eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖊 قرائت آیات 《127؛128》سوره مبارکه " " خیلی سریع غم و اندوه را از بین می برد. 📚دعاهای مشکل گشا 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
☘آیت الله کوهستانی (٢) آیت الله حاج شیخ محمد کوهستانی مشهور به «آقاجان» قسمتی از دوران کودکی خویش را در زمان حیات پدر بزرگوارش گذراند.  استعداد و نبوغ فوق العاده وی، پدر را بر آن داشت که در تعلیم و تربیتش بیشتر بکوشد، لذا در همان اوان طفولیت وی را به مکتب خانه فرستاد تا با قرائت قرآن و خواندن و نوشتن آشنا گردد و خود نیز شخصاً در تربیت او مراقبت کامل داشت که در آینده فردی مفید و عالمی خدمت گزار شود؛ گویی از جبینش آتیه ای پرامید را می خواند. می توان گفت این دوران زودگذر از بهترین روزهای زندگی اش بود، چرا که سایه پرمهر و محبت و دست نوازش گر پدر را بر سر خود می دید و از هدایت ها و مراقبت های مستمرش بهره مند می گشت، ولی افسوس که بیش از هشت بهار از عمرش سپری نشده بود که از نعمت وجود پدر فرزانه خود محروم گشت. 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
🚨 داستان عجیب شهید شدن در جنگ صفّین 💠امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) در کوه‌هاى تِهامَه مردى را دید که بر عصاى بلندى به اندازه درخت خرما تکیه زده است. فرمود: این آواز جنّ است. جن گفت: من هستم. حضرت فرمود: فاصله‌ی تو و ابلیس دو پدر می‌باشد؟ گفت: بله. حضرت فرمود: گذشته‌ی تو چگونه بود؟ گفت: از روزى که قابیل، هابیل را کشت من بودم. می‌توانستم حرف بزنم. به ریسمان الهى چنگ نزدم، در جنگل می‌گشتم و از تپّه‌ها بالا می‌رفتم و مردم را به قطع رحم با خویشاوندان و مال حرام دعوت می‌نمودم. سپس گفت: من توبه کرده‌ام. آن زمان که همراه نوح(ع) در کشتی‌اش بودم و او را به دلیل دعایى که براى قوم خویش می‌نمود، ملامت کردم. حضرت نوح نیز مرا به توبه واداشت. پس از آن با هود(ع)، همراه با کسانى که به او ایمان آورده بودند، در مسجد آن حضرت بودم و او را نیز به جهت دعایى که براى قومش نمود، ملامت کردم. و با الیاس در شن‌زارها به سر می‌بردم. و همراه ابراهیم(ع) آن هنگام که قوم وى او را در آتش انداختند بودم من در میانه منجنیق و آتش بودم که خداوند آتش را بر آن حضرت سرد و سلامت ساخت. پس از آن، با یوسف(ع) بودم آنگاه که برادرانش به وى حسادت ورزیدند و او را در چاهى افکندند. من او را به عمق چاه بردم و او را غذا می‌دادم و مثل یک رفیق با او رفتار می‌نمودم. بعد از آن، در زندان نیز یار و انیس‏ وى بودم تا این‌که خداوند وى را از آنجا نجات داد. سپس، همراه با موسى(ع) بودم. آن‌حضرت بخشى از تورات را به من آموخت و فرمود: اگر در زمان حضرت عیسى هم بودى، سلام مرا به او برسان. من نیز عیسى(ع)  را ملاقات کردم و سلام موسى(ع) را به ایشان رساندم. و همراه آن حضرت بودم تا این‌که بخشى از انجیل را به من آموخت و فرمود: اگر در دوران حضرت محمّد(ص) بودى سلام مرا به آن حضرت برسان. پس اى رسول خدا! عیسى بر تو سلام می‌رساند. رسول خدا(ص) فرمود: بر عیسى، روح خدا تا آن زمان که آسمان‌ها و زمین پا برجایند سلام. و بر تو نیز سلام اى هام! که سلام آنان را به من رساندى. اگر درخواست و حاجتى دارى، بگو. هام گفت: خواسته من آن است که خداوند تو را براى امّتت نگهدارد و آنان را براى تو شایسته و صالح گرداند و به آنان استقامت عطا کند تا براى وصى و جانشین پس از تو مقاومت ورزند؛ چرا که امت‌هاى پیشین به‌ خاطر سرپیچى از اوصیاى الهى به هلاکت رسیدند. و خواسته من آن است که اى رسول خدا! سوره‌اى از قرآن را به من تعلیم دهى تا در نمازم آن را بخوانم. رسول خدا(ص) به حضرت على(ع) فرمود: به هام یاد بده و با او مدارا کن. هام گفت: اى رسول خدا! این کسى که مرا به او می‌سپارى کیست؟ رسول خدا(ص) فرمود: اى هام! در کتاب، وصى «آدم» را چه کسى یافتید؟ گفت: «شیث». جانشین «نوح» که بود؟ گفت: «سام». جانشین «هود» که بود؟ گفت: «یوحنا بن حنان» پسر عموى هود. وصىّ و جانشین «ابراهیم» که بود؟ گفت: «اسماعیل و جانشین اسماعیل، اسحاق». جانشین «موسى» که بود؟ گفت: «یوشع بن نون». جانشین «عیسى» که بود؟ گفت: «شمعون بن حمون صفا» پسر عموى مریم. فرمود: چرا اینان جانشینان پیامبران هستند. هام گفت: چون در دنیا زاهدترین مردم بودند و راغب‌ترین آنان به آخرت. پیامبر(ص) فرمود: در کتاب، جانشین «محمّد» را چه کسى یافته‌اید؟ گفت: در تورات، نامش «إلیاست».آن‌حضرت فرمود: این «إلیاست» او على جانشین و برادر من است، او زاهدترین مردم نسبت به دنیا و راغب‌ترین نسبت به خداوند در آخرت می‌باشد. هام بر على(ع) سلام کرد و گفت: اى رسول خدا! آیا او نام دیگرى هم دارد؟ فرمود: آرى، «حیدر» پس على(ع) سوره‌هایى از قرآن را به او آموخت. هام گفت: اى على! اى جانشین محمّد! آیا آنچه از قرآن به من آموختى براى نماز من کافى است؟ فرمود: آرى. اندک قرآن، بسیار است. یک بار دیگر هام آمد و بر رسول خدا(ص) سلام داد و خداحافظى کرد و برگشت. و دیگر پیامبر(ص)را ندید تا این‌که آن حضرت از دنیا رفت. هام در لیلة الهریر نزد حضرت على(ع) آمد و در جنگ صفین در رکاب امام علی(ع) کشته شد. 📙بصائر الدرجات، ص 118 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍ اگر <<سوره >> را بنویسند و بشویند و آبش را بر دختر ریزند او را شوهر پیدا شود 📚 درمان با قرآن 56 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
⚠️امام زمان ارواحنافداه هم تشریف بیاورند و ظهور بفرمایند، فکر می‌کنید با این ، در کنار امام زمان ارواحنافداه هم آرامش دارید؟ نه به خدا! 👈الا اینکه از قبل خودتان را بسازید و آماده کنید. 📖قرآن می‌فرماید: «لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِيٓ إِيمَانِهَا خَيْرًا» (انعام/۱۵۸). در زیارت آل یاسین هم خطاب به امام زمان ارواحنافداه عرض می‌کنیم که: اگر تا زمان ظهور و تشریف‌فرمایی شما کسی ایمان نیاورد، 👈آن وقت دیگر آن ایمان‌آوردنِ زمان ظهور خیری به او نمی‌رساند، «أَوْ كَسَبَتْ فِيٓ إِيمَانِهَا خَيْرًا». 👈یا کسی که ایمان دارد؛ ولی این ایمان به او خیر نمی‌رساند. یعنی برایش نفع ندارد. 👈ایمان دارد؛ ولی عمل صالح ندارد. 👈ایمان دارد و می‌داند؛ ولی اقدام به خودسازی و تزکیه نمی‌کند. ⚠️اینکه روحیه‌اش را اصلاح کند، امام زمان پسند باشد. لذا دنبال کسب رضایت امام زمانش نیست. خیلی از مردم چنین هستند، ایمان دارند؛ ولی عمل صالح ندارند. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ»(عصر/٢) به درستی که انسان در خسران و ضرر است، «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا» (عصر/٣). ایمان به تنهایی؟ نه! «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» (عصر/٣). اگر عمل صالح نباشد، این ایمان از نوع ایمانی می‌شود که «لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا»(انعام/١۵٨)، این ایمان برای او در زمان ظهور خیری نمی‌رساند، نفعی ندارد. 👈اگر قبول دارید، تمرین کنید، عمل کنید. این ایمان شما در عمل شما دیده شود. 🔶استاد حاج آقا زعفری زاده حفظه الله تعالی 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢 ✅پرسش: اگر در مورد شخصی که بهمون ظلم کرده با اشخاص دیگر صحبت کنیم و اون اشخاص طرف رو بشناسند غیبت محسوب می‌شود..!؟ ✍️پاسخ: اگر آن اشخاص از ظلم این فرد به شما اطلاعی نداشته باشند و شما این ظلم را برای آنها تعریف کنید و کسانی هم باشند که نتوانند جلوی این ظلم را بگیرند غیبت محسوب می شوند ولی اگر برای جلوگیری از ظلم به کسی که قادر است جلوی ظلم را بگیرد تعریف کنید غیبت نیست. 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان قسمت صد و چهل و هشتم نگاه پر اخطارش زبانم را نمی بندد. -من می خوام بدونم یعنی حق دارم که بدونم تا کی باید فراز و دوستای اداب دونت تن و بدنم و بلرزونن محض رضای خدا یه کم به من هم فکر کن! عصبانیست خیلی هم زیاد عصبانی است سفید های دور مردمک سیاه رنگش به سرخی می زند و رگ ورم کرده ی گردنش نشان از یک دعوای اساسی دارد و من قصد کوتاه امدن ندارم! -چرا نمی خوای بگی چی شده چرا ساکت موندی تا هر کس که از راه رسید یه لیچار بارت کنه و من حتی نتونم ازت دفاع کنم که بگم نه دروغه شوهر من... نمی توانم ادامه دهم و بغض چمبره زده بر گلویم می ترکد. -تو اون دیوی که اون میگه نیستی! هق میزنم. -قلب من دروغ نمی گه بیا و من و از این سرگردونی دربیار! چشمان سرخ شده اش را محکم می بندد و باز می کند. -باشه! میان گریه ناباور نگاهش می کنم. -برات میگم اما یادت باشه که... با صدای بلند شدن زنگ خانه هر دو نگاه مان به پنجره می افتد. بر خروس بی محل لعنت! از اتاق خارج می شود و من از پنجره ی اتاق به حیاط نگاه می کنم طولی نمی کشد که ارسلان در را باز می کند و قامت فراز میان در مقابل چشمانم قرار می گیرد. اینجا چه غلطی می کرد؟ صحبت کوتاهی بین شان رد و بدل می شود و ارسلانی که هراسان به سمت خانه می اید نگران از اتاق خارج می شوم و به پذیرایی که می ایم و چهره ی اشفته اش حالم را خراب تر می کند. -چی شده! -باید برم وقت زیادی نمونده! با احتیاط می گویم:-مادرت؟ با احتیاط می گویم:-مادرت؟ فقط سر تکان می دهد و من جرات به خرج می دهم و در حال زدودن اشک هایم می گویم:-منم میام! -نه! نگاه باریک و نه قاطع اش زبانم را برای اعتراض می بندد. می رود برای آخرین وداع با مادرش و مرا با خودش نبرد! * نیمه های شب است واز ارسلان خبری نیست گوشی همراهش در خانه جا مانده و از نگرانی و بی خبری نمی توانم یک جا بنشینم و طول و عرض خانه را قدم می زنم.گوش اش جا مانده بود درست؛یک زنگ نمی توانست به منِ بی نوا بزند تا از نگرانی هلاک نشوم؟ با به صدا درآمدن گوشی همراهم خیز بلندی بر می دارم و کم مانده نقش زمین شوم که خودم را جمع می کنم گوشی را از روی کاناپه بر می دارم و با دیدن نام مامان شکوه بادم می خوابد! نصفه شبی برای چه زنگ زده بود نکند اتفاقی برای ارسلان افتاده باشد؟ قلبم در سینه فرو می ریزد و تماس را برقرار می کنم. -ما...مامان! -سلام عزیزم. صدای آرامش کمی اضطراب را از تنم دور می کند. -س...سلام چیزی شده؟ -خوبی سارا؟ -نصفه شبی که زنگ نزدی حالمو بپرسی! کمی سکوت و دل نگرانی بی سابقه ای که به جانم می افتد. -چ...چی شده؟ -اروم باش مامان جان، راستش ارسلان یه کم فشارش افتاده اومدیم بیمارستان... بقیه حرف هایش را نمی شنوم و همان جا پهن زمین می شوم می فهمم که جان دارد از تنم می رود و به زحمت لب از لب می گشایم. -ک...کدوم بیمارستان؟ -احتیاجی... -گفتم کدوم بیمارستان؟ نام بیمارستان را که می گوید تلفن را قطع می کنم و به زحمت شماره ی اژانسی را که همیشه برای دانشگاه با ان ها تماس می گرفتم پیدا می کنم و از خوش شانسی ام بر می دارند و ماشین هم دارند. بی توجه به تن و بدن لرزانم به سمت اتاقمان می روم اماده می شوم کیف پول و همراهم را بر می دارم و از خانه خارج می شوم. نویسنده : رویا قاسمی ادامه دارد... 📚 🤓 🔴دانلود نسخه کامل رمان 👇 http://nabz4story.blogfa.com/ 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
