رسانه چیکار کرده با ماها !!!
به نظرم امروز هر کس ماهواره داره یا اینترنشنال میبینه باید مطمئن باشه از غربال خواهد افتاد
دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره
ما ایرانیا همیشه یکتا پرست بودیم فرهنگمون فوق العاده غنی هست
در هیچ دوره ایی از تاریخ ایران کسی برای مرگ عزیزش شادی نمیکرده!!!!!!
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
«آیـــتالله نـــٰاصـــری (ره) 𔘓»:
⇇ حـــتّے ألـــمقـــدور نمــٰـاز را
قبـــل أز #افـــطار اقـــامـــہ کــُـنیـــد ⇩⇩⇩
⇦و بـــرای فـــرج ،
﴿ امـــام زمـــآن أرواحنـــافـــداه𑁍﴾ ،
◇◇◇ دعـــآ کُـــنـــیم ➛
#ماه_رمضان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
0024765_۱۲۳۸۴۰.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
🔴 ماه گرفتگی اسفند ماه و تحلیل اولتیماتوم آمریکا به ایران
۱۰ الی ۱۵ روز ...
🎙 ♦️ با کلام ؛ #ایمان_اکبرآبادی ••
❓راز ۱۵ روز..
❓عید پوریم
❓ماه خونین
#مرگ_بر_آمریکا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۶۴ ☔️ خدای رحمان من _حسنا! منم امروز یه کاری کردم. می دونم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۶۴ ☔️ خدای رحمان من _حسنا! منم امروز یه کاری کردم. می دونم
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۶۵
☔️ ماشاء الله
نمی دونستم چطور باید رفتار کنم ... رفتار مسلمان ها رو با همسران شون دیده بودم...
اما اینو هم یاد گرفته بودم که بین بیرون و داخل از منزل فرقی هست ...
.
.
اون اولین خانواده من بود ...
کسی که با تمام وجود می خواستم تا ابد با من باشه ...
خیلی می ترسیدم ...
نکنه حرفی بزنم یا کاری بکنم که محبتش رو از دست بدم ...
.
.
بالاخره مراسم شروع شد ...
بچه ها کل مسجد و فضای سبز جلوش رو چراغونی کردن ...
چند نفر هم به عنوان هدیه، گل آرایی کرده بودند ... هر کسی یه گوشه ای از کار رو گرفته بود ...
.
.
عروس با لباس سفیدش وارد مسجد شد ...
کنارم نشست... و خوندن خطبه شروع شد ... .
همه میومدن سمتم ...
تبریک می گفتن و مصافحه می کردن ... هرگز احساس اون لحظاتم رو فراموش نمی کنم ...
بودن در کنار افرادی که شاید هیچ کدوم خانواده من نبودند اما واقعا برادران من بودند ...
حتی اگر در پس این دنیا، دنیایی نبود ... حتی اگر بهشتی وجود نداشت ... قطعا اونجا بهشت بود و من در میان بهشت زندگی می کردم ... .
.
دورم که کمی خلوت شد، حاجی بهم نزدیک شد...
دست کرد توی جیبش و یه پاکت در آورد ... داد دستم و گفت:
_شرمنده که به اندازه سخاوتت نبود ... پیشانیم رو بوسید و گفت ...
ماشاء الله ...
.
.
گیج می خوردم ... دست کردم توی پاکت ... دو تا بلیط هواپیما و رسید رزرو یک هفته ای هتل بود ... .
ادامه دارد...
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۶۵ ☔️ ماشاء الله نمی دونستم چطور باید رفتار کنم ... رفتار م
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۶۶ ( بخش اول)
☔️ تو رحمت خدایی
اولین صبح زندگی مشترک مون ... بعد از نماز صبح، رفته بود توی آشپزخونه و داشت با وجد و ذوق خاصی صبحانه آماده می کرد ...
گل های تازه ای رو که از دیشب مونده بود رو با سلیقه مرتب می کرد و توی گلدون می گذاشت ...
.
.
من ایستاده بودم و نگاهش می کردم ...
حس داشتن خانواده ... همسری که دوستم داشت ...
مهم نبود اون صبحانه چی بود، مهم نبود اون گل ها زیبا می شدن یا نه ... چه چیزی از محبت و اشتیاق اون باارزش تر بود ... .
.
بهش نگاه می کردم ... رنجی که تمام این سال ها کشیده بودم هنوز جلوی چشم هام بود ...
❤️حسنا و عشقش هدیه خدا به من بود ...❤️
بیشتر انسان هایی که زندگی هایی عادی داشتند، قدرت دیدن و درک این نعمت ها رو نداشتند👉 اما من، خیلی خوب می فهمیدم و حس می کردم ...👉
.
.
من رو که دید با خوشحالی سمتم دوید و دستم رو گرفت ...
_چه به موقع پاشدی. یه صبحانه عالی درست کردم ...
.
.
صندلی رو برام عقب کشید ...
با اشتیاق خاصی غذاها رو جلوی من میزاشت ...
با خنده گفت:
_فقط مواظب انگشت هات باش ... من هنوز بخیه زدن یاد نگرفتم ...
.
.
با اولین لقمه غذا، ناخودآگاه ... اشک از چشمم پایین اومد...
بیش از 30 سال از زندگی من میگذشت ... و من برای اولین بار، طعم خالص عشق رو احساس می کردم ...
.
.
حسنا با تعجب و نگرانی به من نگاه می کرد ...
_استنلی چی شده؟ ... چه اتفاقی افتاد؟ ... من کاری کردم؟ ...
سعی می کردم خودم رو کنترل کنم اما فایده نداشت ... احساس و اشک ها به اختیار من نبودن ... .
.
با چشم های خیس از بهش نگاه می کردم ... به زحمت برای چند لحظه خودم رو کنترل کردم ...
.
- حسنا، تا امروز ... هرگز... تا این حد ... لطف و رحمت خدا رو حس نکرده بودم ... تمام زندگیم ... این زندگی ... تو رحمت خدایی حسنا ...
.
.
دیگه نتونستم ادامه بدم ... حسنا هم گریه اش گرفته بود... بلند شد و سر من رو توی بغلش گرفت ... دیگه اختیاری برای کنترل اشک هام نداشتم ... .
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#نماز_شب 🌙🌔
🔸 از عارف ربانی حاج شیخ جواد انصاری همدانی نقل شده است:
🔸که فلان شخص با اینکه عامی است ، یک شب که برای نماز شب بلند شده بود می بیند که از چندین خانه نوری به آسمان بلند شده . به الهام در می یابد که در آن خانه ها ( در شهر همدان ) نماز شب خوانده می شود .
همچنین شخص می بیند از نقطه ای نور عظیمی به آسمان اوج گرفته و در می یابد که امام زمان (عجل الله) در آنجا به #نمازشب ایستاده است.
🔸 آری چنین است که اگر انسانی هر چند عامی در طاعت حق استوار باشد به مقاماتی از معنویت می رسد که چشمه هایی از حکمت و دانایی در قلبش جوشان می شود و فرد نسبت به برخی از امور بینا و شنوا می شود.
📚 مردان علم در میدان عمل / ج2 / ص302
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانيم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2