eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
داروخانه معنوی
خطبه ۸ 🔹درباره زبير و بيعت او 🎇🎇🎇🎇#خطبه۸🎇🎇🎇🎇🎇 🔹پيمان شكني زبير زبير، مي پندارد با دست بيعت كرد
خطبه۹ 🔹درباره پيمان شكنان 🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇 شناخت طلحه و زبير (و اصحاب جمل) : 🌺چون رعد خروشيدند، و چونان برق درخشيدند، اما كاري از پيش نبردند و سر انجام سست گرديدند، ولي ما اينگونه نيستيم، تا عمل نكنيم رعد و برقي نداريم، و تا نباريم سيل جاري نمي سازيم. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم. «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-﴿ابـــــرٰاهیمْ۔۔۔‌𑁍﴾؛ بہ تنهـــــآچیز؎ڪِہ فِڪر‌نمےڪَرد، مٰادیـــــآت‌بود‌۔۔ وهَمیـــــشِہ مےگفتْ: روز؎رٰاخـُᰔــــدا‌مےرسٰانَد‌؛ بـَــــرڪت‌پـــــول‌ْمُهم‌أست۔۔ ڪٰار؎هَم‌ڪِہ بَرا؎خُـــــدابٰاشَد، بَـــــرڪت‌دٰارَد۔۔۔‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❀ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
غم و شادی ۵۴.mp3
زمان: حجم: 9.7M
💫  قسمت (پنجاه و چهارم ) درخواست از خدا🍂 حاجیه خانم رستمی فر «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔺 ﴿حـــــآج آقٰا پنٰاهیـــــآن۔۔𔘓 ﴾میگِہ: خـُــــدا‌ ! دُنبال‌ِ بَهونست‌ تٰا‌بِبَخشتت ۔۔۔!!! این‌ْ فُرصت‌ُو‌ أز‌دَست‌ نَدیم! بُلَند‌شیم‌ْ بِریم‌ بِگیم‌ بِبَخـــــش‌ مٰارو‌! شٰایــــَـد‌اِمروز، روز‌ آخَر؎ بٰاشِہ ڪِہ هَستیم۔۔! «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شِیخ حَسنعلے نُخـــــودکےاصفهٰانے(رحمة‌الله‌علیہ) : بَرا؎«؏ـٰـاقبت بہ خِیر؎۔۔𔘓 »و «زیـــــآد‌ شُدن روز۔۔؎𑁍» بهتریـــــنْ چیز؛ نمـــــآز اوّل‌وَقـــــت۔۔ نمـــــآز أوّل‌وَقـــــت۔۔۔ نمـــــآز أوّل‌وَقـــــت۔۔۔۔!!! «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
‍ ‌ ✹﷽✹ #رمان ‍#رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_هفتاد_و_سوم با کنجکاوی پرسیدم:من که باورم نمیشه تو اصلا گ
‍ ‌ ✹﷽✹ ف_مقیمی الهام بیچاره بهم اعتماد کرد و سوار ماشین شد. چند جا ماشین خاموش کرد. بعضی ازاین مردها رو هم که میشناسی چطورین!.فقط کافیه ببینن یک زن پشت فرمونه! اونوقت ولت نمیکنن و اینقدر با بوق زدن و دست انداختن رو مخت میرن که کار خرابتر میشه. .حسابی خودم رو باخته بودم.الهام هم استرس داشت ولی دلش نمیخواست با نشون دادن اضطرابش اعتماد به نفس منو کور کنه. . از دقیقه ی پنجم تا لحظه ی حادثه چندبار وسط خیابون ماشین خاموش کرد و من حتی آدرس رو اشتباهی رفتم. دنبال یک دور برگردون بودم که بیفتم تو مسیر اصلی..عصبی بودم..مدام به راننده هایی که واسم بوق میزدن فحش میدادم. .ولی طفلی الهام فقط با آرامش بهم میگفت..از این ور برو..نه مراقب باش.. سرعتت و کم کن.. آخر سر نفهمیدم چیشد..فقط میدونم سرعتم بخاطر عصبانیتم زیاد بود..