بعد مدتها دارم نقاشی میکشم و واقعا حس میکنم دارم همزمان با بوم نقاشی، روحم رو هم رنگ میکنم.
"خونه"
فقط نمیدونم چرا نه تیره س نه ملایم خون و گریه و اینام داره
الان که فکر میکنم برای من هم خاکستریه، هم قرمز تیره، هم سیاه.
بچهها شاید باورتان نشود، اما من تازه میخواهم شروع کنم و زبان بخوانم و فردا ساعت هشت صبح باید بروم امتحان بدهم و قرار است گند بزنم.
«دیگه خودمم نمیدونم تو زندگیم چه خبره.»
«چرا خره پارت اول :»
«دیشب دیدم چند جا اسممو گفته بودی یه حس جالبی بود که تو یه گوشه دیگه از زمین بدون اینکه دیده باشه تو رو بهت فکر کنه و اسمتو بگه.»
«میای گریه کنیم؟»
«-کجا راوی میفروشن؟
+توی دنیای موازی.»
«گریه هم کردم خالی شدم.»
«الان دقیقا همون حسی که با ناروتو داری من با دختر خوب خون بد دارم.»
«وای آناهیتا این اصلا خود توعهههه.»
«چشمت روشن.»
«نههه. بتون.»
«+فردا بهت آلوچه میدما.
-از اون قرمزا؟»
«برای تو بودددد.»
«یهو دست و پاهام بیحس شد.»
«موردعلاقهی دومم.»
«اهنگش اینطوریه که با اینکه من هیچ معشوقه ای ندارم ولی گریه میکنم باهاش.»
«you and me, always forever.»