میگه سفره بنداز غذا بخوریم من وقت ندارم سفره بندازم😭😭😭😭😭
من تو این مسافرت از سمت کیفم خیلی اذیت شدم 🤣😭 یعنی انگار تو این کیف سنگ گذاشتی خوده کیف سنگینه پرم که میشد سنگین تر میشد شونه دست میوفتادم اونجا همش میگفتم برم ایران یه توت بگ سیاه سفارش میدم هم سبکه هم جادار دیگه خودم و راحت میکنم🤣🤣🤣🤣( وقتی دنبال بهونه هستی که کیف بخری )
بعد ۵ سال خورده ای تازه یادش اومده خانواده خواهرش و دعوت کنه منم گوشام درازه پاشم بیام 😏