eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
259 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
༻﷽༺ □ اِ؎ روحُ و روٰان رٰاحت جــٰـــان، ⇠⇠«حَضـــــرت صـــٰــادقﷺ» _بـَــــر ديـــــن خُـــــدا نـــــور عيــــّٰـان ، ⇠⇠«حَضـــــرت صـــٰــادقﷺ» پِيـــــوستہ تــّـــو را مــَـــدح کُنـــــد ، ⇠⇠ذٰات خـُــــدٰاونـــــد ⤸⤸تـــــٰابَنـــــده‌تَـــــرينے بہ جهــــٰـان ⇠⇠«حَضـــــرت صـٰــــادقﷺ» «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۱۸۶ فراز ۱ در توحيد 🎇🎇🎇#خطبه۱۸۵🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌷✨شناساندن صحيح خداوند سبحان كسي كه كيفيتي براي خد
خطبه ۱۸۶ فراز ۲ 🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇 ✅✨ والاتر از صفات پديده ها خدا فرزندي ندارد تا فرزند ديگري باشد، و زاده نشده تا محدود به حدودي گردد، و برتر است از آنكه پسراني داشته باشد، و منزه است كه با زناني ازدواج كند، انديشه ها به او نمي رسند تا اندازه اي براي خدا تصور نمايد، حواس از احساس كردن او عاجز، و دست ها از لمس كردن او ناتوان است و تغيير و دگرگوني در او راه ندارد، و گذشت زمان تاثيري در او نمي گذارد، گذران روز و شب او را سالخورده نسازد، و روشنايي و تاريكي در او اثر ندارد. خدا با هيچ يك از اجزاء و جوارح و اعضا و اندام، و نه با عرضي از اعراض، و نه با دگرگونيها و تجزيه، توصيف نمي شود، براي او اندازه و نهايتي وجود ندارد، و نيستي و سرآمدي نخواهد داشت، چيزي او را در خود نمي گنجاند كه بالا و پايينش ببرد، و نه چيزي او را حمل مي كند كه كج يا راست نگهدارد، نه در درون اشيا قرار دارد و نه بيرون آن، حرف مي زند نه با زبان و كام و دهان، مي شنود نه با سوراخهاي گوش و آلت شنوايي، سخن مي گويد نه با بكار گرفتن الفاظ در بيان، حفظ مي كند نه با رنج به خاطر سپردن، مي خواهد نه با بكارگيري انديشه، دوست دارد و خشنود مي شود نه از راه دلسوزي، دشمن مي دارد و به خشم مي آيد نه با صوتي كه در گوشها نشيند، و نه فريادي كه شنيده شود بلكه سخن خداي سبحان همان كاري است كه ايجاد مي كند. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع) 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 🌺صوت و متن بند پنجاهم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
□گَـــــرچِہ از لُطـــــفِ پــِـــدر وارِ، ⇠﴿عـــــلّے𔘓⇉﴾ سَرشـــٰــارم۔۔۔ هــَـــرچہ دٰارم زِ غــُـــلٰامے ِ ⇠ ﴿مُحمّـــــدﷺ𔘓⇉﴾ دٰارم ... (ص) (ع) «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
4_5825817305287757785.mp3
زمان: حجم: 5.7M
🎧ببرم میخانه میخانه ... سرود 🎙 (ص) (ع) «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من"بر اساس #داستان_واقعی قسمت_بیست و دوم ✍ بخش دوم 🍃من نگاهی کردم و گفتم: لبت خون
" "بر اساس داستان واقعی قسمت بیست و دوم✍ بخش سوم 🍃حالا دیگه می دونستم که اگر هم بیرونم کنن جایی ندارم که برم….. و این بار برای این وارد اون خونه شدم که دیگه برای همیشه بمونم و عضوی از خانواده ی اونا بشم …. و برای مشکلاتم را ه حل منطقی پیدا کنم …… حمیرا تو حال نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد … من بهش سلام کردم …. اونم جواب داد : سلام بهتر شدی ؟ …. ببین من واقعا نمی خواستم تو صدمه ببینی … اینو بدون . اینو یک دفعه ای گفت و پشتشو کرد به من و نشست و صدای تلویزیون رو زیاد کرد …رفتم نزدیک و گفتم : می دونم و هیچوقت این فکر رو نکردم خاطرت جمع …. هیچ عکس العملی نشون نداد …. عمه با اشاره به من گفت: برو بالا ….