_طَبیـبهـــــآ هَمہ مـــــآرا۔۔
⇦جَوابـمـــــٰان کـَردند↝
◇_فَقـط ظـُهور تــُᰔـــو ،
⇦«آقــــــآ۔۔𔘓»؛
_﴿عَـلاج بیــــــمٰار؎ست✿➛﴾
#امام_زمان
#ماه_رمضان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
۸۴ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۷ ------------------------------ #
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
۸۴ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۷ ------------------------------ #
۸۳ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۸
------------------------------
#عید_غدیر
#امیرالمومنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۱۰۱ قسمت اول خبر از حوادث ناگوار 🎇🎇🎇#خطبه۱۰۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌸ستايش و اندرز ✨ستايش خداوندي را كه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۱۰۱ قسمت اول خبر از حوادث ناگوار 🎇🎇🎇#خطبه۱۰۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌸ستايش و اندرز ✨ستايش خداوندي را كه
خطبه ۱۰۱
قسمت دوم
خبر از حوادث ناگوار
🎇🎇🎇#خطبه۱۰۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇
◽️خبر از حوادث خونين آينده
سوگند به آنكس كه دانه را شكافت، و جانداران را آفريد، آنچه به شما خبر مي دهم از پيامبر امين (ص) است نه گوينده دروغ گفت و نه شنونده ناآگاه بود گويا مي بينم شخص سخت گمراهي را كه از شام فرياد زند و بتازد و پرچمهاي خود را در اطراف كوفه بپراكند، و چون دهان گشايد، و سركشي كند، و جاي پايش بر زمين محكم گردد، فتنه فرزند خويش را به دندان گيرد، و آتش جنگ شعله ور شود، روزها با چهره عبوس و گرفته ظاهر شوند و شب و روز با رنج و اندوه بگذرند. و آنگاه كه كشتزار او به بار نشست، و ميوه او آبدار شد، و چون شتر مست خروشيد، و چون برق درخشيد، پرچمهاي سپاه فتنه از هر سو به اهتزاز درآيد، و چونان شب تار و درياي متلاطم به مردم روي آورند. از آن بيشتر، چه طوفانهاي سختي كه شهر كوفه را بشكافد، و چه تندبادهايي كه بر آن وزيدن گيرد، و به زودي دستجات مختلف به جان يكديگر يورش آوردند، آنها كه بر سر پا ايستاده اند درو شوند، و آنها كه بر زمين افتادند لگدمال گردند.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
❁﷽❁
◇_﴿عــــَـلےﷺ ✿➛﴾
آرٰام شُد۔۔
⇦أمّا جهـــــآن أز گریہ بےتـــــٰاب أست!
❍↲زَمیـــــن أز غُصہ لَبـــــریز
وَ
↫زمآن أز گریہ بےتـــٰــاب أست↬
⇦کنٰار نٰالہهـــــآ؎جٰاودان چـــــآه ،
و نَخلستــــٰـان۔۔۔
□گلو؎حَضـــــرت ؛
«صـــــٰاحَب زمـــــآنﷻ۔۔𔘓»
╰➤
■_ أز گِریہ بےتـــــآب أست❥.
#امام_زمان
#شهادت_امام_علی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
﴿یـــٰــاعَلےﷺ۔۔ 𔘓﴾!
↫حُب شمـــــآ ↓↓↓
⇦شیـــــره؎ایمــــٰـان مَن أسـت۔۔
⇦سـیره و سُنت تــُᰔـــو ؛
مَعنےِ قُــرآن مَن أست✤➛
◇◇مــَـــن گدٰایے زِ گدٰایـــــآن،
_تــــُــــو هَسـتم« آقــــــآ۔۔۔𑁍»
❍↲خـــــٰاکِنَعلین شُمـــــآسُرمہ؎
□چشمـــــآنمَن أسـت➺
#بابا_علی
#عید_غدیر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
📚 داستانعاشقانهواقعی #رمان #دومدافع #قسمت_بیستویک _إ اسماء مـݧ هنوز کلے حرف دارم حرفاے اصلیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
📚 داستانعاشقانهواقعی #رمان #دومدافع #قسمت_بیستویک _إ اسماء مـݧ هنوز کلے حرف دارم حرفاے اصلیم
📚 داستانعاشقانهواقعی
#رمان
#دومدافع
#قسمت_بیست_ودوم
_بہ اینطور صدا کردنش حساسیت داشتم دلم یجورے میشد....
