eitaa logo
من‌ویات | محمدجواد رحیمی
130 دنبال‌کننده
5 عکس
9 ویدیو
0 فایل
وقتی به من‌من میفتم من من می‌کنم. من‌ویات رو اینطوری معنی کن. من : @jaavadrahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
میدان با سیدمجید خیابان با ما جاده خاکی با بعضیا سرگردنه هم با @man_viat
پایان را بگو چگونگی مهم‌تر از نتیجه 📖در ادبیات همیشه این‌ که چه می‌شود مهم نیست؛ اینکه بعدش چه می‌شود مهم نیست. مهم رسیدن به آن بعد است. آثاری که همه تمرکزشان پایان غافل‌گیرکننده است معمولاً یک بار مصرف هستند. 🔂انتهای روایت‌هایی مثل و روضه‌ها را می‌دانیم اما اگر صرفاً دانستن پایان مهم است چرا باز دوست داریم این روایت‌ها را بشنویم و بخوانیم؟ تا به حال شده یک فیلم را چند بار ببینید یا کتابی را دوباره و چندباره بخوانید؟ دلیلش چه بوده؟ دانستن دوباره و چندباره پایان؟ حتما نه! جنس ادبیات فقط نیست. 🧲⚰کتاب *گزارش یک مرگ* با این جمله شروع می‌شود :«صبح روزی که سانتیاگو ناصر کشته شد....» نویسنده از اول دارد ته کتابش را می‌دهد و با پوزخند به ما نگاه می‌کند که با اینکه آخرش را گفتم باز مجبورت می‌کنم تا انتها کتاب را زمین نگذاری. حالا دیگر کشته شدن یا نشدن مسئله نیست. مسئله این این است که کشته می‌شود؟ هر چند وقتی به صفحات آخر می‌رسیم هنوز خداخدا می‌کنیم جان سالم به در ببرد. چنین شروعی را در داستان شاهنامه هم می‌بینیم : *پسر بُد مر او را یکی هوشمند ... گرانمایه طهمورث * فردوسی در همان بیت اول انتهای داستان را با کلمه «دیوبند» لو می‌دهد. این از سر بلدنبودن یا کم داشتن قافیه نیست این قدرتنمایی نویسنده و شاعر است. 📺و البته گاهی نشان دادن خشک و خالی انتها و یا انتخاب یک پایان اشتباه، مضمون را می‌کند روی هدف. شهید آوینی می‌گوید سال‌های پایانی جنگ کار صدا‌وسیما این‌ شده‌بود که فیلم فتوحات ما و عراقی را نشان دهد و مارش پیروزی بزند؛ بدون اینکه روی رزمنده‌های خودمان و راه و روششان تمرکز کند. همین شد یکی از دلایلی که مردم از جنگ زده‌شدند و کمتر به جبهه‌ها رفتند. برعکس بود. بی‌خیال نتیجه جنگ؛ از چگونگی‌ها می‌گفت از رزمنده‌ها می‌گفت: از شخصیتشان، ماجرایشان، احساساتشان، دغدغه‌هایشان، محل زندگی‌ و رزمشان، پدر و مادرشان. *از جهادشان می‌گفت چه با نصر چه با استشهاد.* اصلا دعوای و روایت همین است: دعوای بین گفتن نتیجه و پرداختن به چگونگی. 🖊️ @man_viat
