⭕️ شهیدی که دیروز عصر منزلش رفتیم با همه شهدا فرق داشت، آخه کنار رهبر شهیدمون به شهادت رسیده بود
پسرش میگفت ازبابام پرسیدم کار شما چیه ؟ گفت من اسمم، شغلم رو نشون میده: غلامعلی.
شهید غلامعلی، غلام سیدعلی، ۴۰ سال به رهبر عزیزمون خدمت کرده بود و آخر هم در کنار رهبر بشهادت رسید.
🔹️او منزلی در جنوب شهر تهران، منزلی قدیمی در یک نقطه بسیار قدیمی داشت. دم در منزلشون دیدم خانم الهام چرخنده هم اومده تا از این لحظات، مستند بسازه و صحبت های خانواده شهیدو ثبت کنه.
وارد خونه که شدیم باورم نمیشد! یعنی این خونه ی کسیه که ۴۰ سال خادم شخص اول مملکت بوده؟!
مگه همه جای دنیا، مردم خودشونو به مسئولین نزدیک نمیکنن که برا خودشون کاخ و ویلا دست و پا کنن؟ اما یک خونه ساده در جنوب شهر با یک دست مبل والسلام.
🔹️همسر شهید شروع کرد به گفتن:
همسرم آقا رو خیلی دوست داشت. چند روز هم نمیتونست از آقا جدا بمونه. ایام کرونا وقتی میرفت پیش آقا ۲۱ روز پیش آقا میموند که یه موقع رفت و آمد نکنه و آقا مریض بشن. میگفت فقط آقا سالم باشن. میرفت با پول خودش برای آقا خرید میکرد و پولی که آقا بهش میدادن رو برای خونه خودمون خرج میکرد که زندگیمون برکت بگیره.
من ۱۴ سال باهاش زندگی کردم، اما انگار چهارده سال توی بهشت بودم.
چهارده سال بهشتی...
🔹️این دو سه روز آخر انگار خیلی نورانی تر شده بود. دو روز قبل شهادتش میگفت به آقا گفتم دعا کنید من شهید بشم و آقا فقط منو نگاه کرد و هیچی نگفت.
بهش گفتم مثلا نگفتن ان شاءالله بعد از ۱۰۰ سال و اینجور حرفا؟
غلامعلی گفت نه!
حضرت آقا فقط منو نگاه کردن و دو روز بعد هم در کنار حضرت آقا به شهادت رسید. البته اگه میموند دق میکرد. نمیتونست نبود آقا رو دووم بیاره. اون روزی که بیت رو زدن، گفتیم غلامعلی فدای سر آقا! فقط خدا کنه آقا زنده باشن. (اینجا یاد حضرت ام البنین سلام الله علیها افتادم، که وقتی خبر شهادت پسرش رو دادن، گفت از حسین علیه السلام چه خبر؟ فقط از حسین بگو...)
🔹️از همسر و پسر شهید در مورد برنامه ی غذایی آقا پرسیدیم.
_ غلامعلی هفتهای دوبار از بیت مقداری از غذای آقا رو تبرکی میآورد. غذاهای آقا چیزایی مثل اشکنه و ماش پلو بود. میگفت دو بار به آقا گوشت دادیم. آقا گفتن مگه همه ی مردم میتونن گوشت بخورن؟ برای من دیگه گوشت نذارید. به غلامعلی اعتراض میکردم که چرا انقدر به آقا سیب زمینی میدید؟ واقعا آقا با این غذاهایی که میخورد، فقط خدا حفظش کرده بود. حتی همین سیب زمینی رو هم حضرت آقا میگفتن سه، چهار تا دونه بیشتر نگیرید. حتی اگه مثلا کبریت هم میگرفتن، یه قوطی بیشتر نمیگرفتن.
🔹️خدا نگذره از اونایی که به ایشون تهمت میزدن. این سبد غذایی رهبر یه مملکت بود!😭
اگه یه وقت برای نوههاشون جشن تولد میگرفتن یا مراسمی چیزی بود،الویه و آش درست میکردن، این غذای تجملاتی آقا بود. (حاج خانم که اینو گفت، بچهها شروع به گریه کردن...)
🔹️(_ هیچکس قابل قیاس با حضرت مولا نیست_ اما من یاد این قضیه تاریخی افتادم:
عدهای به خادمان امیرالمومنین علیه السلام اعتراض کردن که چرا نون هایی که شما میل میفرمایید انقد خشکه؟ و خادمان گفتن مولا درِ کیسه ی نونها رو یه جوری مهر و موم کرده که ما نتونیم حتی به نونها کمی روغن بمالیم؛ و این آقایی که ما دیدیم، قطرهای از دریای فضائل امیرالمومنین ع بود)
🔹️حاج خانم میگفت شهید سید علی خامنهای خیلی به اسراف حساس بودن، وقتی توی خونه مشغول مطالعه بودن، همه چراغها رو خاموش میکردن و فقط یک چراغ رو روشن میذاشتن.
▪️حین صحبت از شهید و رهبر شهید، یه مُهر آوردن و گفتن آقا با این نماز میخونده
مهر رو دست به دست چرخوندیم، مهر به دست هرکس میرسید به قلبش میچسبوند و شروع به گریه میکرد چندتا ازرفقا که زرنگتر بودن مهر رو گرفتن و رفتن یه گوشهای و باهاش مشغول نماز شدن
نمازِ گریه!😭🖤
اصلا حال و هوای خونه عجیب بود هرکسی یه حالی داشت. مهر به دست خانم چرخنده رسید، چادرش رو روی سرش کشید و مهر رو زیر چادرش برد و شروع به گریه کرد.
