۳۵ روز از ورود حضرت مسلم به کوفه میگذشت که حدود ۱۸ هزار نفر با ایشون بیعت کردن ...
حضرت هم نامه نوشت به امام حسین که آقا اینجا همه پاکارن و بیا
دستگاه حکومت که دید کار داره خراب میشه نعمان خیال جنگ و سرکوب نداره، عبیدالله بن زیاد لعنت الله علیه رو حاکم کوفه کرد
#من_منتظرم!
مسلم مونده بین این همه منزل کجا رو انتخاب کنه،این از روز اول... اما شب های آخر، سه شب تو کوچه های می
یکی از همین شبا...
اینقده راه رفت،آخر خسته کنار یک دری نشست...
در باز شد یه پیره زنی،بیرون اومد....
کنیز اشعث بن قیس بود...
این پیره زن، در رو باز کرد،
گفت:ای مرد اینجا چه میکنی؟ مگه نمیدونی حکومت نظامی است،می گیرنت!؟ غریبه ای!؟
سلام رو جواب داد...
مسلمفرمود: اگه آب خوردن داری برای من یه ظرف آب بیار. یه ظرف برای آقا آورد...
آب رو نوشید و تشکر کرد...
الهی فدای حضرت مسلم...
خیلی آقا بوده،وقتی میخواست از پیش امام حسین(ع) بره سمت کوفه، سه بار اومد خداحافظی کرد ، اما حسین تو بغل مسلم غش کرد. اینقدر مسلم رو دوست داشت..!
حالا غصه یکی دو تا نیست...
از یک طرف نامه نوشته آقا بیا،همه مستعدند همه آماده اند شما بیایید، حالا دنبال یه راهی میگرده بگه آقا نیا:)💔
زن و بچههاتو نیار حسینم...
رباب رو نیار...
زینب رو نیار....
رقیه رو نیار...😭
پیرزن اومد وارد منزل بشه...
طوئه نگاه کرد دید باز سر جاش نشسته،گفت: چرا نمیری خونه ات!؟
مگه زن و بچه نداری!؟
دلواپست باشن!؟
پاشو برو خونه ات...
فرمود: من توی این شهر خونه ندارم...
طوئه یه مرتبه دلش لرزید! شما کی هستید!؟ فرمود: من مسلم بن عقیلم♥️
پیرزنتافهمیدگفت:آقا جان من کنیز شما...
در رو باز کرد،تشریف بیآرید داخل...
مسلم وارد خانه شد، یه حجره ای بهش داد، رفت، آب آورد دست و پای مسلم رو شست، گفت:استراحت کن...
اما پسر من از عوامل ابن زیادِ!!
اگه بفهمه.......
فهمید پسرش!!😈
از رفتار مادرش فهمید...
خبر داد خانه را محاصره کردند..!
تهیدید کردند به سوزاندن خانه...
مسلم دید اگه خونه رو آتیش بزنند این پیرزن بی خانمان میشه...
از روی دیوار رفت، پشت بام، جنگ و داخل کوچه کشید
که یوقت این پیر زن صدمه نخوره...
چقدر مَرده!:)
شروع کردند از پشت بام ها نی ها رو آتیش زدن، ریختن روی سر آقا💔
عمامه سوخت...
لباس یه مقداری سوخت...
این اولین باری نبود آتیش می ریختند از روی بام ها،
اتیش که می ریختند...
مسلم یاد آمدن زینب بود😭💔
آخ عمه جان فدای اون حسین حسین گفتنات
فدای اون معجر سوختهت...
فدای اون محبتت به بچه های حسین😭
محاصره اش کردند...
آخر توی یه گودالی که کنده بودند،
مسلم رو هدایت کردند...
چه مسلمی؟
توی تاریخ اومده،اگه یقه کسی رو میگرفت تو درگیری، یا کسی رو میخواست از سر راه برداره، پرت میکرد روی بام خانه....!
توی گودال هم دیدند حریفش نمیشن،
اَمان نامه براش آوردند...
دستاش رو بستند،آوردن دارالاماره💔
داشت وارد دارالاماره می شد...
پیرمردی دم در بود،
فرمود: یه ذره آب میدی من بخورم!؟
پیرمرد گفت:آب بهت نمیدم از حمیم جهنم بنوش...💔
وارد دارالاماره شد،
ابنمرجانهگفتوصیتتچیهمسلم؟!
گفتمنکسیروندارمکهتویاینجمعاشناباشه
الاعمربنسعدملعون...
به عمربن سعد فرمود:
من سه تا وصیت دارم:
مقداریبدهیدارم...
،زره و شمشیر من رو بفروش بدهی من توی این شهر رو صاف کن...انجام میدی؟
گفت: انجام میدم
دوم اینکه وقتی سر از بدنم جدا شد من رو یه جایی دفن کن...
میدونست اینها دفن بکن نیستند!!
بدن می مونه!!
سوم اینکه یه نامه بنویس آقام نیآد..
حسین داره با زن و بچه به امید یاریاین مردم میاد...
عبیدالله گفت:باشه اولی که عیبی نداره زره رو بفروشید بدهیش رو بدهید، دومی هم بالاخره بدنش رو دفن میکنیم؛نامه رو هم نمیخواد بنویسی!!
بردنش بالای دارالاماره؛
گفت: دو رکعت نماز بخونم...
اجازه ندادند!!
برگشت رو به سمت ابی عبدالله...
هی زیر لب می گفت:
آقا نیا، اینها دارند شمشیر تیز میکنند💔
اینها به دختراشون قول سوغاتی دادند😔
بازار نیزه فروش ها داغه، حسین نیا...
حسین کوفه میا...
آخه امروز فهمیدم مغازه ها به نیزه سازی تبدیل شدند..
کوفه پر از حرمله است💔
اینجا به میهمانان آب نمی دهند...