عرب‌زدگی ۲۰۷ سرمه‌ای صندوق‌عقب را داده‌‌بود بالا و صدای آهنگش زیر پل می‌پیچید. آهنگ‌ که نه‌، نوحه هم که نمی‌شود گفت شاید بشود اسمش را گذاشت نوحنگ. به خودم که آمدم دیدم هماهنگ با سرضرب نوحنگ‌ها سرم را می‌چرخانم این طرف و آن طرف. دوپس: دختری که چپیه‌ای سرخ پوشیده و دست نوشته‌‌ای را بالا گرفته :«مرگ بر سازشـ..» دوپس: پیرمرد و پیرزنی که صندلی مسافرتی گذاشته‌اند لب جدول و نشسته، پرچم تکان می‌دهند. دوپس: یک نمای باز از کل جمعیت که پشت کله‌قندی‌ها و نوار زرد ایستاده‌اند و رو به ماشین‌ها هم‌خوانی می‌کنند. انگار داشتم برخط و در لحظه، تصویرها را با سرضرب آهنگ، توی مغزم تدوین می‌کردم. یک تدوین هیئتی بیس‌دار که متأسفانه قابلیت ذخیره و خروجی نداشت. جمعیت را پس زدم. از روی نوار زرد رد شدم. از لای ماشین‌ها که لاکپشتی جلو می‌رفتند عبور کردم و رفتم توی میدان. از روی میدان معلم یک پل، همت جنوبی را به قصردشت می‌رساند و یک پل با ارتفاع بیشتر پاسداران را وصل می‌کند به شهید رجایی. هر چهار جهت میدان مردم زیر پل ایستاده‌بودند و شعار می‌دادند. هم صدا می‌پیچید هم خیابان عرض کمتری داشت و جمعیت این ور و آن ور خیابان می‌توانستند با هم شعار بدهند. عده‌ بیشتری هم وسط میدان دور یک "ویدیو وال" جمع شده‌بودند و من داشتم می‌رفتم سمتشان. هر چه از جنوب میدان به مرکز نزدیک‌تر می‌شدم صدای دوپس دوپس ۲۰۷ کم‌تر می‌شد و زور «برادر! برادر! ضربه آخرو بزن» بهش می‌چربید. انگار که با راه رفتن می‌توانستم یک ریمیکس زنده گوش بدهم. زنده که نه! یک ریمیکس لایه‌باز که نمی‌توانستم صوت‌ها را تغییر بدهم؛ امّا چندان بی‌اختیار هم نبودم. مثلاً می‌توانستم بروم سمت خروجی به قصردشت و «برادر! برادر!» را در «تو رستم تهمتنی» فید کنم، بعد دور میدان، ۹۰ درجه در جهت عقربه ساعت بچرخم و کم‌کم برسم به «زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی» خوبیش این بود که موسیقی زمینهٔ همه‌شان، سنج و دمام با ریتم بالای عربی بود و صداها خوب توی هم چفت می‌شد. بدیش هم این بود که شاید یک قرِ ریزِ ناخواسته ازم سر می‌زد و یکی حرف درشتی بارم می‌کرد و من هم احتمالاً حرف درشت‌تری هدیه می‌کردم به صاحب اثر. خیلی دوست دارم کسی را پیدا کنم که اولین بار این نان را گذاشت توی سفره ما. همان کسی که دست اولین مداح را گرفت و برد استودیو. فقط می‌خواهم پلی‌لیست گوشیم را نشانش بدهم و بگویم :«بفرما تحویل بگیر! آهنگ‌های غمگین گوش می‌دهم با نوحه‌های شاد» احتمالاً او هم بگوید خب در فرهنگ عرب حماسه و عزا ریتمیک است. یزله شنیده‌ای؟ رسم و حماسه عربی خوب است؛ امّا چه ربطی به ما دارد؟ سوگ و حماسه‌ ایرانی فرق می‌کند. در تعریف حیرت می‌گویند همان سوپرایز است بدون ترس. حماسه ایرانی هم شاید همین یزله باشد بدون رقص. ما حتی نوع عزاداری‌مان برای امام حسین(ع) با عراق و جاهای دیگر فرق داشته و ریشه‌اش در فرهنگ خودمان بوده. با همین دعواهای تخیلی دوباره رسیدم به جای اوّلم. تا اینجا، مغزم یک تدوین هیئتی زده‌بود، یک ریمیکس ساخته‌بود و فعلاً داشت با سرسلسلهٔ مداحان