eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
حاجات همگی قبول ان شاءالله
هر کس تمایل داشت تشریف بیاره آخر کوچه پست حسینیه شهید کربلا
فردا دوشنبه ختم انعام داریم هر کس مایله شرکت کنه وارد لینک زیر بشه .هم میتونید سوره رو کامل بخونید هم یک قسمت ۵۵ آیه ای .لطفا اسم و فامیلیتون رو بنویسیدو اعلام کنید کامل میخونید یا یک قسمت تااسمتون تو لیست ثبت بشه روزهای شنبه ختم سی جزء قرآن روزهای دوشنبه ختم انعام هدیه برای ظهور و سلامتی آقا جانمون حضرت مهدی(عج) لینک گروه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/170918372C42e49e2bdb
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞 #به_نام_خدای_مهدی قسمت ۸ -ولی نداره که. اینهمه راه اومدی بعد
💞 💞 . قسمت ۹ _احسان دیگه. باباش کارخونه داره . -اها اها اون تیره برقه. خوب چی؟؟ . -فک کنم از تو خوشش اومده. خواهرش شمارتو از من میخواست . -ندادی که بهش؟! . -نه...گفتم اول باهات مشورت کنم . -افرین که هنوز یه ذره عقله رو داری . -ولی پسره خوبیه ها.خوش به حالت . -خوش به حال مامانش . -ااااا ریحانه.چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی . -اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟! . -اصلا با تو نمیشه حرف زد...فعلا کاری نداری؟! . -نه..خدافظ . بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این همه پسر دور و برم و تو دانشگاه میخوان با من باشن و من محل نمیکنمشون اونوقت گیر الکی دادم به این پسره بی ریخت و مغرور (زیادم بی ریخت نبودا) . شاید همین مغرور بودنش من رو جذب کرده.. . دلم میخواد یه بار به جای خواهر بهم بگه ریحانه خانم . تو همین فکرا بودم دیدم که صدای ضعیفی از اونور میومد.که سمانه داره هی میگه ریحانه ریحانه. . سرم داغ شد.ای نامرد.نکنه لوداده که بهم نماز یاد داده و هیچی بلد نیستم . یهو دیدم سمانه اومد تو. _ریحانه پاشو بیا اونور . -من؟!چرا؟! . -بیا دیگه. حرفم نزن . _باشه. باشه..الان میام. وارد اطاق شدم که دیدم همه دور میز نشستن. زهرا اول از همه بهم سلام کرد و بعدش هم اقا سید همونجور که سرش پایین بود گفت: _سلام خواهرم. سفر خوش گذشت؟! کم و کسری ندارید که؟! . _نه. اکیه همه چی..الان منو از اونور اوردید اینور که همینو بپرسید؟! . که اقا سید گفت _بله کار خاصی نبود میتونید بفرمایید. . که سمانه پرید وسط حرفش: . _نه بابا،این چیه. کار دیگه داریم. . سید:لا اله الا الله... . زهرا:سمانه جان اصرار نکن . ریحانه:میتونم بپرسم قضیه چیه؟؟ . که سمانه سریع جواب داد _هیچی مسول تدارکات خواهران دست تنهاست و یه کمک میخواد و من تو رو پیشنهاد دادم ولی اینا مخالفت میکنن. . یه لحظه مکث کردم که اقا سید گفت _ببخشید خواهرم .من گفتم که بهتون نگن . دوستان، ایشون مهمان ما هستن نباید بهشون همچین چیزی میگفتید..از اول گفتم که ایشون نمیتونن. . نمیخواستم قبول کنم ولی این حرف اقا سید که گفت ایشون نمیتونن خیلی عصبیم کرد و اگه قبول نمیکردم حس ضعیف بودن بهم دست میداد. . اب دهنمو قورت دادم و بااینکه نمیدونستم کارم چیه گفتم _قبول میکنم . سمانه لبخندی زد و روبه زهرا گفت: _دیدین گفتم. . اقا سید بهم گفت _مطمئنید شما؟!کار سختی هستا. . تو چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم _بله آقای فرمانده پایگاه . ادامه دارد.... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 . قسمت ۹ _احسان دیگه. باباش کارخونه داره . -اها اها اون تیره
