امروز چهارشنبه
قضای ⇠ #نماز_عشا
بعد از هر نماز قضا خواندن دعای فرج(الهی عظم البلا...) برای سلامتی و فرج و مقدر شدن ظهور آقا جانمون حضرت مهدی (روحی لک الفدا) اجباری است🌹🌹🌹
♡┅═════════════﷽══┅┅
﴿آیـــّتالله فــــٰـاطمےنیـــٰــا(ره)𔘓⇉﴾
◇أز دو² لـــــب« آیــّتالله بهجـَـت (ره)»
↫شِنیـــــدم کہ مےفـَــــرمـــــود:⇩⇩⇩
⇦أوٰاخـــــر کہ در خـــــدمَـــــت،
مــَـرحـــوم" آیـّــت الله قـــــاضے(ره)"
□مےرسیـــــدیـــــم۔۔۔
فَقـــــط مےفـَــــرمـــــود:
╰─┈➤
⇠⇠«نمـــٰــآز أوّل وقـــــت𑁍»↳↳
#درمحضرعارفان
#نماز
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
نامه ۱ به مردم كوفه 🎇🎇 #نامه۱ 🎇🎇🎇 ✅ افشايسرانناكثين از بنده خدا، علي امير مومنان، به مردم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
نامه ۱ به مردم كوفه 🎇🎇 #نامه۱ 🎇🎇🎇 ✅ افشايسرانناكثين از بنده خدا، علي امير مومنان، به مردم
نامه ۲
قدرداني از اهل كوفه
🎇🎇 #نامه۲ 🎇🎇🎇
🌷تشكر از مجاهدان از جنگ برگشته
خداوند شما مردم كوفه را از سوي اهل بيت پيامبر (ص) پاداش نيكو دهد، َََبهترين پاداشي كه به بندگان فرمانبردار، و سپاسگزاران نعمتش عطا مي فرمايد، زيرا شما دعوت ما را شنيديد و اطاعت كرديد، به جنگ فرا خوانده شديد و بسيج گرديديد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
♡┅═════════════﷽══┅┅
﴿آیـــّــتاللّٰهبهجــَـــت(ره)𑁍﴾:
□«امــــٰـامزمـــــآنﷺ𔘓⇉»⇩⇩⇩
⇦درقَلـــــبهــٰـــا؎شُمٰاســـــت..؛
_مُـــــرٰاقببـــٰــاشیـــــد،
╰─┈➤
⤦⤦بیـــــرونــَـــشنکــُنید..!💔↳↳
#امام_زمان
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
♡┅═════════════﷽══┅┅
◇بہ حَقِّ ذکر لبــــٰـانت↓↓↓
⇇ بہ ربنـــّٰــا؎ خُودت۔۔۔
⃝❍↲بخوٰان دُعــــٰـا؎ فَـــــرج رٰا ،
«خُودت بـــَــرٰا؎ خُـــــودت۔۔!»
#امام_زمان
#دعای_فرج
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
┄═•❁๐๑♧๑♧๑♧๑๐❁•═┄ #رمان داستان_ازسرنوشت_واقعی 📖 #تمام_زندگی_من📖 قسمت_سی_و_ششم✍ کمکم کن 🌹چند لحظه ط
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
┄═•❁๐๑♧๑♧๑♧๑๐❁•═┄ #رمان داستان_ازسرنوشت_واقعی 📖 #تمام_زندگی_من📖 قسمت_سی_و_ششم✍ کمکم کن 🌹چند لحظه ط
┄═•❁๐๑♧๑♧๑♧๑๐❁•═┄
#رمان
داستان_ازسرنوشت_واقعی
📖 #تمام_زندگی_من📖
قسمت_سی_و_هشتم ✍پیشنهاد
🌹مادرم با ترس داشت به این صحنه نگاه می کرد ...
- آقای کوتزینگه ... چیزی نیست که شما به خاطرش نگران باشید ... بهتره برید و ما رو تنها بگذارید ...
- تا شما اینجا هستید چطور می تونم آروم باشم؟ ... دختر من از آب پاک تر و زلال تره ... هر حرفی دارید جلوی من بزنید...
