داروخانه معنوی
#رمان #بغض_محیا قسمت چهارم صداي بدي داد ... و سرها به سمتم برگشت... و تنها نگاه بی تفاوت و متعجب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#رمان #بغض_محیا قسمت چهارم صداي بدي داد ... و سرها به سمتم برگشت... و تنها نگاه بی تفاوت و متعجب
#رمان
#بغض_محیا
قسمت پنجم
حتی فراموش کردم چادر خانگی نازکم را سر کنم ...
چه اهمیت داشت ...
من که تمام روحم مال او بود ...
جسمم هم ...
اگر که او تنها اشاره اي کند...
تق اي به در زدم ...
ثانیه اي گذشت و در باز شد ...
و من محو آن چهره ي کلافه و خسته شده بودم ...
سرش پایین بوداخمش هم گره خورده بود دوباره مثل همیشه ...
عادتش بود...
و من جان میدادم براي این عادتهایش ...
سرش را بلند کرد ...
- بفرمایید دختر دایی ...
و با دیدنم سرش را دوباره پایین انداخت و اخمش غلیظ تر شد ...
نفسی تازه کردم ...
- س...
سالم آقا امیر عباس...
و من میدانستم دوست دارد اسمش را کامل بگویند...
- همانطور که سرش پایین بود جوابم را داد ...
من له له میزدم براي لحظه اي نگاه کردنش...
- راستش می ...
میخواستم باهاتون حرف بزنم...
- بفرمایید ...
- آ ...
. آخه اینطوري نمیشه ...
خیلی مهمه...
دیروقتم هست ...
میخواستم بگم...
اگر میشه فردا بعد ازشام تشریف بیارید تو اتاق من باهم صحبت کنیم اگر میشه...
سري تکان داد ...
با همان نگاه خیره و اخمویش که به زمین دوخته بود...
و منتظر خداحافظی هم نماند ...
و در را بست...
وارد اتاقم شدم و تمام حرفهایی که فردا میخواستم بگم را در ذهنم مرور کردم...
هر لحظه پشیمان میشدم از حرفی که میخواستم بزنم ...
از آینده اي که میخواستم تباه کنم...
اما لحظه اي بعد شیرینی خیال داشتنش ...
حتی لحظه اي ...
زیر دندانم مزه میداد...
میان حس هاي ضد و نقیض گیر افتاده بودم ...
من در ذهن خودم گیر افتاده بودم ...
من داشتم در خودم و احساسم دست و پا میزدم ...
و عشق در قلبم درست عین یک باتلاق عمیق عمل میکرد ...
هر چه بیشتر دست و پا میزدم بیشتر مرا غرق میکرد ...
تا فردا دل دل میکردم و همه تقریبا فهمیده بودند حالم خوش نیست...
تا دم شام که اصلا پایین نرفتم و موقع شام هم بعد از شکوندن دو لیوان و یک بشقاب عمه مثل
همیشه از دست غرغر هاي مادر نجاتم دادو مرا فرستاد داخل پذیرایی ...
آقاجون با عموهایم حساب کتاب میکرد و سکوت محض بود حتی از نعیم و محسن و دارا و دانیال هم
صدایشان در نمی آمد و آرام هرکدام مشغول کار خود بودند ...
تنها صداي تق و توق بشقاب و لیوان سکوت سنگین را میشکست ...
نگاه میکردم به رفت و آمد زن عموها ي مهربانم و ساحل که هردفعه که براي اوردن چیزي سر سفره
می آمد به خاطر نزدیک بودن صندلی ام به صندلی امیر عباس چشمکی حواله ام میداد...
میخندیدم و بیشتر قلبم میزد برای شبی که قرار بود براي اولین بار پا به اتاقم بگذارد ...
اتاقی که هرگوشه اش امیر عباس را صدا میزد ...
مادر هم که هروقت میدیم چشم غره اي میرفت و سرش را تکان میداد ...
و من بیشتر دلم تکان میخورد ...
احساس کردم تمام حجم معده ام بالا می آید به سمت دستشویی دویدم و دیدم که همه توجهشان به
من جلب شد...
به جز او...
صداي محسن برادرم را میشنیدم که دائم حالم را میپرسید از پشت در ...
و بودنش دلم را آرام میکرد ...
و صداي نگران مادر که میگفت...
- نمیدونم دوسه روزه این بچه چش شده ...
آبی به صورتم زدم ...
و چادر را روي سرم کشیدم و بیرون زدم از در ...
عمه با دیدنم روي صورتش کوبید ...
- خاك به سرم این چه رنگ و روییه آخه دختر ...
رو به امیر عباسی که هنوز روي مبل لمیده بود کرد ...
- مادر بلند شو ببرش دکتر این دخترو نگاه رنگ به رو نداره ...
و همه میدانستند عمه علاقه زیادي دارد تا عروسش شوم ...
و شاید بذر این عشق نابودگر را عمه ام پاشیده بود در دلم ...
با حرف عمه تکانی خورد و سوییچش را برداشت ...
محسن زیر بازویم را گرفت ...
تا همراهی ام کند ...
ادامه دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#نماز_شب 🌙🌓
🔸جُنَید بغدادی را که از مشایخ عرفان است و در قرن سوم هجری می زیسته پس از مرگش در خواب دیدند و از او پرسیدند:
« خدا با تو چگونه رفتار کرد؟»
🔸 گفت: « تمام آن اشارات و رموز عرفانی از دست رفت و آن عبارات در هم ریخت، آن علوم از دل ناپدید گشت و آن رسوم از هم پاشید و جز چند رکعت کوتاهی که به هنگام سحر به جای آوردیم ما را چیز دیگری نفع نبخشید.
📚کشکول شیخ بهایی ج۱ ص۹۷
#نمازشب را به نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚪️✨یه آمین از ته ته دلتون بگید...
🕊✨بـــــارالـــهــــا🤲
⚪️✨به حق این شب عزیز ومعنوی
🕊✨هر چی مریض رو تخت بیمارستان
⚪️✨هــســت شــفــاشــون بــده ....
🕊✨خــــدایـــــا🤲
⚪️✨هیچ پدری رو شرمنده خانوادش نکن
🕊✨خــــدایــــا🤲
⚪️✨هـــر کـسـی گــرفــتــاری داره
🕊✨به حق مولا امیرالمومنین علی علیه السلام
⚪️✨گرفتاریش برطرف کن.
🕊✨خــــدایــــا🤲
⚪️✨به پدر و مادرامون سلامتی بده.
🕊✨خــــدایــــا🤲
⚪️✨حاجات بچه ها گروه را به
🕊✨حرمت پیامبر رحمتت
⚪️✨ابراهیم خلیل الله اجابت بفرما
🕊✨آمــیـــن یــــا رَبَّ🤲
⚪️✨با آرزوی اجابت حاجات همه شما خوبان
🕊✨شــبــتــون آروم و در پـنـاه خـدا
⚪️✨الـــتـــمـــاس دعـــا
#شب_بخیر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
از جُملہ د؏ــــآهـــــآیے ڪہ؛
﴿شِیـــــخ جَعـــــفر مُجتهد؎﴾(رہ) مُڪرر توصّیہ مےڪَردند :
خوٰاندن ﴿زیـــــآرت ٰال یٰاسیـــــن✿ ﴾
در نُہ⁹ روزهنگام بین الطُلو؏ـــــین بود ڪِہ آثـــــآر ؏ـَــــجیبے دَر پے دٰارد۔۔۔۔♡♡♡
#سخن_بزرگان
#بین_الطلوعین
#زیارت_ال_یس
@Manavi_2