💞 💞 قسمت ۱۰ _بله آقای فرمانده پایگاه . در همین حال یکی از پسرهای بسیجی بلند شد و گفت _محمدجان من برم خواهرم توحرم منتظره . -برو علی جان . -تااینجا فهمیدم اسمشم محمده . داشتم بیرون میرفتم که دیدم یه پسردیگه رفت و گفت _حاج مهدی منم میرم یکم استراحت کنم . -به سلامت سجاد جان . -داشتم گیج میشدم . -چرا هرکی یه چی میگه؟! . رفتم جلو: . -جناب فرمانده؟! . -بله خواهرم؟! . -میتونم بپرسم اسم شما چیه؟! . -بله اختیار دارید.علوی هستم . -نه منظورم اسم کوچیکتون بود . دیدم یکم مکث کرد که سریع گفتم _چون هرکس یه چی صداتون میکنه کنجکاو شدم بپرسم. همین . -اها.بله.من محمد مهدی هستم.دوستان چون لطف دارن سر به سرم میزارن هربار یه کدومو صدامیزنن . _اها.خوب پس.حالا من اگه کارتون داشتم چی صداتون کنم . _هر چی مایلید ولی ازاین به بعداگه کاری بود به خانم مولایی(منظورش زهرا بود) بگید و ایشون به من منتقل میکنن . اعصابم خوردشد و باغرض گفتم: . _باشهه.چشم . . موقع شام غذا هارو پخش کردم و بعدشم سفره رو جمع کردم. سمانه با اینکه مسول فرهنگی بودوکارش چیز دیگه ولی خیلی بهم کمک کرد.یه جورایی پشیمون شدم چرا قبول کردم.تو دلم به سمانه فحش میدادم که منو انداخت تو این کار . خلاص این چند روز به همین روال گذشت تا صبح روز اخر که چند تا ازدخترها به همراه زهرا برای خرید میخواستیم بریم بیرون . -سمانه . -جانم؟! . -الان حرم نمیخوایم بریم که؟! . -نه.چی بود؟! . -حوصله چادر گذاشتن ندارم اخه.خیلی گرمه . سمانه یکم ناراحت شد ولی گفت _نه حرم نمیریم . رفتیم تو بازار رضا و مشغول بازدید بودیم که زهرا بادوستش که تو یه مغازه انگشتر فروشی بودن مارو دیدن: . -دخترا یه دیقه بیاین . -بله زهرا جان؟! . و باسمانه رفتیم به سمتشون . -دخترا به نظر شما کدوم یکی از اینا قشنگ تره؟! (تو دستش دو تا انگشتر عقیق مردونه داشت) . که سمانه گفت _به نظر من اونیکی قشنگ تره و منم همونو باسر تایید کردم و زهرا هم خرید و گفت: . _راستی دخترا قبل اذان یه جلسه درباره کارهای برگشت داریم.حتما بیاین . یه مقدار خرید کردیم و با سمانه رفتیم سمت حسینیه و اول از همه رفتم چادرمو گذاشتم و منتظر ساعت جلسه شدیم . وارد اطاق شدیم که دیدم اقا سید و زهرا با هم حرف میزنن . در همین حین یکی ازپسرها وارد شد. . اقا سید دستشو بالا اورد که دست بده . دیدم همون انگشتری که زهرا خریده بود تو دستشه . ادامه دارد.... نويسنده✍ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙🌔 💠استاد علی صفایی حائری رحمةالله؛ 🔸راجع به نماز شب آمده است، وقتى كه عبدى بيدار مى‌شود و خواب شيرينش را وا مى‌گذارد و توجهى پيدا مى‌كند، خداوند به ملائكه‌اش مباهات مى‌كند و مى‌گويد: 🔸 «اين عبد من است، وقتى كه‌ همه خوابند و همه چشم‌ها بسته‌اند، او بيدار شده است. وقتى كه همه غافلند، او دارد مرا صدا مى‌زند. به عزت خودم سوگند كه او را با هيچ يك از انواع آتش‌ها و انواع عذابم نمى‌سوزانم». «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💙💫خــــــداے مــــن 🧡💫میان این همه چشم 💙💫نگاه تو تنها نگاهے ست 🧡💫ڪہ مرا از هرنگهبان 💙💫و محافظے بے نیازمی کند 🧡💫نگاهت را دراین شبهای 💙💫زیبای بهاری برای تمام 🧡💫عزیزان و دوستانم آرزو می کنم. 🧡💫شبتون پر امید 🌙✨ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از داروخانه معنوی
از جُملہ د؏ــــآهـــــآیے ڪہ؛ ﴿شِیـــــخ جَعـــــفر مُجتهد؎﴾(رہ) مُڪرر توصّیہ مےڪَردند : خوٰاندن ﴿زیـــــآرت ٰال یٰاسیـــــن✿ ﴾ در نُہ⁹ روزهنگام بین الطُلو؏ـــــین بود ڪِہ آثـــــآر ؏ـَــــجیبے دَر پے دٰارد۔۔۔۔♡♡♡ @Manavi_2