من رفتم تو اتاقم …. 🍃چمدونم رو از قبل گذاشته بودن روی تخت … نگاهی به اطراف کردم حالا اونجا برام مثل بهشت بود جای امنی که منو از نابسامانی نجات می داد ….حتی اگر نتونم از اون اتاق بیرون برم ……. اول چمدون رو خالی کردم و فشارش دادم زیر تخت کمی اتاق رو مرتب کردم و نشستم سر درسم چون خیلی عقب بودم و فرصتی هم برای جبران نداشتم …….. در واقع تا امتحان نهایی فقط درس خوندم و زیاد بیرون نمی رفتم به جز مدرسه و شام و نهار ….. 🍃حمیرا کلا منو ندید گرفته بود .. انگار نیستم .. دیگه اونم برام مهم نبود … و فقط کار خودمو می کردم تنها دلخوشی من ساعتی بود که ایرج از کارخونه برمی گشت پشت پنجره منتظرش می موندم و اونم هر بار طوری که علیرضا خان متوجه نشه دستشو تکون می داد و این تا چند ساعت منو شارژ می کرد …. و بعد سر شام اونو می دیدم اما تورج در هر فرصتی یک سر به من می زد و احوالم رو می پرسید … 🍃امتحان نهایی برام کاری نداشت … سخت نبود و اونو به راحتی با نمره های خوب گذروندم چیزی که نگرانم می کرد کنکور بود و حالا تمام تلاشم رو برای قبول شدن می کردم …….. حمیرا هنوز مثل یک دشمن با من رفتار می کرد متلک می گفت و در هر فرصتی بدترین حرفای تحقیر کننده رو به من می زد و این کارو در موقعی می کرد که نمی تونستم بهش چیزی بگم …. 🍃ولی حالش خوب بود پس من دلیل این کارشو نمی فهمیدم …. شب ها کماکان ناله می کرد ولی کسی به سراغش نمی رفت انگار همه عادت کرده بودن منم اگر بیدار می شدم فقط گوش می کردم …. تا اینکه چند روز به کنکور مونده بود، یک شب تا دیر وقت زبان خوندم و چون مهارتی توش نداشتم خیلی خسته شدم …و صبح با کسالت خیلی زیاد از خواب بیدار شدم حتی چشمم رو به سختی باز کردم باید کاری می کردم تا سر حال بشم و درس بخونم این بود فکر کردم برم حموم با عجله حوله مو بر داشتم و رفتم زیر دوش و یادم رفت درو فقل کنم …هنوز خودمو آب نکشیده بودم که یک مرتبه برگشتم و حمیرا رو جلوی چشمم دیدم خشمگین و عصبانی ….حالاا هیچ کس هم نمی دونه اون اومده تو حموم با این فکر شروع کردم به لرزیدن … با عصبانیت گفت : تو توی حموم من چیکار می کنی ؟ پس همیشه میومدی اینجا رو نجس می کردی حیوون؟ …. و صداشو بلند کرد که کی بهت اجازه داد بیای تو حموم من کثافت ِ آشغال چرا دست از سر ما ور نمی داری ؟ گمشو از زندگی ما برو بیرون … 🍃من دستپاچه زود دوش رو بستم و پریدم حوله مو بر داشتم و تنم کردم اومدم لباسمو بر دارم و برم که دستمو گرفت و کشید خودمو کشیدم عقب ولی اون دو دستی دست منو گرفته بود منم دست دیگم رو گذاشتم روی دست اون تا مقاومتم زیاد بشه و یک وقت نخورم زمین این بار نزدیک کنکور بود و اگر بلایی سرم میومد جبران ناپذیر بود ….. گفتم ببین حمیرا دیگه نمیام ببخشید معذرت می خوام، بزار برم قول میدم دفعه ی آخرم باشه … ولی اون ساکت شده بود و هی دست منو لمس می کرد … و با چشمان درشتش به من نگاه می کرد …. گفتم بزار برم من هنوز خوب نشدم زورم به تو میرسه فقط نمی خوام به تو صدمه بزنم …اگر بهت حرفی نمی زنم ملاحظه می کنم وگرنه هم زبون دارم هم زور … ولم کن برم …لطفا دستمو ول کن …. 🍃ولی اون محکم تر دست منو گرفته بود و ول نمی کرد …. گفتم .. ببین اگر بخورم زمین دوباره سرم بشکنه برای خودتم درد سر درست می کنی …. تو رو خدا ول کن دستمو ….. همین طور که تو چشم من نگاه می کرد دستش شل شد و من آهسته دستمو کشیدم. ادامه_دارد «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2