استودیویی می‌جنگید. جای ۲۰۷ را یک پسر قد بلند پر کرده‌بود. پافر زرد پوشیده‌بود و تیشرت سفیدی که با کفش اسپورتش ست می‌شد. شعار می‌داد و بقیه هم پشت‌بندش جواب می‌دادند. توی دلم گفتم :«ها به این میگن کار درست.» هم مردمی‌تر بود هم ساخت ایران. رفتم بینشان که من هم جواب بدهم. از لهجه پسر معلوم بود لر است. خصوصاً که قاف را چیزی بین گاف و غین تلفظ می‌کرد. برای همین بهتر و محکم‌تر همراهی‌اش می‌کردم. داد می‌زد و می‌خواست طوری جوابش را بدهیم که صدایمان بگیرد. می‌گفت نیامده‌ایم خوش‌گذرانی و این کمترین کاری است که باید بکنیم. لا به لای مردم راه می‌رفت و می‌گفت :«از ته قلبت از خدا بخواه: مرگ بر آمریکا» تا به حال به دعایی بودن این شعار دقت نکرده‌بودم. یعنی آن دختر هم که روی مقوا نوشته‌‌بود :«مرگ بر سازشگر» این را از خدا می‌خواست یا فقط نظرش بود؟ دختر وسط خیابان ایستاده‌بود. دقیقاً روی خط سفید و از دو طرفش ماشین‌ رد می‌شد. چپیه سرخ سرش بود و برای چریک شدن احتمالاً به یک کلاش صورتی ثبت‌نامی فکر می‌کرد. دوست داشتم بهش بگویم این را شیوخ عرب سر می‌کنند! بگویم چپیهٔ بسیجی‌ها و آقای شهید یک نسخه بومی‌سازی شده‌بوده. بگویم حرف و معنا و حس و حال چپیه‌ها با هم فرق دارد و در آخر بگویم حتی نوع حجاب هر جایی بهتر است مختص به خودش باشد. بعد که کل جمعیت را از نظر گذراندم فهمیدم تنها نیست و به هر طرف نگاه کنی حداقل یکی از این دخترهای گنگْ‌بالا می‌بینی. حالا به عبا، رجزخوانی‌ها و حتی کلمه موکب هم حساس شده‌بودم. یک صلوات فرستادن این قدر سخت بود که اسم ایستگاه‌های صلواتی را عوض کردیم؟ @man_viat
منِ کارهای نصفه نیمه همیشه سعی کرده‌ام خودم را آدم متعادلی نشان بدهم. نه صفر بشوم نه صد. جایی بین ۴۰ تا ۶۰ را قرق کرده‌ام. توی جمع‌هایی که متوسط ریش حاضرین حدود ۲سانتی‌متر است برچسب مذهبی صورتی هم خورده‌ام و در جمع‌های سه‌تیغ، ترکیب قیافه و حرف‌هایم می‌شود مثل مأمور‌های مبتدی اطلاعات: ریش ماشین کرده و حرف‌های مطلوب جمهوری اسلامی! آن وقت‌ها که حقوق حسینیه هنر را به کارت انصار می‌ریختند این شبهه حتی برای خودم هم پیش آمده‌بود. توی جمع‌های جدید خداخدا می کردم کسی نپرسد شغلت چیست. نویسندگی می‌کنم و توی تدوین سرک می‌کشم، گاهی کتاب هم فروخته‌ام (نهایت ۲ جلد) و از انیمیشن هم نان درمی‌آورم. کی حوصله‌اش می‌شود همه این‌ها را در جواب شغلت چیست بشنود؟ و من چطور باید این‌ها را بگویم که طرف فکر نکند از خودم تعریف می‌کنم؟ یا فکر نکند بعد از ۲۹ سال زندگی‌ هنوز سرگردانم! پس سعی می‌کنم همه‌اش را بریزم توی یک کپسول دوکلمه‌ای. نمیشود! به من‌من می‌افتم و همین من‌من فرضیه‌های عجیبی در ذهن حضار می‌سازد. البته جدیداً فقط می‌گویم فتوشاپ! مثل این است که از یک نجّار بپرسی چه کاره‌ای و بگوید :«ارّه» گاهی هم می‌گویم :«هر جا بار بخوره میرم» امّا از نویسندگی هیچ حرفی نمی‌زنم چون معمولاً شوخی یا جدی می‌گویند من هم زندگی جالبی را از سر گذرانده‌ام؛ تا خودم پیش‌دستانه و با اشتیاق بگویم :«حتما کتاب پرفروشی می‌شود. کی شروع کنیم؟» همیشه سعی کرده‌ام خودم را آدم متعادلی نشان بدهم. شاید اینطور بگویم بهتر باشد:«آدم کارهای نصفه نیمه» خدا می‌داند چقدر دورهٔ نقاشی و انیمیشن‌ و ایلستریتور و‌ هوش‌مصنوعی تو لبتابم خاک می‌خورد. تا نصفه دیده‌ام و به جاهای سختش که رسید‌ه‌ام رفته‌ام سراغ بعدی. تا چیز جدیدی دور و اطرافم می‌بینم بدوبدو می‌روم زخمی‌اش کنم. همیشه سعی کرده‌ام خودم را آدم متعادلی نشان بدهم؛ اما جلوی یک چیز را نمی‌توانستم بگیرم: اشک! توی گریه کردن صد از صدم. دست خودم نیست؛ نه شروعش نه پایانش. بارها پای فیلم هندی گریه کرده‌ام. سال اول دبیرستان که خوابگاهی شدم، خدا می‌داند چقدر رفتم دستشویی و اشک ریختم. حتی یک بار سر نماز گریه کردم. مهر ۴۰۳ بود. گلوله‌های اشک را می‌دیدم که از بالا ول می‌شوند و اسلوموشن می‌رسند به پتوی مسافرتی زیر پاهایم. نمی‌دانم از شوق نماز خواندن پشت سر سیدعلی خامنه‌ای بود یا از غم صدایش. فکر کنم از آن موقع بود که توی یک چیز دیگر هم به صد نزدیک شدم :«گفتن کلمه آقا» قبل از آن ته تهش می‌گفتم «رهبری» و اگر از «آقا» استفاده می‌کردم حس ریاکاری بهم دست می‌داد، صدایم سست می‌شد و کلمه را سریع ادا می‌کردم. من، این آدم کارهای نصف و نیمه، تو یک چیز دیگر هم صدم را گذاشته‌ام :«گریه نکردن» نمی‌دانم این قدرت که جلوی اشکم را بگیرم چطور یک دفعه در بروزرسانی ۹ اسفند بهم اضافه شد. شاید دلیلش این باشد که بیشتر از دوسه ثانیه به هیچ تصویری از آقا نگاه نمی‌کنم. فیلم و صوت که بماند. می‌دانم تحملش را ندارم. حتی چندبار پشت فرمان چشمم گرم شد؛ اینقدر پلک نزدم و اینقدر چشم‌هایم را از حالت عادی گشادتر کردم که اشک برگردد سرجایش یا بخار شود یا چه می‌دانم. در مراسم معرفی چهره‌‌های سال حوزه هنری یک دفعه دلشان خواست کلیپی چند دقیقه‌ای از آقا پخش کنند. شاید بشود اسمش را گذاشت اتاق شکنجه. نه می‌شد بروی بیرون؛ نه می‌شد دکمه توقف را بزنی. پلک نزدن هم جواب نبود. صدای هق‌هق از همه جای سالن بلند شد. بغل دستی‌ام رهای رها گریه می‌کرد. تا آخر کلیپ که نمیدانم ۵ دقیقه بود؛ ۱۰ دقیقه بود؛ ۲۰ دقیقه بود؛ چقدر بود! نیم‌کلاژ گریه کردم. هر لحظه منتظر بودم کلیپ تمام شود و دستی را بکشم. بعد از آن دوباره شدم همان جواد گریه‌نکن باورنکردنی. نمی‌خواهم گریه کنم و می‌توانم جلویش را بگیرم. هر دویش عجیب است. نمی‌دانم چه مرگم شده. منِ چیزهای نصفه نیمه وقتی چند کار همزمان دارم و به هیچ کدام نمی‌رسم، می‌خوابم یا وقتم را با چیزهای الکی تلف می‌کنم. حالا هم شاید قصه همین است. وقتی چیزهای زیادی برای گریه کردن دارم برای هیچ کدامشان گریه نمی‌کنم. وقتی غمی دارم که می‌توانم تا آخر عمر برایش گریه کنم و سبک نشوم خودم را ‌می‌زنم به آن راه. @man_viat