انگار همه با این مهر خاطره ها داشتند
🔹️پسر شهید صالحی میگفت این چند وقته پسر آقا (آسید مجتبی خامنهای) خیلی هوای ما رو دارن و دائم میپرسن همه چی سرجاشه؟ مشکلی چیزی ندارید؟
🔹️پدرم یه وقتایی لباس آقا رو میآورد خونه تا مادرم باافتخار لباس آقا رو بشوره. مادرم قبل از اینکه لباس رو با آب خیس کنه، با اشک چشمش خیس میکرد. پدرم میگفت آقا شب ها ساعت ۱:۳۰ بلند میشه تا نماز بخونه و پدرم قبل از ایشون بلند میشد که اگه آقا چایی خواست، چای تازه براشون دم کنه و خلاصه هوای آقا رو داشته باشه.😭
شهید غلامعلی برای معنویت خودش برنامه جدی داشت. نماز شبش ترک نمیشد، ساعات مختلف در روز برنامه تلاوت قرآن داشت و این برنامه چه در منزل و چه سرِ کار و چه در سفر ترک نمیشد. اگر جایی میخواستیم بریم با وقت نماز حرکتمون رو تنظیم میکردیم .
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
رژیـــم صهيـــونیـــستے،
رژیـــمے اســـت کہ،⇩⇩⇩
⇦پـــایههـــا؎ آن بسیـــار سست اســـت.
↶↶رژیـــم صهیـــونـــیستے
محکـــوم بہ زوال اســـت. ↷↷
«شهیـــدامـــامخـــامنـــہ ا؎𔘓»
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
□□اگـــر دُعـــا نـــبـــاشـــد
⇠⇠أز ســـلاح کار؎
ســـاخـــتہ نیـــســـت. ➩
↶شهیـــدســـیّدمـــرتـــضےآویـــنے↷
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
امـــامکاظـــم علیهالسلام:
خُـــدا در هـــر نمـــازِ
مخـــالـــفـــانِ ولایـــت أمیـرألمـــؤمنـــیـــنﷺ ،
را لـــعنـــت مےکُـــنـــد؛
چـــون حـــق أهلـــبیـــتﷺ را
انـــکار کـــردهأنـــد.
عـــلّلألـــشـــرایـــع ج²ص⁶⁰²
#امام_علی
#حدیث
#نمازاولوقت
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۳۴ -باشه...ممنونم...بازم اگه سئوالی بو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۳۴ -باشه...ممنونم...بازم اگه سئوالی بو
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۳۵
_سلام...بله...مشکلی پیش اومده؟؟ نمونه ها خراب شدن
-نه نه..اصلا بحث اون نیست...یه سئوال داشتم ازتون...البته اگه اجازه بدید...
-بفرمایید
-راستش نمیدونم از کجا شروع کنم و چجوری بگم..
-از هر جا که راحت ترید...
زینب فکر میکرد که مجید میخواد مسئله ازدواج رو باهاش در میون بزاره و به همین خاطر استرس زیادی داشت و قلبش به شدت میزد...
منتظر بود که ببینه مجید چی تایپ میکنه و میفرسته...
.
-راستش قضیه اینجوریه که آدم ها گاهی اوقات یه حس هایی توشون تجربه میکنن که بهش میگن عشق...حس ارامش کنار یک فرد...حس اینکه دوست داری همیشه تو چشم اون فرد باشی و تحسین بشی از طرفش... حس اینکه دوست داری دیده بشی توسط اون...من هم این حس رو نسبت به یک نفر دارم ولی هرکاری میکنم دیده نمیشم...
_شاید دیده میشید ولی اون طرف نمیخواد که شما بفهمین و...
-نه...حداقل نشونه ای چیزی...
-خب نشونه ها فرق داره...بعضیا محبتشون رو تو رفتارشون نشون میدن...
-حرفاتون درسته...ولی در مورد مشکل من صدق نمیکنه...من میگم اصلا مورد توجه قرار نمیگیرم...
زینب یه مقدار به رفتارش با مجید فکر میکنه...به اینکه چه رفتاری با مجید کرده که همچین فکری میکنه...و گفت:
-خب شاید اون خانم مطمئن نیست از علاقتون و منتظر اقدام رسمی شماست
-اتفاقا اقدام رسمی هم کردم ولی رفتارش فرقی نکرد
-چیییی؟ کیییی؟ چه اقدام رسمی ای؟؟
-چند وقت پیش که برا دختر خالم خواستگار میخواست بیاد قضیه رو به خانوادم گفتم و رفتن رسما با خالم اینا حرف زدن..
انگار دنیا سر زینب خراب شده بود... چشماش سیاهی میرفت...
بغض گلوش رو گرفته بود...
یعنی این همه خیال_بافی الکی بود؟برا خودش از مجید کاخی ساخته بود که یک مرتبه سرش اوار شد...یعنی مخاطب این حرفاش دختر خالش بود؟
چند دقیقه ای چشماش رو بست و اروم و بیصدا گریه کرد...
با صدای ویبره گوشی به خودش اومد...
باز پیام از مجید بود
-خانم اصغری؟رفتید؟ شرمنده بد موقع مزاحم شدم...ببخشید...بعدا مزاحم میشم
زینب نمیخواست که مجید از علاقش چیزی بفهمه و مجبور بود طوری رفتار کنه که انگار نه انگار که چیزی شده...با همون بغضش تایپ کرد
-نه...خواهش میکنم... مراحمید... ببخشید کاری پیش اومد...خب اون خانم چه جوابی دادن بهتون؟
-شما لطف دارید...بازم شرمنده... راستش اونموقع براش یه خواستگاری اومده بود که تا پای خریده حلقه هم پیش رفته بودن ولی با اقدام و خواستگاری من اون رو رد کردن
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2