«سوار قایق شو جکی.»
سوار قایق شدم.
«پارو بزن.»
من هم پارو زدم، پارو زدم و پارو زدم. هم آنروز، هم روزبعد و هم روز بعدترش. قبل از طلوع میرفتم روی آب تا زنگ صبحگاه کلیسا و دوباره بعد از مدرسه برمیگشتم تا غروب آفتاب.
#اقیانوسی_در_ذهن🌊
اینجا، همانجایی بود که استراحت میکردیم، از آخرین گرمای روز لذت میبردیم و ارلی داستان اعدادش را برایم تعریف میکرد؛ داستان پی و ماجراهایش.
#اقیانوسی_در_ذهن🌊