داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت ۲۳ . . یعنی میدونست دوستش دارم و بازیم میداد . یه مدت از خ
💞 #رمان
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞
قسمت ۲۴
.
.
دلمو راضی کردم برم سمت دانشگاه
.
راستیتش خیلی نگران شده بودم
.
تو این چند مدت اصلا نتونسته بودم فراموشش کنم
.
کم کم اماده شدم که برم سمت دفتر
.
توی مسیر صد بار حرفهای اون روز رو مرور کردم
صدبار مرور کردم که اگه زهرا چیزی پرسید چی جواب بدم
اخه من که چیزی نگفته بودم
اصلا نمیفهمیدم چجوری دارم میرم
انگار اختیارم دست خودم نبود و پاهام خودشون راه میرفتن
.
.
وقتی وارد دفتر شدم دیدم فقط زهرا نشسته .
تا منو دید سریع اومد جلو دیدم چشمهاش قرمزه به خاطرگریه کردن
.
-حدس زدم قضیه رو فهمیده باشه و از دست سید ناراحت شده .
به روی خودم نیاوردم و سلام گفتم
.
یهو پرید منو بغل گرفت و شروع کرد به گریه گردن
.
-چی شده زهرا؟!
.
-ریحانه ...ریحانه
.
-چی شده؟؟
.
-کجایی تو دختر؟!
.
-چی شده مگه حالا؟!
.
-سید...
.
-آقا سید چی؟! اتفاقی براشون افتاده؟!
.
-سید قبل رفتنش خیلی منتظرت موند که باز ببینه تورو و بقیه حرفهاشو بهت بزنه ولی نشد همش ناراحت بود به خاطر تو عذاب وجدان داشت میگفتم که بهت زنگ بزنه ولی دلش راضی نمیشد میگفت شاید دیگه فراموشش کرده باشی و نخواد دوباره مزاحمت بشه
.
-الان مگه نیستن؟!
.
-این نامه رو بخون...محمد مهدی قبل اینکه بره اینو نوشت و داد بهم که بدم بهت...میخواست حلالش کنی
.
-کجا رفتن مگه؟؟
.
-یه ماه پیش به عنوان داوطلب رفت سوریه و دیروز یکی از رفقاش گفت که چند روز هست برنگشته به مقر. بعضیا میگن دیدن که تیر_خورده این نامه رو داد و گفت اگه برنگشتم تو اولین فرصت بهت بدم که حلالش کنی
.
_یعنی مگه امکان داره که ایشون
.
-هر چیزی ممکنه ریحانه
.
گریه بهم امان نمیداد...
_اخه زهرا چرا گذاشتی که برن؟!
.
-داداش محمد من اگه شهید شده باشه تازه به عشقش رسیده
.
_داداش محمد ؟!
.
_اره...داداش محمد..ریحانه، ای کاش میموندی حرفشو تا آخر گوش میدادی..ریحانه تو بعضی چیزها رو بد متوجه شدی
.
-چیا رو مثلا؟!
.
-اینکه من و محمد مهدی برادر و خواهر رضاعی هستیم و عملا نمیتونستیم با هم ازدواج کنیم. ولی تو فکر کردی ما...
.
از شدت گریه هیچی نمیدیم
صدای زهرا رو هم دیگه واضح نمیشنیدم فقط صدا اخرین التماس سید برای موندن و گوش دادن حرفهاش تو گوشم میپیچید
.
صدای لا اله الا الله گفتناش
.
.
ادامه دارد....
.
.
نویسنده :
سید_مهدی_بنی_هاشمی
کپی_با_ذکر_منبع_و_اسم_نویسنده
منبع👇
Instagram:mahdibani72
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خون دلی که لعل شد قسمت هشتم #رهبر_شهید «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@audio_ketabPart09_خون دلی که لعل شد.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
خون دلی که لعل شد
قسمت نهم
#رهبر_شهید
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#نماز_شب 🌙🌔
💠رهبر شهید؛
🔸 مهمترین عوامل معنویت، عبادت در سحر و نماز شب است که باید سعی کنیم از آن محروم نمانیم.
عمل به این سفارش موکد، حیطه وسیعی دارد؛ می تواند حداقلی باشد یا حداکثری، اما مهم آن است که خود را برکنار و جدا از این وادی عبادی ندانیم.
🔸 آن که توفیق پیدا کند و حتی حداقلی و محدود، نافله شب بخواند، شیرینی این عبادت چنان به جانش می نشیند که به مرور در این موضوع رشد خواهد کرد، تا ان شاء الله از اهل سحر شود.
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
از جُملہ د؏ــــآهـــــآیے ڪہ؛
﴿شِیـــــخ جَعـــــفر مُجتهد؎﴾(رہ) مُڪرر توصّیہ مےڪَردند :
خوٰاندن ﴿زیـــــآرت ٰال یٰاسیـــــن✿ ﴾
در نُہ⁹ روزهنگام بین الطُلو؏ـــــین بود ڪِہ آثـــــآر ؏ـَــــجیبے دَر پے دٰارد۔۔۔۔♡♡♡
#سخن_بزرگان
#بین_الطلوعین
#زیارت_ال_یس
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی