eitaa logo
"خونه"
211 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
205 ویدیو
3 فایل
[ 𝑨𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒆𝒂 𝒔𝒍𝒐𝒘𝒍𝒚 𝒍𝒐𝒔𝒆𝒔 𝒊𝒕𝒔 𝒄𝒐𝒍𝒐𝒓, 𝑩𝒖𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒔𝒆 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒘𝒐𝒏'𝒕 𝒃𝒆 𝒘𝒂𝒔𝒉𝒆𝒅 𝒂𝒘𝒂𝒚. ] با مانا حرف بزن. https://daigo.ir/secret/2885287
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 . 💕 . 💒
سلام و درود. «کتابخانه کوچک من» می‌خواد همسایه هاش رو بشناسه. همسایه هایی که مایل به همسایه موندن هستن و همچنین چنل‌هایی که می‌خوان با من همسایه بشن، این پیام رو فور کنن. تا فرداشب فرصت هست، ⁹ چنل اولی که این پیام رو فور کنن و شرایط زیر رو داشته باشن، همسایه می‌شیم. -محتوای دپ و غیر اخلاقی نداشته باشین. -چنلتون به چنل ما بخوره. -حمایت‌هامون دوطرفه باشه. آمار محدودیتی نداره.
پشت خط سکوت برقرار بود. بعد چندتا صدای تلق آمد و صدای چند حرکت که با مداخله‌ی دستگاه به صدای الکتریکی گوش‌خراشی تبدیل شد. بالاخره جواب آمد:« الو؟ هنوز هستین، دوشیزه کرسنت؟» نمی‌شد آن صدا را با صدای فرد دیگری اشتباه گرفت. تریست جواب داد:«نه، اون رفت دیگه‌. فقط من اینجام.» «آه.» ابراز تعجب ملایمی با ذره‌ای صمیمیت. «فاخته‌ی کوچولوی من.» 🖤
🧣 . 🦉 . ☕️
هدایت شده از ‌
- @manabook شما ادم صاف و ساده‌ای هستی اهل دروغ و نیرنگ نیستی ‌. از گول زدن آدم‌ها بدت میاد و بدون هیچ منتی به بقیه محبت میکنی . یه جورایی منو یاد پاتریک میندازی . شما وایب یه دختری رو میدی که وسط یه کتابخونه نشسته و کلی کتاب دور و برشه و یه عینک گرد فانتزی زده و نمیدونه چطور این همه کتاب تموم کنِ . و اگر بخوام استایلتون رو بگم یه بافت طلایی رنگ با شلوار ستش و موهایی که گوجه‌ای بسته شدن و یه عینک فانتزی زیبا .
هدایت شده از دَنی‌درسرزمین‌آبی!
ستاره‌ت منتظره برگردی . .
"خونه"
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
روز¹⁷ راه‌هایی برای به دست آوردن قلبم. 😂😭😈 -کلی کتاب که دوست دارم برام بخر. -ببرتم رستوران و باهم غذا بخوریم. -بهم هدیه بده، حتی کوچیک، چیزایی مثل نامه‌های دستنویس یا یه گل کوچیک. -برام آهنگای قشنگ بفرست. -برام نقاشی بکش. -باید بدونی از صحبتای پوچ و دم‌دستی خوشم نمی‌آد و مکالمه‌های عمیق و فلسفی رو دوست دارم، اما در عین حال باید گاهی پایه‌ی خندیدن و روانی بودن باشی. -وقتی چیز خنده‌دار نشون میدم بخند. -ازم چیزی رو پنهان نکن و روراست باش. -برام اکسسوری بخر.
تریست دیگر نتوانست تحمل کند. تلفن را از دست پن کشید، بازویش را دور او انداخت و دختر کوچک‌تر را در آغوش گرفت. پن، که نفس‌های سریع و هراسان و کوتاه می‌کشید، صورتش را توی لباس تریست فرو برد. 🖤