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال فارسی 🔸 مغول‌ها با نام‌هایی مانند تیموچین، گیوگ و قوبلای از مغولستان وارد ایران‌زمین شدند و در نهایت نام انوشیروان را برای فرزند خود انتخاب کردند. انوشیروان مغول،آخرین خان مغول بود که به نام خود در تبریز سکه ضرب کرد. 🍚🔍 این‌ها مال قدیم‌ها بود. مال وقتی که ... @man_viat
من‌ویات | محمدجواد رحیمی
خوش به حال فارسی 🔸 مغول‌ها با نام‌هایی مانند تیموچین، گیوگ و قوبلای از مغولستان وارد ایران‌زمین شدن
خوش به حال فارسی 🔸 مغول‌ها با نام‌هایی مانند تیموچین، گیوگ و قوبلای از مغولستان وارد ایران‌زمین شدند و در نهایت نام انوشیروان را برای فرزند خود انتخاب کردند. انوشیروان مغول،آخرین خان مغول بود که به نام خود در تبریز سکه ضرب کرد. 🍚🔍 این‌ها مال قدیم‌ها بود. مال وقتی که پارسی در دهان سلاطین عثمانی آب می‌شد و هندی‌ها حدود هزار سال شیرینی‌‌اش را زیر زبان رسمی، علمی و ادبیشان مزه‌مزه می‌کردند. مال وقتی که سلطان محمد فاتح، استانبول را فتح کرد و به فارسی رجز خواند :«پرده‌داری می‌کند در قصر قیصر عنکبوت/ بوم نوبت می‌زند بر طارم افراسیاب» و امیرتیمور برای پادشاه فرانسه به فارسی نامه می‌نوشت. ⚔️این‌ها مال وقتی بود که حتی حکومت‌های ترک‌زبان و ترک‌تباری مثل غزنویان و سلجوقیان نمی‌توانستند بدون فارسی حکومت کنند. مال وقتی که پادشاهان صفوی و عثمانی به فارسی نامه‌نگاری می‌کردند و سرو فارسی از هند تا آناتولی و از بخارا تا مکران را زیر سایه‌اش گرفته‌بود. 🔖حالا اما شاهزاده فارسی توی آخرین ارگ پادشاهی‌اش به دام افتاده. انگلیس هندش را گرفته و روسیه به تاجیکستانش پابند خط روسی زده. سمرقند و بخارا زیر یوق ازبکان هستند و چاقوی لرزان با نای خراسانی‌ها بازی می‌کند. اینکه به لهجه‌های مختلف فارسی برچسب و زده‌اند هم بماند. ⭕ما ایرانی‌ها هم یک دفعه دلمان خواسته قند را از زندگیمان حذف کنیم. قهوه‌ی عربی می‌زنیم با کاکائو غربی. نوجوان‌هایمان برای درمان خارش‌ِ با کلاس‌بازی، فارسی را با کلمات انگلیسی بلغور می‌کنند؛ توی نامه‌هایمان اگر کلمات عصا قورت داده عربی استفاده نکنیم، کسر شأنمان می‌شود؛ از یک طرف زبان مادری‌مان را جلوی فارسی سپر می‌کنیم و از آن طرف پرو پرو به فارسی می‌گوییم *:«عربی کامل‌ترین زبان دنیاست. فرانسه زبان ادبیات است آلمانی کوفت است و انگلیسی زهرمار.»