محکم خوردیم به گارد ریل ..سمت راست ماشین،درست جاییکه الهام نشسته بود جمع شد داخل..من حالم خوب بود..حتی یک خراش هم رو دستم نیفتاد..اما الهام غرق خون شد و ناله میکرد. فاطمه انگار تمام صحنه ها رو دوباره میدید..تمام بدنش میلرزید..او را محکم در آغوش گرفتم وشانه هایش رو ماساژ دادم.چند دقیقه ای در آن حالت ماند.من هم با او گریه میکردم. بلند شدم براش کمی شربت آوردم و او در میان گریه،جرعه جرعه از شربتش مینوشید و انگار باز هم تصاویر روز حادثه رو تماشا میکرد! وجدانم درد گرفت.اگر میدونستم او تا این حد از یاد آوری حادثه عذاب میکشد هیچ گاه اصرارش نمیکردم! خودش بعد از چند لحظه ادامه داد: الهام ازش خون زیادی رفته بود.بچش در جا مرد.خودشم رفت زیر تیغ جراحی.حاج مهدوی روز بعدش اومد که الهامش رو سالم و سرحال ببینه اما بجاش یک تیکه گوشت وسط بیمارستان دید..کمتر ازیک هفته تو آی سیو بود.. کلی نذر ونیاز کردم برگرده.زن عموم تو این مدت فقط یک جمله میگفت:چقدر بهت گفتم نرو..گفتی هرچی شد با خودم..حالا دخترمو برگردون..سرپاش کن بچشو برگردون! میتونی بفهمی چی میکشیدم؟؟ با تمام وجود میفهمیدم.اشکهام رو پاک کردم و گفتم :بمیرم برات.. فاطمه ادامه داد:نمیدونی چه روزگاری شده بود؟چه جهنمی بپا شده بود!حامد همش سعی میکرد امیدوارم کنه.. آرومم کنه ولی نمیتونست.چون فقط بهوش اومدن الهام حالم رو خوب میکرد.اما الهام نموند..وقتی رفت زندگی هممون یک دفعه شبیه برزخ شد.خدا هیچ بنده ای رو اینطوری امتحان نکنه رقیه سادات.نه روم میشد تسلیت بگم..نه روم میشد سر خاک برم...نه حتی روی نگاه کردن به صورت عمو وزن عموم و حاج مهدوی رو داشتم. . پرسیدم:وقتی الهام فوت کرد عکس العمل عموت اینا با تو چی بود؟ او با زهر خندی گفت:الهام تک دختر بود..عزیز دل بود.فک کردی به همین راحتی میتونند منو ببخشن؟ هنوزهم که هنوزه در خونه ی مارو نزدند. من با ناباوری گفتم:پس..پس تکلیف تو وحامد چی میشد؟حامد هم تو رو مقصر میدونست؟؟ _هه!!! حامد بیچاره تمام سعیش رو کرد که اوضاع رو سرو سامون بده ولی بی فایده بود.نه عمو وزن عموم دلشون با من صاف میشد ونه من روی نگاه کردن تو صورت اونها رو داشتم.تاوان گناه من جدایی ازحامد بود یک روز به حامد گفتم همه چی بین ما تمام..براش هم همه چی رو توضیح دادم وگفتم که این حرف دل پدرو مادرش هم هست فقط روی گفتنش رو ندارن!! _به همین راحتی؟ ؟ اونم قبول کرد؟ _راحت؟؟!! خدا میدونه چی به ما گذشت..حامد روز آخر جلوی پدرو مادرم قسم خورد تا آخر عمرش ازدواج نمیکنه اگه ما به هم نرسیم. _سرقولش موند؟ فاطمه سرش رو به علامت تایید تکون داد!! ادامه دارد... هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده اشکال شرعی دارد آیدی نویسنده👈 @Roheraha https://telegram.me/joinchat/AAAAAD9XxVgHZxF0tRsThQ حجاب فاطمی👆👆 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2