داروخانه معنوی
#خودشناسی(6) فکرکردن درباره نعمت های خداوند بزرگترین عبادت است#⃣ #استاد حاجیه خانم رستمی فر «داروخا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_6005702746236258423.m4a
حجم:
14.5M
□أگـــــر مُوٰاظـــــب دِلتـــــون بــــٰـاشیـــــد؛
⇠و غِیـــــرخــُـــدٰا رو راه نــَـــدیـــــد،
اون چیـــــز؎ رو کِہ⇩⇩⇩
⇦دیگـــــرٰان نِمےبیـــــنن شُمــــٰـا میبیـــــنے،
و اون چیـــــز؎ رو کِہ؛
◇دیگـــــرٰان نمےشنــَـــون شُمـٰــــا
مےشِنـــــو؎...↑↑
|شِیـــــخرَجبـــــعلےخیــٰـــاط𔘓➛|
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۱۹۶ بعثت پيامبر و تحقير دنيا 🎇🎇🎇#خطبه۱۹۶🎇🎇🎇🎇🎇🎇 💥هشدار از غفلت زدگي خداوند هنگامي پيام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۱۹۶ بعثت پيامبر و تحقير دنيا 🎇🎇🎇#خطبه۱۹۶🎇🎇🎇🎇🎇🎇 💥هشدار از غفلت زدگي خداوند هنگامي پيام
خطبه ۱۹۷
در ذكر فضائل خويش
فضائل اميرالمومنين
🎇🎇🎇#خطبه۱۹۷🎇🎇🎇🎇🎇🎇
اصحاب و ياران حضرت محمد (ص) كه حافظان اسرار او مي باشند، مي دانند كه من حتي براي يك لحظه هم مخالف فرمان خدا و رسول او نبودم. بلكه با جان خود پيامبر(ص) را ياري كردم، در جاهائي كه شجاعان قدمهايشان مي لرزيد، و فرار مي كردند، آن دليري و مردانگي را خدا به من عطا فرمود. در سوگ پيامبر رسول خدا(ص) در حالي كه سرش بر روي سينه ام بود قبض روح گرديد، و جان او در كف من روان شد، آن را بر چهره خويش كشيدم، متصدي غسل پيامبر (ص) من بودم، و فرشتگان مرا ياري مي كردند، گويا در و ديوار خانه فرياد مي زد. گروهي از فرشتگان فرود مي آمدند و گروهي ديگر به آسمان پرواز مي كردند، گوش من از صداي آهسته آنان كه بر آن حضرت نماز مي خواندند، پر بود، تا آنگاه كه او را در حجره اش دفن كرديم. چه كسي با آن حضرت در زندگي و لحظات مرگ از من سزاوارتر است؟ پس مردم با دل بينا حركت كنيد، و نيت خويش را در جهاد با دشمن راست بداريد، سوگند بخدائي كه جز او خدائي نيست، من بر جاده حق مي روم، و دشمنان من بر پرتگاه باطلند، مي گويم آنچه را مي شنويد، و براي خود و شما از خدا طلب آمرزش دارم.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
﴿آیــّـــتالله بِهجـــــت(ره)𑁍➛﴾ :
↲↲ شُکـــــر، ⇩⇩⇩
⇦معنــٰـــا؎ وَسیعے دٰارد و مَنـــــظور أز آن
طٰـاعــَـــت خُـــــدٰاست.
⇇فَقـــــط «اَلْحَمْـــــدُلله» زبــٰـــانےنیســـــت؛
هَرچَنـــــد آن هَـــــم یِکے أز ؛
◈مــَـــرٰاتـــــب شُکـــــر أســـــت... ↑↑
↴سپــٰـــاسگـــــزار؎ أز نِعمـــــت ،
□ بہ معنــــٰـا؎⇠طاعــَـــت خـُــــدٰاست۔۔
کہ مــُـــوجِب،
_ «أفـــــزٰایش نِعمَـــــت »مےشـَــــود.
↲↲کـــُــفرٰان نِعمـــــت هَم بہ معنــٰـــا؎ ،
⇠«عِصیــٰـــان الٰهے »و «مُوجـــــب عــَـــذٰاب»
◇◇ أز نــٰـــاحیہ اوســـــت.⇉
📚در محضـــــر بهجت، ج¹، ص³⁵⁸
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
#شکر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_چهل و دوم ✍ بخش سوم 🍓بعد دستشو انداخت روی شونه های
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_چهل و دوم ✍ بخش سوم 🍓بعد دستشو انداخت روی شونه های
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_چهل و دوم ✍ بخش چهارم
🌺یک هفته گذشت … یک شب که برای شام می رفتم پایین صدای جر و بحث ایرج و علیرضاخان به گوشم خورد …. با عجله رفتم ببینم چی شده …..