رمان قسمت صد و چهل و نهم می میرم و زنده می شوم تا به بیمارستان می رسم نیمه شب است و با التماس و گریه نگهبان اجازه ی ورودم را می دهد. به سمت ایستگاه پرستاری می روم دختر جوانی پشت پیشخوان نشسته و چیزی را در کامپیوتر ثبت می کند. -سلام. سر از کامپیوتر بلند می کند و لبخندی به صورت خیس از اشکم می زند. -سلام عزیزم بفرمایید. -ار...ارسلان خان ابادی! نگاهی به سرتاپایم می اندازد. -اتاق دویست و بیست و دو انتهای راهرو سمت چپ! حتی تشکر هم نمی کنم با قدم های بلند به سمت انتهای راهرو می روم با دیدن مامان و هوشنگ خان سر جایم می ایستم متوجه من نشده اند ارامتر قدم بر می دارم مرا که می بینند از روی صندلی بلند می شوند هیچ کدام حرفی نمی زنند و من به در نیمه باز اتاق دویست و بیست و دو نگاه می کنم جلوتر می روم و با دستان لرزانم در را هول می دهم. دیدن بدن نیمه عریانِ باند پیچی شده ی خون آلودش کافیست که چشمانم روی هم بیافتد و از حال بروم. با بوی بدی که زیر بینی ام می پیچد پلک هایم را از هم باز می کنم نور شدیدی به چشمانم هجوم می اورد و باعث می شود دوباره چشمانم را ببندم ارام پلک هایم را باز می کنم از لای چشمان نیمه بازم نگاهی به اطرافم می اندازم روی پوست دستم احساس سوزشی خفیف می کنم متوجه سِرُمی که به دستانم وصل شده است می شوم سرم را تکان آرامی می دهم و مغزم به کار می افتد بیمارستان؟! مغزم به پردازش اتفاق های افتاده می افتد و با یاد اوری جسم خون الودی که دیده بودم هین بلندی می کشم و در جایم نیم خیز می شوم. سوزن سرم را از دستم بیرون می کشم و آرنجم را تا می کنم تا مانع خونریزی شوم پایین آمدنم از تخت مصادف می شود با سرگیجه ای وحشتناک اما دلِ نگران و دیوانه ام هیچ چیزی حالیش نمی شود از اتاق که خارج می شوم نگاهی به راهروی خلوت می اندازم همان راهروی دیشبی بود! به سمت انتهای سالن می روم تند و سریع قدم بر می دارم و بدون در زدن دستگیره ی در را پایین می کشم و وارد اتاق می شوم. با دیدنِ چشمان بسته اش و صورت زخم و زیلی اش اشک به چشمانم هجوم می آورد چه بلایی بر سرش آمده بود؟ کنار تختش می روم روی سینه ها و شکمش را با بانداژ سپید پوشانده اند. صورت کبودش دلم را ریش ریش می کند میان گریه هایم خم می شوم و روی چشمان بسته اش را می بوسم. -گریه نکن! صدای گرفته و بم شده اش که نای حرف زدن ندارد دلم را به آتش می کشاند چشمانم سیلاب به راه می اندازند و روی پلک های بسته اش فرود می ایند. می بینم که دستش به سختی بالا می آید و پلک هایش کمی از هم گشوده می شوند چشمان سرخ از دردش دلم را پر از درد می کند. انگشتانش زیر پلک هایم می نشیند. -گفتم گریه نکن! به خودش فشار می آورد تا این سه کلمه را ادا کند سرتکان می دهم می گویم که:-چشم. لبخند محوی می زند و دوباره پلک هایش را می بندد. **** هرچه مامان و هوشنگ خان و کتایون اصرار می کنند که به خانه بروم قبول نمی کنم از کنار تختش جم نمی خورم و تذکر های پرستاران را هم به جان می خرم! انقدر اشک ریخته ام که همه را کلافه کرده ام خوب مگر دست من است؟ عزیز دلم بی حال و زخمی روی تخت افتاده است و نای باز کردن چشمانش را هم ندارد. گریه ندارد آن وقت؟ مرد محکم و تنومندت را سیاه و کبود روی تخت بیمارستان ببینی و کسی هم اطلاعی نداشته باشد که چه کسی این بلا را سرش اورده؟ آخر برای من که مثل روز روشن است که کار، کار آن برادر ناخلفش است! به خداوندی خدا قسم که خودم دانه به دانه موهایش را از سرش می کنم! نویسنده : رویا قاسمی ادامه دارد... 📚 🤓 🔴دانلود نسخه کامل رمان 👇 http://nabz4story.blogfa.com/ 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2