خنده اش گرفت ...
🌹- شما پدر فوق العاده ای دارید خانم کوتزینگه ...
و به مبل تکیه داد ...
- من پرونده شما رو کامل بررسی کردم ... از نظر من، گذشته و اینکه چرا به شما اجازه کار داده نمی شد مال گذشته است ... شما انسان درستی هستید ... و یک نابغه اید ... محاسباتی رو که شما توی چند ساعت تصحیح کردید... بررسیش برای اون گروه، سه روز طول کشید ...
🌹کمی خودش رو جلو کشید ... این چیزی بود که من به مافوق هام گفتم ...
- ارزش شما خیلی بیشتر از اینه که به خاطر اون مسائل ... کشور از وجود شخصی مثل شما محروم بشه ...
خنده ام گرفت ...
🌹- یه پیشنهاد دو طرفه است؟ ... یا باید باشم یا کلا ...؟ ... دارید چنین حرفی رو به من می زنید؟ ...
- شما حقیقتا زیرک هستید ... از این زندگی خسته نشدید؟...
🌹- اگر منظورتون شستن توالت هاست ... نه ... من کشورم و مردمش رو دوست دارم ... اما پیش از اون که یه لهستانی باشم یه مسلمانم ...
و توی قلبم گفتم ...
" قبل از اینکه رئیس جمهور لهستان، رهبر من باشه ... رهبر من جای دیگه است ... "
🌹در اون لحظات ... تازه علت ترس اون مردها رو از دژهای اسلام و ایران درک می کردم ... یک لهستانی در سرزمین خودش ... اما تبدیل به مرز و دیوارهای اون دژ شده بود ....
✍ادامه دارد......
┄═•❁๐๑♧๑♧๑♧๑๐❁•═┄
داستان_ازسرنوشت_واقعی
📖 #تمام_زندگی_من📖
قسمت_سی_و_نهم ✍نجات یوسف
🌹سکوت عمیقی بین ما حاکم شد ... می تونستم صدای ضربان قلب مادرم رو بشنوم ..
- آیا این دو با هم منافات داره؟ ...
- دولتی که بیشترین آزادی و ارتباط رو دو قرن گذشته با یهودی ها داشته ... و محدودیت زیادی رو برای مسلمان ها... جایی برای یه مسلمان توی سیستم اون هست؟ ...
🌹- پیشنهاد من، بیش از اون که سیاسی باشه؛ کاری بود ...
محکم توی چشم هاش نگاه کردم ...
- یعنی من اشتباه می کنم؟ ...
لبخند کوتاهی زد ...
- برعکس خانم کوتزینگه ... اشتباه نمی کنید ... اما من یه وطن پرست کاتولیکم ... و فقط لهستان، عظمتش، پیشرفت و مردمش برام مهمن ... و اگر این پیشنهاد رو نپذیرید؛ شما رو سرزنش نمی کنم ...
🌹از جاش بلند شد ... رفت سمت پدرم و باهاش دست داد ...
- از دیدار شما خیلی خوشحال شدم قربان ... شما دختر فوق العاده ای رو تربیت کردید ...
مادرم تا در خروجی بدرقه اش کرد ... از جا بلند شدم و دنبالش رفتم توی حیاط ...
🌹- من به کار کردن توی رشته خودم علاقه دارم ... اما مثل یه آدم عادی ... نه جایی که هر لحظه، در معرض تهمت و سوء ظن باشم ... و نتونم شب با آرامش بخوابم ... و هر روز با خودم بگم، می تونه آخرین روز من باشه ...
🌹چند روز بعد، داشتم روی پیشنهادهای کاری فکر می کردم... بعضی هاش واقعا جالب بود ... ولی از طرفی دلهره زیادی هم داشتم ...
🌹زنگ زدم قم ... ازشون خواستم برام استخاره کنن ... بین اونها، گزینه ای خوب بود که از همه کمتر بهش توجه داشتم...
آیات نجات حضرت یوسف از زندان بود ...
🌹" گفت: از امروز به بعد تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندی داری و تو فردی امین و درستکار میباشی ... "
✍ادامه دارد......
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2