ایرج می گفت : بابا خواهش می کنم همیشه خودتون رفتین حالا هم خودتون برین …. علیرضا خان با تندی جواب داد مگه تو نباید کار یاد بگیری؟ الان تو بهتر می دونی چیکار باید بکنی اون اجناسی که قبلا فرستادن تو بد و خوب نکردی؟ من سپردم به تو خوب حالا برو هم راه و چاه رو یاد می گیری هم این بار مثل دفعه ی قبل نمیشه …..ده تا پانزده روز طول می کشه نمی دونم چرا می خوای نری ؟
ایرج گفت : آخه من وارد نیستم تا حالا نرفتم … نمیشه این بارم خودتون برین؟ قول میدم دفعه ی دیگه من برم …… نمی دونستم در مورد چی حرف می زدن و اینکه ایرج باید کجا میرفت …. رفتم تو آشپزخونه … عمه و حمیرا داشتن شام رو می کشیدن منم کمک کردم ولی بحث اونا بازم ادامه داشت …با نگاهی نگران به ایرج بهش فهموندم می خوام سر در بیارم …. اونم منظور منو فهمید ….. و گفت : من برم لندن کار اینجا
می مونه الان تو کارخونه خیلی کار دارم به نظرم رفتن شما موثرتره قبول کنین …..
ولی علیرضاخان زیر بار نرفت و گفت : بی خودی داری بحث می کنی تو باید بری اولا می دونی باید چی سفارش بدی ثانیا کارو یاد می گیری و دیگه از این به بعد خودت میری ….باز می خوای مثل اون دفعه هی ایراد بگیری … خودت برو بابا جان بهتره ……
🌺و من فهمیدم که ایرج باید بره لندن ….نفهمیدم چی خوردم و با بغض رفتم بالا حمیرا هم با من اومد و پشت سر ما هم ایرج اومد تو پله همه با هم رفتیم بالا ….
حمیرا ازش پرسید تو چرا دوست نداری بری؟ خیلی برات خوبه برو حال و هوات هم عوض میشه … ایرج عصبانی بود و حرفی نزد و رفت تو اتاقش ….
حمیرا گفت : خیلی ناراحته بیا بریم پیشش؛؛؛ میای ؟
گفتم باشه …..خودمم دلم می خواست با اون حرف بزنم این بود که دراتاقشو زدم و صداش کردم ایرج ؟ گفت جانم عزیزم عشقم …و درو باز کرد و منو و حمیرا رو پشت در دید ….یک دفعه جا خورد و منم از خجالت داشتم آب می شدم حمیرا نگاهی به من و یک نگاه به ایرج انداخت و گفت …به ..به ..چشمم روشن …جانم …. عزیزم….. عشقم …. من می دونستم به خدا می دونستم از اول هم معلوم بود که اینقدر برای رویا سینه چاک می دادی من می فهمیدم …. ایرج گفت بیا تو تا بهت بگم …..
حمیرا همین طور که می رفت تو به من گفت : مثلا ما دوستیم چرا به من نگفتی ؟ خیلی راز داری تو ، من ساده ام که سیر تا پیاز زندگیمو برات گفتم بعد تو نگفتی که ایرج رو دوست داری … اصلا لازم نبود بگین همون روز که آقا غیرتی شده بود من فهمیدم به خدا فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم …..
🌺ایرج حمیرا رو نشوند و بهش جریان تورج رو تعریف کرد و ازش خواهش کرد بین خودمون بمونه تا تورج از این فکر منصرف بشه ….حمیرا گفت : باشه خاطرتون جمع به کسی نمیگم می خوای یک کاری بکنم تا نری لندن ؟ ایرج گفت : نه بابا یک هفته اس دارم باهاش بحث می کنم نمیشه حاضر نیست بره تنبل شده …..حمیرا بلند شد و همینطور که داشت می رفت گفت : ولی خیلی بهم میاین من که خوشحالم ……
منم خواستم دنبالش برم ولی ایرج یواشکی مچ دستمو گرفت و نگه داشت و به محض اینکه اون از اتاق رفت بیرون منو محکم گرفت تو بغلش و در گوشم گفت نمی تونم ازت دور باشم طاقت ندارم …… زود خودمو کشیدم بیرون و گفتم منم نمی تونم دور از تو باشم اگر بری چند روز طول می کشه …گفت : ظاهرا ده روز ولی برای من یکسال از الان ناراحتم …..
روزی که حمیرا دوباره وقت دکتر داشت ایرج و عمه باهاش رفتن و من با اسماعیل اومدم خونه علیرضا خان تو خونه تنها بود …
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2