18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نوروز
#عید
#بهار
این روزهای بهاری به شکوفا شدن بیندیش ؛
به اینکه می شود ؛
بعد از سرمای سختی که زندگی به تاب و تحمل و تنه ات زده است ،
بهار را بهانه کنی و جوانه بزنی .
شاید روزگار شاخ و برگت را چیده باشد،
اما تو به ریشه ها دل ببند تا دوباره سرپا و سبز شوی .
این روزها تو خودِ بهار باش ؛
طبیعت زندگی ات را متحول کن! گل کن، شکوفه بده، جوانه بزن تا جهانت سبز و تماشایی شود!
@Manavi_2
@Manavi_3
داروخانه معنوی
.
#احسن_القصص
#نکات_عاشورایی
آیتالله میرزا جهانگیر خان قشقایی تا سن چهل سالگی تار میزد.از متبحرین این رشته موسیقی بود. .
ایشان با یک تلنگر کوچک ، میشود از اساتید و فیلسوفان زمان ، که شاگردان بزرگی تربیت میکند همچون:
آیتالله العظمی آسید ابوالحسن اصفهانی
آیتالله العظمی بروجردی
آیت الله آقا رحیم ارباب
آیتالله آقا ضیاءالدین عراقی
آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی .
.
یکروز تارش خراب میشه میاد بازار اصفهان...
دنبال آدرس میگرده که برخورد میکنه به پیرمرد اهل دلی بنام همای شیرزای.
از پیر مرد میپرسه که آدرس تعمیر تار رو داری؟؟
پیرمرد میگه بله،و آدرس یه ارمنی در منطقه جلفای اصفهان میده و بعد میگه ، اما جوان ، اگه در این فن فارابی زمان هم که شوی دم مرگ مطربی بیش نخواهی بود.
این کلام ، عجیب در جهانگیر خان تأثیر گذاشت و فرمود:
خوب تو میگویی پس چه کنم؟
پیرمرد باصفا ، با دست به سمت مدرسه علمیه اصفهان اشاره کرد و گفت:برو تو اون مدرسه.
.
جهانگیر خان رفت تو اون مدرسه و برای پدر و مادرش نامه نوشت که من در اصفهان ماندگار شدم.
آنقدر در آن مدرسه ماند تا شد آیت الله جهانگیر خان قشقایی ،شد از بزرگترین عارفان ، فیلسوفان و حکمای آن زمان.
. .
آیتالله بهجت میفرمودند:
.
یک روز جهانگیر خان با تعدادی از کشیشان اصفهان که الان هم در منطقه جلفای اصفهان زندگی میکنن، راجع به حقانیت مذهب شیعه بحث میکرد....
.
کشیشها هم بر دین مسیحیت خودشان پافشاری میکردند.
.
بااینکه جهانگیر خان فیلسوف و عارف بود ، ولی هرچه دلیل میآورد،آنها از روی تعصب قبول نمیکردند.
یکوقت جهانگیر خان فرمود اگر خود حضرت عیسی بیان و بگن که حق با کیه ، قبول میکنید؟ .
کشیشها با اینکه باورشان نمیشد ، گفتند: خب معلومه که اگر خود حضرت عیسی بیاد و بگه قبول میکنیم.
.
.
در این لحظه جهانگیر خان دست بدعا برداشت.چند لحظه بعد پرده ها کنار رفت و در عالم مکاشفه که همهی کشیشها هم توانستند ببینن، حضرت عیسی تشریف آوردند و فرمودند: .
. 🌹((امروز از در خانه علی و اولاد علی ، جای دیگر رفتن ،بیراهه است.))🌹 .
تقدیم به پیشگاه مقدسه حضرت نرجس خاتون،سلام الله علیها فاتحه ایی هدیه بفرمایید.
@Manavi_2
#بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
قسمت_صدوسی_وهفتم
#جانمــ_مےرود
فاطمه_امیری
ـــ برو اونور بچه، تو دست و پا نباش!
مهیا اخمی به شهاب کرد؛ که شهاب بلند خندید. مهیا به طرف آشپزخانه رفت، تا شربتی برایشان درست کند.
وقتی همه خبردار شده بودند که مهیا قبول کرده، که شهاب به سوریه برود؛ از تعجب چند لحظه ای بدون عکس
العمل مانده بودند.
مهیا هم الان خوشحال بود. وقتی برق نگاه شهاب را میدید، از تصمیمش مطمئن تر میشد.
دو روز مانده بود، به رفتن شهاب؛ که امروز از صبح آمده بود و گفت که باید اتاق مهیا عوض شود و مهیا هرچقدر غر
زده بود؛ شهاب قبول نکرده بود.
مهیا سریع شربت را در دو لیوان ریخت ودر سینی گذاشت و به سمت اتاق رفت.
ــ بفرما!
شهاب میز تحریر مهیا را سرجایش گذاشت و به سمت مهیا آمد.
ــ آی دستت درد نکنه...
لیوان را سر کشید و خودش را روی تخت مهیا پرت کرد.
ــ اِ شهاب...
ــ چته؟! خب خستم!
ــ خودت خواستی اتاقم رو عوض کنی به من چه!
ــ من نیستم. پس دیگه اون اتاق و پنجره اش به دردت نمیخوره!
ــ فوقش دو سه روز نیستی خب...
شهاب سرجایش نشست.
ــ دو سه روز؟؟
ــ پس چند روز؟!
مهیا با صدای لرزان گفت:
ــ پس چند روز؟؟
ــ بگو چند هفته! چند ماه!
مهیا میخواست اعتراضی کند، اما با یادآوری اینکه خودش قبول کرده بود؛ حرفی نزد.
شهاب متوجه ناراحتی مهیا شد.
ــ برای امشب آماده ای؟!
ــ آره! کیا هستند؟!
ــ خانواده عموم و خالم و خانواده محسن!
مهیا سری تکان داد و ناراحت سرش را پایین انداخت.
شهاب چانه اش را گرفت و سرش را بالا آورد.
ــ چرا ناراحتی؟؟
مهیا با چشمان پر اشک نگاهی به شهاب انداخت.
ــ یعنی فردا میری!!
شهاب مهیا را در آغوش کشید.
ــ آروم باش مهیا جان!
هق هق مهیا اوج گرفت.
ــ چطور آروم باشم شهاب... چطور آخه؟!
شهاب آرام موهای مهیا را نوازش کرد.
ــ میدونم سخته عزیزم!
ــ اگه برنگردی... من میمیرم!
شهاب بوسه ای بر سرمهیا نشاند.
ــ آخرین بارت باشه این حرف رو میزنی! من حالا حالاها بهت نیاز دارم.
ــ قول بده برگردی! قول بده طولش ندی؟؟
ــ قول میدم خانومی! قول میدم عزیز دلم.
مهیا از شهاب جدا شد و اشک هایش را با دست پاک کرد.
ــ آفرین دختر خوب! الان هم پاشو اتاقت رو بچین. من برم، به کارام برسم.
مهیا ابروانش را بالا برد.
ــ بله بله؟! خودت مجبورم کردی اتاق عوض کنم الان می خوای بزاری بری؟؟
ــ انتظار نداری که بمونم همراهت اتاق بچینم.
مهیا لبخندی زد.
ــ اتفاقا همین کارو باید انجام بدی! از الان باید یاد بگیری...
شهاب نگاهی به مهیا انداخت. میدانست که مهیا نمیگذراد، بدون کمک از این اتاق بیرون رود. پس کتش را روی
تخت گذاشت و به کمک مهیا رفت...
ادامه دارد....
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
#بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
قسمت_صدوسی_وهشتم
#جانمــ_مےرود
فاطمه_امیری
مهیا ومریم، با کمک سارا؛ سفره شام را چیدند. صدای محمد آقا، که همه را برای صرف شام، دعوت می کرد؛ در
سالن پیچید.