* البته از همه بدتر هستند که از جمهوری اسلامی به جای کلمات فرهنگستان، فرنگی‌اش را می‌گویند و باد کار سیاسی به غبغب می‌اندازند. این وطن‌پرست‌های پلاستیکی حتی به اندازه مغول‌ها هم به فکر فارسی نبوده‌اند. 🔖🥺با همه‌ی این‌ها ته دلم می‌گویم :«خوش به حال فارسی!» خوش به حال فارسی که همیشه کسانی را داشته که خون دلش را بخورند. خوش به حال فارسی که حتی وقتی کنج آخرین ارگ پادشاهی‌اش گیر افتاده‌بود یکی را داشت که دستش را بگیرد و رو به مردم بگوید:«ما باید طوری عمل کنیم که اگر کسی در دنیا خواست حرف علمی نو بشنود ناچار باشد فارسی یاد بگیرد.» خوش به حال فارسی! 🖊محمدجواد رحیمی @man_viat
-حالا که بحث زبان فارسیه؛ با ما یعنی دقیقا کجا با ما؟ -خیابان به مسیری می‌گن که از دو ورش آب رد شه. - با تو یعنی دقیقا کجا با تو؟ -میدان همریشه هست با مدیترانه، ماد، middle و اینا. معنیشم که میانه ست. هم در واقع پهل اویی هست و چون پارت‌ها کنار دریای مازندران بودن این طور صداشون میزدن -پهلوی رو نپرسیدم اما ممنون! اصلا مسیر زندگیمون رو عوض کردی /بخشی از نمایشنامه مردی به نام جِی انتشارات زرافه/
افرادی که فقط یک کتاب خوندن از افرادی که اصلاً کتاب نخوندن خطرناک‌ترن؛ چون تمام دنیا رو می‌خوان با اون تحلیل کنن و همه چیز و همه کس رو مصداقی از اون کتاب می‌بینن. باور ندارید؟ با کسایی که فقط قلعهٔ حیوانات رو خوندن یه کم صحبت کنید. @man_viat
البته اگه این دوستان صفر سلسیوس باشن اینترنشنال‌بازها صفر کلوینَن. اگه اینا صفر بعد از اعشار باشن اینترنشنال‌بازها همون صفرن ولی زیر خط کسری؛ بی‌منطق و غ ق ق. فقط من خوبم، من!
بی‌چاره شاه شاه هم کلمه عجیبی است. اگر قبل از اسم بیاید یعنی بخشی از آن است و جداشدنی نیست. در این حالت معنی بزرگ دین هم می‌دهد. مثل شاه‌اسماعیل، شاه‌عباس و شاه‌تهماسب. هم بزرگ‌اند هم شاه‌. چه پادشاه باشند چه نباشند. اینقدر شاه که نادرشاه و کریم‌خان هم به نام آن‌ها حکومت می‌کردند. مردم در زمان کریم‌خان فکر می‌کردند هنوز شاه صفویه سلطنت می‌کند. کریم‌خان هم فقط از روی فروتنی لقب خودش را نگذاشت. این لقب را گذاشت که بگوید من فقط واسطهٔ بین رعیت و شاهم! کلمه شاه، زمانی خوب بلد بود از خودش دفاع کند. برای همین کریم‌خان ترجیح داد همان بماند؛ اما بعضی‌ها رضاخان بودند، رضاشاه شدند و بعد راحت شاهش را بریدند و انداختند دور. این کلمه همیشه هم این قدر خوش‌اقبال نبوده. امروزِ روز وقتی می‌گوییم «شاه» از کوروش تا داریوش و از اشک تا خسرو پرویز را ندید می‌گیریم و صاف یاد می‌افتیم. فقط چون آخرین بوده. یاد همان می‌افتیم که دور ریز پدرش را بهش دادند. بداقبالی این کلمه وقتی تکمیل می‌شود که قبلش بگوییم «پسر» یا با یک نیم‌فاصله بعدش بنویسم :«زاده» در این حالت معنی عصر یخبندان می‌گیرد و تاج شاهی می‌شود بلوط. وقتی به معنی شاه از اول تاریخ تا به امروز نگاه می‌کنم دلم می‌سوزد. شاید معنی هیچ کلمه‌ای این طور علیل نشده. چیزی شده مثل ارزش ریال. نیاز به فرهنگستان برخط دارد: معنی شاه؟ الآن یا الآن؟ پسر شاه زر جدیدی زده یا نه؟ @man_viat
