داروخانه معنوی
#احسن_القصص #تشرفات (قسمت سوم): #امام_زمان 💥من که در این جریانات در مرحله دوم خیلی دیرباورم، با خود
#احسن_القصص
#تشرفات (قسمت چهارم):
#امام_زمان
هنوز ده قدمی در آن خیابان نرفته بودیم که دیدیم جمعی حدود ده نفر جوان، اطراف مرد با شخصیتی را که لباس عربی در بر داشت گرفته بودند و سخنان او را گوش می دادند و خوب روشن بود که تازه از خانه ای خارج شده اند و می خواهند به جایی بروند و آهسته آهسته به طرف ما می آمدند. وقتی به ما رسیدند، آن مرد بزرگوار و با شخصیت نگاهی به ما کرد و گفت: سلام علیکم. ما جواب دادیم.
✨💫✨
ولی این سلام و آن نگاه بقدری دلربا و جذاب بود که ما را مبهوت کرده بود. من به فکر افتادم که ببینم آنها از کجا بیرون آمده اند. وقتی به پشت سر نگاه کردم دیدم چراغ خانه ای روشن است و کاملا مشخص است که آنها از این منزل بیرون آمده اند. درِ منزل چوبی بود و به جای شیشه روی در میلگردهایی به فاصله سه انگشت جدا از هم نصب شده بود.
✨💫✨
خانه کاملا قدیمی و بدون تشریفات ظاهری بود. داخل منزل پشت در چراغی روشن بود و شخصی که ظاهرا خادم آن خانه بود، زیر آن چراغ ایستاده بود. بالای در خانه تابلویی نصب بود. روی این تابلو با خط طلایی برجسته ای نوشته بود: " منزل المهدی الغوث" البته ترتیب نوشته به این نحوه بود که کلمه "منزل" بالای تابلو قرار گرفته و در سطر دوم کلمات "المهدی_ الغوث" قرار داشت. وقتی این را دیدیم یقین کردیم که...
○ادامه دارد.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
@ostad_shojaeشعبان و آشتی کنان98_1.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
-فَراز؎أزوصیّتنٰامہ💌
أگردُختر؎↶"حجـــــآبش"↷ٰرا،
رعٰایت کُند،ۅ پِسر؎↫"غِیـــــرتش"↬رٰاحفظ کُند۔۔
وهَرجـَــــوٰانےکِہ «نَمـــٰــازأوّلوَقت۔۔𔘓» را، درحَدتَوان شُروعڪند؛
أگردَستمبِرسد!
سِفـــٰــارششرٰابہ مُـــــولٰایم؛ ﴿امآمحُسینﷺ۔۔﴾خٰواهمڪَردو اورٰا دُعامےکُنم۔۔!
【شَھیدحُسینمِحرابے𑁍】
#حجاب
#چادرانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_﴿امـآمخٰـامنها؎𔘓﴾:
↫هَرکسے کِہ حَل شُدن مشکلٰات
کشور رٰا دوست دٰارد،
دَر #انتخابـــــات شِرکت کُند؛
هَمہ شِرکت کُنند۔۔☫🇮🇷۔۔!
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه ⚡ اعجاز پیامبر (ص) علی علیهالسلام میفرماید: من با پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودم،
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه ⚡ اعجاز پیامبر (ص) علی علیهالسلام میفرماید: من با پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودم،
#داستان_کوتاه
✨ قطعهای از خاک بهشت
در کتاب اسرارالشهاده دربندی و کتاب قصص العلمای تنکابنی آمده است که:
در زمان شاه عباس، پادشاه فرنگ شخصی را از فرنگستان فرستاد و به سلطان صفوی نوشت که شما به علمای مذهب خود بگویید با فرستاده من در امر دین و مذهب مناظره کنند؛
اگر او را مجاب ساختند ما هم با شما همدین میشویم و اگر او ایشان را مجاب کرد شما به دین ما درآیید.
آن فرستاده کارش این بود که هر کس چیزی در دست میگرفت اوصاف آن چیز را بیان میکرد،
پس سلطان، علما را جمع کرد و سرآمد اهل آن مجلس، آخوند ملا محسن فیض بود،
پس ملامحسن به آن سفیر فرنگی فرمود: سلطان شما مگر عالمی نداشت که بفرستد و مثل تو عوامی را فرستاد که با علمای ملت مناظره کند.
آن فرنگی گفت: شما از عهده من نمیتوانید برآیید اکنون چیزی در دست بگیرید تا من بگویم.
ملا محسن تسبیحی از تربت حضرت سیدالشهداء علیه السلام مخفیانه به دست گرفت، فرنگی در دریای فکر غوطه ور شد و بسیار تأمل کرد.
مرحوم فیض گفت: چرا عاجز ماندی؟
فرنگی گفت: عاجز نماندم ولی به قاعده خود چنان میبینم که در دست تو قطعهای از خاک بهشت است و فکر من در آن است که خاک بهشت چگونه به دست تو آمده است.
ملا محسن گفت: راست گفتی، در دست من قطعهای از خاک بهشت است و آن تسبیحی است که از قبر مطهر فرزندزاده پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و آله است که امام است؛
و پیغمبر ما فرموده کربلا (مدفن حسین) قطعهای از بهشت است و صدق سخن پیغمبر ما را قبول کردی؛
زیرا گفتی قواعد من خطا نمیکند پس صدق پیغمبر ما را هم در دعوای نبوت اعتراف کردی؛ زیرا این امر را غیر از خدا کسی نمیداند و جز پیغمبر او، کسی به خلق نمیرساند.
به علاوه پسر پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و آله در آن مدفون است؛ زیرا اگر پیغمبر به حق نبود، فرزندش و پيروانش در دین او، در خاک بهشت مدفون نمیگردید.
چون آن عیسوی این واقعه را دید و این سخن قاطع را شنید مسلمان گردید.
📔 داستانهای شگفت (شهید دستغیب)، ص١٢٨
#امام_حسین #داستان_بلند
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2