لبخندے زدم،لپام قرمز شده بود سرمو انداختم پاییـ.
_راستش خانم محمدے فکر میکردم وقتے متوجہ بشید او نامہ رو خوندم از دستم ناراحت و عصبانے بشید
راست میگفت
طبیعتا باید ناراحت میشدم.
اما نہ تنها ناراحت نشدم تازه یجورایے خیالمم راحت شد انگار یہ بار سنگینے ک از رو،دوشم برداشتـݧ
_سجادے بہ لیواݧ اشاره کرد و گفت چرا میل نمیکنید❓نکنہ دوست ندارید❓چیز دیگہ اے میل دارید براتوݧ بگیرم❓
همیـݧ خوبہ الاݧ میخورم شما بفرمایید میل کنید
باشہ ،چشم
_سجادے مشغول خوردݧ آب هویج بود
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم
کے فکرش و میکرد یہ روز منو سجادے روبروے هم بشینیم و باهم آب هویج بخوریم❓درباره ے ازدواج حرف بزنیم❓
سجادیہ اخمو و خشـݧ و ترسناک،جلوےدمـݧ انقدر آروم و مهربوݧ بود.
_بهش خیره شده بودم غرق تو افکار خودم بودم
کہ متوجہ شدم داره دستشو جلوے صورتم تکوݧ میده صدام میکنہ
خانم محمدی❓
بہ خودم اومدم
هاااا❓چییییی❓بلہ❓
یہ لحضہ نگاهموݧ بهم گره خورد
انگار همو تازه دیده بودیم
چند دیقہ خیره با تعجب بہ هم نگاه میکردیم
_چہ چشمایے داشت...
_چشماے مشکے با مژه هاے بلند،با تہ ریشی کہ چهرشو جذاب تر کرده بود
چرا تا حالا ندیده بودم خوب معلومہ چوݧ تو چشام نگاه نمیکرد
سجادے بہ چے خیره شده بود❓
فقط خودش میدونست
_احساس کردم دوسش دارم،بہ ایـݧ زودی.
با صداے آقایے یہ خودموݧ اومدیم
آقا❓چیز دیگہ اے میل ندارید❓
از خجالت سرمونو انداختم پاییـ.
لپام قرمز شده بود دلم میخواست زمیـݧ دهـݧ باز کنہ مـݧ برم توش
_سجادے هم دست کمے از مـݧ نداشت
مرد خندید و رو بہ سجادے گفت نامزد هستید❓
سجادے اخمے کردو گفت نخیر آقا بفرمایید.
هموݧ طور کہ سرموݧ پاییـݧ بود مشغول خوردݧ آب هویج شدیم
گوشیم زنگ خورد
مریم بود ینے چیکار داشت❓
جواب دادم:
_الو سلام
-سلااااااام عروس خانم بے معرفت چہ خبر❓
اقا داماد خوبـ❓
کجاے بحثید❓
تاریخ عقد و اینام کہ مشخص شده دیگہ❓
واے حالا مـݧ چے بپوشم خدا بگم چیکارت نکنہ اسماء همہ ے کارات هول هولکیہ....ماشااالا نفس کم نمیورد.
جلوے سجادے نمیتونستم چیزے بگم
یہ لبخند نمایشے زدم و گفتم:
مریم جاݧ بعدا خودم باهات تماس میگیرم فعلا...
إ اسماء وایسا قطع نکن اس...
گوشے و قطع کردم
انقد بلند حرف میزد کہ سجادے صداشو شنیده بود و داشت میخندید
از خندش خندم گرفت
_سوار ماشیـݧ شدیم مونده بودیم کجا باید بریم
سجادے دستش و گذاشت روفرموݧ و پووووووفے کرد و گفت:
خوب ایندفہ شما بگید کجا بریم❓
بہ نظریم یہ پارکے جایے حرفامونو بزنیم
باشہ چشم ....
◀️ ادامه دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2