خط‌های فکری هم مثل خطوط ریاضی حداقل به ۲ نقطه نیاز دارند تا ایجاد شوند. فقط مسلمان بودن، فقط ایرانی بودن، فقط سکولار بودن و هر دیگری که باشیم بی‌نهایت خط از ما عبور می‌دهند و هر طور بخواهند سوارمان می‌شوند. برای همین هم کسانی که «فقط مخالف جمهوری اسلامی»اند یک روز دنبال می‌دویدند روز بعدش سینه‌چاک شدند شب خوابیدند و صبح بیدار شدند دیدند عجب! دنباله‌رو یکی از لیدرهای شده‌اند و حالا می‌خواهند. پسفردا شاید پرچم شیر و خورشید را از بیو پیجشان پاک کنند و یک جایش بگذارند و بنویسند : lgbtq ما اما همیشه همین بودیم که هستیم چون هر دو نقطه خطمان مشخص بوده و هست: دین و میهن. @man_viat
**ای داد و بیداد** 🎯اگه می‌خوایم یکی دوسال قبل و بعد انقلاب رو با هم مقایسه کنیم یکی از راه‌ها خوندن و شنیدن خاطرات کساییه که تو *جهاد سازندگی* عرق ریختن. البته از خلاقیت‌هاشون برای شرایط امروز هم می‌شه استفاده کرد. 🌾اولش از شروع شد. جهادی‌ها رفتن کمک روستایی‌ها که فقط گندم درو کنن. بعد دیدن *ای داد و بیداد!* هر کمیته‌ای که تو جهاد به وجود می‌اومد جواب یکی از همین ای‌داد‌بیدادها بود: 🚰ای داد و بیداد حتی لوله کشی ندارن! ندارن! 🛁ای داد و بیداد خیلی جاها حتی نمیدونن چیه! 📝ای داد و بیداد چرا بیشترشون ندارن؟ چرا ۹۵ درصد زن‌های روستایی نمی‌تونن بخونن و بنویسن؟ 🧎‍♂️‍➡️ای داد و بیداد خیلی جاها بلد نیستن بخونن یا غلط می‌خونن. 🚑ای داد و بیداد خیلی از هنوز اسم هم ندارن که می‌میرن و خیلی از زن‌ها سر زا می‌رن. چرا این روستاها ندارن؟ چرا ندارن؟ 🌾ای داد و بیداد چرا محصولات کشاورزی‌شون رو نمی‌تونن برسونن به شهر؟ . . 🔐البته فقط نگفتن ای داد و بیداد. غر نزدن. آستین بالا زدن، از خود کمک گرفتن و این مشکلات رو تا جایی که شد حل کردن. 📗بخشی از تلاش استان فارس برای جواب دادن به این «ای داد و بی‌داد‌»ها رو می‌تونید تو کتاب *کت خاکی* بخونید. این کتاب رو دوست قمپز و عزیزم پویان حسن‌نیا و دوست و استاد عزیزم محمدحسین عظیمی نوشتن و تو کمتر از سه ماه رسیده به چاپ دوم. 🧨از این جهت میگم که بعضی کارها مثل سنگ بزرگی می‌مونه که تو بلند کردنشم موندی چه برسه بخوای پرتش کنی. پویان حسن‌نیا فضلی سراوانی وقتی از این طور سنگ‌ها می‌بینه می‌گه من زورم رو می‌زنم. یکی از این سنگ‌ها نوشتن کتاب کت خاکی بود. هم مثل اسمش بلنده. کتاب رو می‌تونید از این جا تهیه کنید: کاکوکتاب نمایشگاه کتاب @man_viat