eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
4_6037294180613493592.mp3
زمان: حجم: 6.7M
🔹نکات جزء هشتم سوره انعام آیه ۱۶۰ سوره اعراف آیات: ۱۲ و ۴۲ و ۴۳ حاجیه خانم رستمی فر «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۱۷) عوامل رژیم پهلوی به عنوان دهقانان ساوه، در اقدامی شتابزده و وح
🍀سید روح الله خمینی(۱۸) با پخش شدن خبر اعتراضات امام خمینی (س) در سراسر ایران، جوّ قم، تهران و بسیاری از شهرهای دیگر متشنج شد. با پیام امام خمینی (ره) در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۴۲ به مناسبت ماه محرم و دستور ایشان به افشای جنایت های رژیم پهلوی، مطالب سخنرانی ها و نوحه ها جنبه انتقادی از حکومت پهلوی پیدا کرد و به گزارش های سازمان اطلاعات و امنیت کشور، مراسم عزاداری تبدیل به مجالس حمله به دولت و حمله به رژیم پهلوی شد. تظاهرات بزرگ روز عاشورا در تهران با سازماندهی هیئت های مؤتلفه اسلامی برگزار شد. این تظاهرات به خصوص با همراهی هیئت های مذهبی بزرگ تهران، نظیر هیئت طیب حاج رضایی، اوج اعتراضات مردم را نشان داد. این تظاهرات از لحاظ کثرت و تنوع شرکت کنندگان، از روحانیان و دانشگاهیان و کارگران، کم نظیر بود که برخی اجتماع کنندگانِ در مقابل مسجد جامع حاج ابوالفتح واقع در خیابان ری تهران را میان ۷۰ تا ۱۲۰ هزار تن برآورد کرده اند. ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۳۱ 🌷توصیف عدل‌ و احسان (اخلاقی،اقتصادی) 🎇🎇#حکمت۲۳۱ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : فِي ق
حکمت ۲۳۲ 🌺ره آورد انفاق(اخلاقی،اقتصادی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ يُعْطِ بِالْيَدِ الْقَصِيرَةِ يُعْطَ بِالْيَدِ الطَّوِيلَةِ . قال الرضي : و معني ذلك أن ما ينفقه المرء من ماله في سبيل الخير و البر و إن كان يسيرا فإن الله تعالي يجعل الجزاء عليه عظيما كثيرا و اليدان هاهنا عبارة عن النعمتين ففرق ( عليه السلام ) بين نعمة العبد و نعمة الرب تعالي ذكره بالقصيرة و الطويلة فجعل تلك قصيرة و هذه طويلة لأن نعم الله أبدا تضعف علي نعم المخلوق أضعافا كثيرة إذ كانت نعم الله أصل النعم كلها فكل نعمة إليها ترجع و منها تنزع. ✅و درود خدا بر او فرمود: آن كس كه با دست كوتاه ببخشد، از دستي بلند پاداش گيرد. (معني سخن اين است كه آنچه انسان از اموال خود در راه خير و نيكي انفاق مي كند، هر چند كم باشد، خداوند پاداش او را بسيار مي دهد، و منظور از (دو دست) در اينجا دو نعمت است، كه امام (ع) بين نعمت پروردگار، و نعمت از ناحيه انسان، را با كوتاهي و بلندي فرق گذاشته است كه نعمت و بخشش از ناحيه بنده را كوتاه، و از ناحيه خداوند را بلند قرار داده است، بدان جهت كه نعمت خدا هميشگي و چند برابر نعمت مخلوق است، چرا كه نعمت خداوند اصل و اساس تمام نعمتها است، بنابراين تمام نعمتها به نعمتهاي خدا باز مي گردد، و از آن سرچشمه مي گيرد) 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا امام‌حسن‌عسکری علیه‌السلام: کسی در آخرالزمان از هلاکت و نابودی نجات پیدا نمی‌کند،مگر اینکه خداوند او را به دعا برای تعجیل فرج و ظهور موفق بگرداند. •📚بحارالانوار|ج۱۰۲|ص۱۱۲• 💛 🌱 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴ نمیدونستم باید چیکار کنم اخه من از ب
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۵ 🍃از زبان مینا🍃 روزها میگذشت و بزرگ و بزرگ تر میشدم... اوایلش نمیدونستم چرا من باید یه پارچه سیاه سرم باشه ولی بقیه دوستام نه... خانوادم هیچ توضیحی درمورد چادر بهم نداده بودن... فقط بعد 9 سالگی اصرار کرده بودن که روی سرم بزارم... با اصرار خانواده گذاشته بودم و کم کم برام یه عادت شده بود بابام میگفت دختر نباید تو بیرون بخنده... نباید بلند حرف بزنه... نباید دیروقت خونه بیاد... این چیزا رو نمیتونستم درک کنم ولی حوصله جر و بحث هم نداشتم جلوی اونها جوری نشون میدادم که این چیزا رو قبول دارم ولی تو جمع دوستانه معمولا بیخیال بودم مثلا؛ به بهونه درس خوندن با دوستها بیرون میرفتیم و خوش میگذروندیم. راستش بین فامیل ها و تو خانواده هم صحبتی نداشتم ویه پسر خاله هم داشتم که هم بازی بچگیام بود ولی خب خیلی وقت بود ندیده بودمش و چون خانواده هامونم فضاشون بسته بود نمیتونستم باهاش حرفی بزنم... به خاطر همین علاقه ای به رفتن توی جمع های خانوادگی نداشتم و اکثرا بهونه درس میگرفتم و مسافرت ها رو نمیرفتم. 