شهاب به مهیا اشاره کرد، که کنارش بشیند. مهیا چادرش را روی سرش مرتب کرد و آرام، کنار شهاب نشست. نگاه
های سنگینی را روی خود حس کرد. سرش را که بالا گرفت؛ با دیدن نگاه غضبناک نرجس، سرش را پایین آورد. و به
این فکر کرد، که این دختر کی می خواهد دست از این حسادت هایش بردارد...
تنها صدایی که شنیده می شد؛ صدای برخورد قاشق و چنگال ها بود.
ــ سالاد میخوری؟!
ــ نه ممنون! نمیخورم.
شهاب لیوان مهیا را برداشت و برایش نوشابه ریخت؛ و کنار بشقابش گذاشت.
ــ مرسی...
شهاب لبخندی به صورت مهیا زد.
ــ خواهش میکنم خانمی!
مهیا گونه هایش رنگ گرفت.
ــ زشته اینجوری خیره نشو، الان یکی میبینه...
اما شهاب هیچ تغییری نداد و همانطور خیره مهیا را نگاه میکرد. مهیا خجالت زده سرش را پایین انداخته
ــ اِ شهاب... زشته بخدا!
ــ کجاش زشته؟! کار خلافی که نمیکنم. دارم زنمو نگاه میکنم.
احساس شیرینی به مهیا دست داد. قلبش تندتر از قبل میزد.
ــ خجالت میکشی با مزه تر میشی!
مهیا با اخم اعتراض کرد.
ــ شهاب!
شهاب خندید و مشغول خوردن غذایش شد.
بعد از تمام شدن شام؛ این بار شهاب ومحسن هم به خانم ها در جمع کردن سفره، کمک کردند.
سارا و مریم مشغول شستن ظرف ها شدند. نرجس وسایل را جمع و جور میکرد.
مهیا هم آماده کردن چایی را به عهده گرفت. چایی خوشرنگ و بویی دم کرد و آن ها را در نیم لیوانی های بلوری،
ریخت.
چادرش را روی سرش مرتب کرد و سینی را به پذیرایی برد. بعد از تعارف کردن چایی، متوجه نبودن شهاب، شد. با
چشم دنبال او می گشت؛ که شهین خانوم متوجه نگاهش شد.
ــ مهیا جان! میای تو آشپزخونه، کارت دارم.
ــ چشم مامان جون!
مهیا پشت سر شهین خانوم، وارد آشپزخانه شد. نرجس نگاهی به آن دو انداخت و به کارش ادامه داد؟
ــ عزیزم شهاب تو اتاقشه. حتما میدونی فردا صبح هم میره! دیگه وقت نداری، بیا الان برو تو اتاق؛ کنارش باش...
مهیا لبخندی زد.
ــ مرسی... چشم!
ــ چشمت بی بلا عزیزم!
مهیا سینی دیگری براشت و دوتا استکان در آن گذاشت و چایی درآن ها ریخت. سینی را بلند کرد و به سمت اتاق
شهاب رفت.
در را زد بعد از شنیدن بفرمایید، وارد اتاق شد.
ــ تویی؟! پس چرا در میزنی؟!
مهیا لبخندی زد.
ــ ادب حکم میکنه، در بزنم!
شهاب خندید و با دست روی تخت زد.
ــ بیا بشین اینجا با ادب...
مهیا روبه روی شهاب نشست و سینی را وسط گذاشت.
ــ به به! چاییش خوردن داره!
ــ نوش جان!
شهاب قندی در دهان گذاشت و استکان را برداشت.
مهیا به کوله و وسایلی که اطرافش پخش بودند، نگاهی انداخت.
ــ اینا چین؟!
شهاب استکان را از لبانش دور کرد و گفت:
ــ دارم وسایلم رو جمع میکنم! صبح باید برم، وقت نمیکنم.
مهیا به طرف کوله رفت.
ــ خودم برات کولتو جمع میکنم...
ادامه دارد...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4