"خونه"
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
روز¹⁷
راههایی برای به دست آوردن قلبم.
😂😭😈
-کلی کتاب که دوست دارم برام بخر.
-ببرتم رستوران و باهم غذا بخوریم.
-بهم هدیه بده، حتی کوچیک، چیزایی مثل نامههای دستنویس یا یه گل کوچیک.
-برام آهنگای قشنگ بفرست.
-برام نقاشی بکش.
-باید بدونی از صحبتای پوچ و دمدستی خوشم نمیآد و مکالمههای عمیق و فلسفی رو دوست دارم، اما در عین حال باید گاهی پایهی خندیدن و روانی بودن باشی.
-وقتی چیز خندهدار نشون میدم بخند.
-ازم چیزی رو پنهان نکن و روراست باش.
-برام اکسسوری بخر.
تریست دیگر نتوانست تحمل کند. تلفن را از دست پن کشید، بازویش را دور او انداخت و دختر کوچکتر را در آغوش گرفت. پن، که نفسهای سریع و هراسان و کوتاه میکشید، صورتش را توی لباس تریست فرو برد.
#آواز_فاخته🖤
تریست با تن لرزان لبهی بام چمباتمه زد و زانوهایش را بغل کرد. چند دقیقهی بعد متوجه شد که وایولت هنوز دارد او را صدا میزند و صدا میزند.
#آواز_فاخته🖤
پن.
تریست چشمانش را بست و پن را محکم در آغوش گرفت. خودش را به تنها چیزی که در دنیای عجیب و بیرحمش گرم و ملموس بود چسباند.
#آواز_فاخته🖤
تریست به حرفهایش گوش داد و تمام مدت، آن بخش از وجودش که تریس بود از شنیدن اینکه پدر قدرتمندش تا این حد خوار و سرافکنده و نابود شده بود هقهق کرد.
فاخته گفت:«سلام بابا.»
فریاد خشم معمار همچون صدای فلوت در دل طوفان بود. اتاق گنبدی به لرزه درآمد و ترکهایی روی سقف مواجش افتاد. معمار به سمت او شیرجه زد، ولی او از سر راه کنار پرید و با چنگالهای خاردار و بیرونزده چهار دستوپا فرود آمد.
معمار پرسید:«اون کجاست؟»
گفت:«خیلی وقته رفته. اصلا میتونی حدس بزنی چند وقته رفته؟ میتونی حدس بزنی من چه مدته کنارتم و دارم بهت میخندم؟»
#آواز_فاخته🖤