2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دفع_شیاطین
#چشم_زخم
#حرزامام_هادى_عليه_السلام
↩️اين حرز براي دفع شياطين خوانده مي شود :⇩⇩
🔸بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا عَزيزَ الْعِزِّ فى عِزِّه، ما اَعَزَّ عَزيزَ الْعِزِّ فى عِزِّه، يا عَزيزُ اَعِزَّنى بِعِزِّکَ، وَ اَيِّدْنى بِنَصْرِکَ، وَ ادْفَعْ عَنّى هَمَزاتِ الشَّياطينِ، وَ ادْفَعْ عَنّى بِدَفْعِکَ، وَ امْنَعْ عَنّى بِصُنْعِکَ، وَ اجْعَلْنى مِنْ خِيارِ خَلْقِکَ، يا واحِدُ يا اَحَدُ، يا فَرْدُ يا صَمَد.🔸
↩️پس از نافله ي مغرب خواندن اين حرز مناسب است↪️
📗(مهج الدعوات / 44 ـ الباقيات الصالحات ، باب پنجم ، امر هشتم / 438)
@Manavi_2
33.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #با_هم_ببینیم
#حجاب
👈🏻 این خوشتیپی نیست، این جنایته!!
💠 یه خانوادهای دخترشون رو آورده بودند پیش من و گفتند که آقای دکتر لطفاً نصیحتش کنید! خیلی وضع پوششش خرابه!! گفتم دخترم، شما برای چی اینجوری میپوشی؟! انگیزت چیه؟!
#دکتر_سیدعلی_مرعشی
شادی دل امام زمان عج گوش کنید ونشر دهید انشالله در وجود نازنینی تاثیر کند
@Manavi_2
بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
#قسمت_صدوپنجاه_وهفت
#جانمــ_مےرود
فاطمه_امیری
ــ بفرما؟! چی میخوای بگی که منو کشون کشون اوردی تو اینجا؟!
مریم در اتاق رو بست و به طرف شهاب برگشت با اخم گفت:
ــ معلوم هست داری چیکار میکنی؟!
لبخندی که روی لب های شهاب جاخوش کرده بود؛ جای خود را به اخمی بر روی پیشانی داد.
ــ چه کاری کردم، که همچین عصبانیت کرده؟!
ــ یعنی خودت نمیدونی؟؟؟؟!
ــ نه بگو بدونم...
ــ چرا با مهیا اینجوری رفتار کردی! بعد چند هفته همدیگه رو دیدید؛ برگشتی بهش میگی سلام خوبی و ول
میکنی میری؟؟!
شهاب تکیه اش را از روی دیوار برداشت.
ــ خب؟
مریم عصبی خندید.
ــ خب؟جواب من خب هستش؟! شهاب؟!
ــ حتما بوده که گفتم!
مریم میدانست شهاب نمی خواهد، در مورد مسائل خصوصی خودش و مهیا صحبتی کند. برای همین دارد با کلمات
بازی میکند؛ تا قضیه را به پایان برساند. ولی او این اجازه را نمی دهد.
ــ نگاه کن شهاب! من خواهرتم پس بدون خوب خوب میشناسمت. فکر نکن با بازی کردن با کلمات و چندتا حرف
قلمبه)!( میخوای قضیه را تمومش کنی... تا یه جواب درست درمون ندی؛ نمیزارم از این اتاق بری بیرون!
ــ سوال پرسیدی جواب دادم.
ــ جواب سوالم این نبود. تو میدونی مهیا تو این یه مدت چی کشید؟
اصلا یه نگاه بهش انداختی؟! دیدی چطور لاغر شده! دیدی رنگش پریده است. تو این مدت از همه چی بریده بود.
بعد رفتنت؛ چند روز بیمارستان بستری بود.
شهاب چشمانش را محکم بر روی هم فشرد. کاش مریم می دانست با گفتن این حرفا چه بلایی بر سر قلب شهاب می
آورد.
شهاب با صدایی که سعی می کرد؛ نلرزد گفت.
ــ تمومش کن! این چیز بین منو مهیاست. پس بزارید منو مهیا حلش کنیم. اینجوری بهتره!
تا مریم میخواست حرفی بزند؛ شهاب دستش را به نشانه صبر، بالا آورد.
ــ مطمئن باش میدونم دارم چیکار میکنم.
و دیگر اجازه ی صحبت دیگری به مریم را نداد و سریع از اتاق خارج شد.
مریم نا امید روی صندلی نشست و به مهیا فکر کرد. که چطور با ذوق از آشپزخانه بیرون آمده بود؛ تا شهاب را
ببیند. اما بعد... چطور ناراحت و غمگین به اتاق پناه برد...
ادامه دارد...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4