🍃از زبان مجید:🍃 تصمیمم رو گرفتم میخواستم شبیه مینا بشم... چون مدتی ازش دور بودم علایقش رو نمیدونستم نمیدونستم چی براش جالبه و چی نیست. ولی میدونستم مینا یه دختر چادری و مذهبیه و خانوادشم که مذهبین.. پس حتما از یه پسر مذهبی خوشش میاد و اگه بخواد ازدواج کنه حتما همسر ایده آلش باید مذهبی باشه 👈تصمیمم رو گرفتم که مذهبی بشم.. ولی نمیخواستم تصمیمم احساسی باشه... میخواستم از ته باشه... تو کلاسمون یه پسری بود به نام الیاس که پدرش روحانی بود... و خودشم قاری قرآن و تمام دعاهای مدرسه رو اون میخوند... و قرار بود سال دیگه بعد دیپلم بره حوزه کم کم خودم رو بهش نزدیک کردم و باهاش رفیق شدم یه روز بهش گفتم: -سلام الیاس -سلام مجید جان..خوبی؟! -ممنونم...تو خوبی؟!یه کاری باهات داشتم -الحمدلله..بفرما...در خدمتم -راستش...چه جوری بگم -بگو راحت باش -میخواستم بپرسم چجوری میشه مثل تو شد؟! -مثل من یعنی چی؟! -یعنی همین کارایی که میکنی دیگه...قرآن میخونی...نماز میخونی...مسجد میری -اها منظورت مذهبی شدنه -اره -خب کاری نداره که...اول باید سطح معلوماتت رو در این باره ببری بالا... -خب چجوری؟! -باید با یکی از روحانیا در ارتباط باشی -اخه من که کسی رو نمیشناسم -اگه دوست داشتی غروبا میام دنبالت بریم مسجدمون. 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۵ 🍃از زبان مینا🍃 روزها میگذشت و بزرگ
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۶ _اگه دوست داشتی غروبا میام دنبالت بریم مسجدمون...چون بغلش حوزه هست خیلی طلبه ها هم اونجا میان... -جدی میگی؟!؟خیلی ممنونم باشه حتما -پس یه ساعت قبل اذان بیا سر میدون . غروب شد و با الیاس رفتم مسجد...طلبه ها هم بودن و داشتن تو مسجد قبل از اذان بحث درسی میکردن... برام جالب بود که پسرهای کوچیک تر از من عبا رو دوششون بود و طلبه شده بودن. در حال نگاه به اطراف بودم که الیاس دستم رو گرفت و رفتیم تو یه حلقه طلبه ها که راجب احکام بود نشستیم.. کم کم بحث ها داشت برام جالب میشد... فهمیدم خیلی از کارام اشتباه بوده تا الان. به قسمت احکام محرم و نامحرمی که رسید یاد مینا افتادم و ته دلم خالی شد یاد اون روزا افتادم ... فهمیدم احکام به اون سختی که خالم میگفت و اجرا کرد نبود ولی چه فایده... . . یه چند مدتی کارم شده بود هر روز غروب مسجد رفتن با الیاس و هم بحث شدن با طلبه ها... دیگه حتی نوع لباسام هم شبیه الیاس شده بود دیگه از شلوار لی و تیشرت استین کوتاه خبری نبود و فقط پیرهن استین بلند و شلوار پارچه ای یا کتان میپوشیدم... موهامم کوتاه کرده بودم و کج میگرفتم... ارتباطم با خدا خیلی خیلی بیشتر شده بود نمیزاشتم یه نمازم قضا بشه سعی میکردم همه مراسما رو برم. از دعای کمیل گرفته تا روضه ها. کم کم با الیاس هیات رفتم و پام به هیات باز شد. شب های پنجشنبه جلسات هفتگی میرفتیم و کلا مسیر زندگیم عوض شد ولی همچنان عشق مینا تو دلم بود همچنان دوستش داشتم. . چند ماه بعد یه روز مامانم اومد اتاق و گفت -مجید جان؟؟ -جانم مامان؟! -پنجشنبه کاری نداری که؟! -چطور؟! -ریحانه بچه دختر داییم رو که یادته؟! -اره...چطور -هیچی بابا...نترس...چند ماه پیش تازه بچه دار شدن یه جشن گرفتن مارو هم دعوت کردن...باباتم که میشناسی اینجور جاها نمیاد...تو میای دیگه؟؟ -آخه مامان من... -تو چی؟! کاری نداره که...میای میشینی یه گوشه غذاتو میخوری. . -من نمیتونم...سخته اخه...شاید اونا راحت نباشن... -این همه مرد اونجاست حالا تو بیای ناراحت میشن تازه خالت و مینا هم میان. -چی؟!مطمئنی که میان؟! -اره مامان جان...همین چند لحظه پیش با خالت داشتم حرف میزدم... -باشه پس میام -چی شد یهو نظرت عوض شد -ها...هیچی...هیچی -ای شیطون . با خودم گفتم بهترین موقع هست برای نشون دادم خودم به مینا...احتمالا منو با این ظاهرم ببینه کلی تعجب میکنه و خوشش میاد . بالاخره روز موعود فرا رسید دل تو دلم نبود. 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا