ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
یـــا صـــاحب الـــزمـــانﷺ❤️
"غـــروب جمـــعہ"
❍↲ دلـــم بـــوی یـــار مےگـــیرد
افـــق افـــق دل مـــن را غـــبـــار مےگـــیـــرد
نہ بـــا " زیـــارت یـــاسیـــن" ،
⇠دلـــم شـــود آرام
◁نہ بـــا " دعـــای سمـــاتـــم "
....... قـــرار مےگـــیـــرد▷
#غروب_جمعه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
@emame_zaman1_2567118524.mp3
زمان:
حجم:
19.8M
🔵 زیارت آل یاسین
🎙با صداے : علی فانے
⬅️ متن زیارت آل یاسین
📖 #ادعیه_صوتی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
zyarat_ale-yasin_tarjomeh.docx.pdf
حجم:
570.4K
📝متن عربی زیارت آل یاسین با معنی
پی دی افPDF# زیارت آل یاسین
#متن
#زیارت_آل_یاسین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای جالب دست گیری حضرت بقیة الله ارواحنا فداه، از طلبه ای که به فقر و بیماری مبتلا بود
آیت الله ناصری حفظه الله تعالی
طلبهای در کربلا ازدواج میکند و بیمار میشود و بخاطر بیماری قرض میکرده تا اینکه دیگر نمیتواند قرض کند و شرایط بیماری هم خیلی دشوار میشود.
میرود حرم سیدالشهداء سلام الله علیه با حالت اضطرار و میگوید من سرباز فرزند شما حضرت مهدی هستم مرا محل نمیگذارد مرگ مرا از خدا بخواهید...
بعد که به خانه میآید چون مطمئن بوده دعای زیر قبّه مستجاب است؛ میرود بالای پشتبام منتظر جناب عزرائیل که مرگش فرا رسد...
ناگهان صدایی میشنود.
#عصر_جمعه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞 به_نام_خدای_مهدی قسمت ۴ . توی مسیر بودیم و منم در حال گوش دادن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞 به_نام_خدای_مهدی قسمت ۴ . توی مسیر بودیم و منم در حال گوش دادن
💞 #رمان
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞
.
.قسمت ۵
بالاخره رسیدیم به جایی که اتوبوس ها بودن و بچه ها مشغول غذا خوردن.آقا سید بهم گفت پشت سرش برم ورسیدیم دم غذا خوری خانم ها.
.
آقا سید همونطور که سرش پایین بود صدا زد
_زهرا خانم؟! یه دیقه لطف میکنید؟! .
یه خانم چادری که روسریش هم باچفیه بود جلو اومدو آقا سید بهش گفت:
_براتون مسافر جدید آوردم.
.
_بله بله..همون خانمی که جامونده بود... بفرمایین خانمم
.
نمیدونم چرا ولی از همین نگاه اول اززهرا بدم اومده بود.شاید به خاطر این بود که اقا سید ایشونو به اسم کوچیک صدا کرده بود و منو حتی نگاهم نمیکرد
.
محیط خیلی برام غریبه بود
.
همه دخترا چادری و من فقط با مانتو و مقنعه دانشگاه
.
دلم میخواست به آقا سید بگم تا خود مشهد به جای اتوبوس با شما میام به جای اینا
.
بعد از شام تو ماشین نشستیم که دیدم جام جلوی اتوبوس و پیش یه دخترمحجبه ی ریزه میزست .اتوبوس که راه افتاد خوابم نمیگرفت.گوشیمو در آوردم و شروع کردم به چک کردن اینستاگرامم و خوندن پی ام هام.
.
حوصله جواب دادن به هیچ کدومو نداشتم.
.
دیدم دختره از جیبش تسبیح در آورد و داشت ذکر میگفت.
.
با تعجب به صورتش نگاه کردم که دیدم داره بهم لبخند میزنه از صورتش معلوم بود دختر معصوم و پاکیه و ازش یکم خوشم اومد.
.
-خانمی اسمت چیه؟!
.
-کوچیک شما سمانه
.
-به به چه اسم قشنگی هم داری.
.
-اسم شما چیه گلم؟!
.
-بزرگ شما ریحانه
.
-خیلی خوشحالم ازاینکه باهات همسفرم
.
-اما من ناراحتم
.
-ااااا..خدا نکنه .چرا عزیزم.
.
-اخه چیه نه حرفی نه چیزی فقط داری تسبیح میزنی.مسجد نشستی مگه؟
.
-خوب عزیزم گفتم شاید میخوای راحت باشی باهات صحبتی نکردم.منو اینجوری نبین بخوام حرف بزنم مختو میخورم ها
.
-یا خدا.عجب غلطی کردیم پس...همون تسبیحتو بزن شما
.
-حالا چه ذکری میگفتی؟!
.
-داشتم الحمدلله میگفتم.
.
-همون خدایا شکرت خودمون دیگه؟!
.
-اره
.
-خوب چرا چند بار میگی؟!یه بار بگی خدا نمیشنوه؟؟
.
-چرا عزیزم.نگفته هم خدا میشنوه.اینکه چند بار میگیم برا اینه که قلبم با این ذکر خو بگیره.
.
-آهااان..نفهمیدم چی گفتی ولی قشنگ بود
.
-و شروع کردیم به صحبت با هم و فهمیدم سمانه مسئول فرهنگیه بسیجه و یک سالم از من کوچیک تره ولی خیلی خوش برخوردوخوب بود.
.
نصف شبی صدای خندمون یهو خیلی بلند شد که زهرا اومد پیشمون.
.
چتونه دخترها؟! خانم های دیگه خوابن...یه ذره آروم تر...
ادامه دارد
.
#سید_مهدی_بنی_هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2