eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جهت حصول مطلب نزدیک سحر به این طریق بگذارد : در بعد از (هفده《17》 بار سوره ) و در بعد از (هفده《17》 بار سوره قل هو الله احد) بخواند و در هر دو رکعت (هفده《17》 بار سبحان ربی العظیم و بحمده ) و در هر یک از سجده ها (هفده《17》 بار سبحان ربی الاعلی و بحمده ) و بعد از نماز( هفده《17》 بار آیة الکرسی )بخواند که مجرب است و از کنز خفیه باشد 📚 ختوم و اذکار ج 1 ص 229 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
✍یکی از ارادتمندان شیخ میگوید: شبی خوابی مهیج و شهوانی دیدم که در روز هم ذهنم را به خود مشغول کرده بود،صبح خدمت شیخ رسیدم، تا مرا دید سرش را پایین انداخت. فهمیدم خبری هست مدتی نشستم. شیخ سرش پایین بود و به کار خیاطی مشغول. آنگاه عرض کردم: مطلبی هست؟ فرمود :((چه کار کردی که قیافه ات قیافه زن شده)) عرض کردم :زن زیبایی را در خواب دیدم و داستانش در ذهن من مانده. 🔆فرمود: همان است، استغفار کن. 📚کتاب کیمیای محبت ص163 داستان خلاصه شد. 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
🚩امام صادق عليه السلام فرمود: آتش به چوب در خانه گرفت. قنفذ با دست فشار مي داد و مي خواست در را باز کند. عمر با تازيانه بر بازوي فاطمه عليهاالسلام چنان زد که مانند بازوبندِ سياه شد. و نيز چنان با لگد به در زد که به شکم فاطمه اصابت کرد در حاليکه به محسن ششماهه باردار بود، و اين فرزند در معرض سقط قرار گرفت. 👈 عمر و قنفذ و خالد به خانه هجوم آوردند. عمر چنان سيلي بر روي زد که پوشش سر کنار رفت و گوشواره اش تکه تکه شد، در حاليکه آن حضرت با صداي بلند گريه مي کرد و مي فرمود: ✖️اي پدر، اي رسول خدا! سخن دخترت فاطمه را دروغ پنداشتند و او را زدند و جنين او را کشتند. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين حال از داخل خانه با چشمان سرخ شده و آستين بالا زده برخاست، و عباي خود را روي فاطمه عليهاالسلام انداخت و آنحضرت را به سينه چسبانيد... و فرياد زد: «فضه! بانوي خود را درياب که فرزند او از ضرب لگد در حال سقط است» درِ شکسته را به جاي خود باز گردانيد، و درهمان حال محسن سقط شد. 👈حضرت فرمود: محسن به جدش ملحق مي شود و نزد آنحضرت شکايت مي نمايد. اسکن کتاب https://bit.ly/36ba2Ev 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❓در رساله کلماتی مثل واجب، حرام، مکروه، احتیاط مستحب و احتیاط واجب وجود داره؛ معنی این‌ها چیه؟ ✅ «واجب» یعنی باید حتماً اون‌کار رو انجام بدیم، وگرنه مرتکب گناه شدیم؛ مثل نماز که واجبه. ✅ «حرام» یعنی اون کار گناهه و نباید انجامش بدیم؛ مثل شراب که خوردنش حرامه. ✅ «مستحب» یعنی ثواب داره و بهتره اون کار رو انجام بدیم؛ ولی اگه کسی انجام نداد، گناهی مرتکب نشده؛ مثل نماز شب. ✅ «مکروه» یعنی کاری که بهتره انجامش ندیم؛ ولی اگه انجام دادیم، گناهی مرتکب نشدیم؛ مثل خوردن گوشت اسب و الاغ. بعضی جاها، «مکروه» به معنی ثواب کمتر هم به‌کار می‌ره؛ مثل نماز در حمام و قبرستان که ثواب کمتری نسبت به جاهای دیگه داره. ✅ «احتیاط واجب» یعنی توی این مسئله، مرجع ما به نظر قطعی نرسیده. بنابراین یا باید به این احتیاط عمل کنیم و یا به مرجع اعلم بعد از مرجع خودمون که فتوای قطعی داره، رجوع کنیم. ✅ «احتیاط مستحب» یعنی از نظر مرجع ما مستحبه که احتیاطاً اون کار رو انجام بدیم. بنابراین ما می‌تونیم به اون مستحب عمل کنیم یا نکنیم؛ اما رجوع به مرجع دیگه جایز نیست. 🔺 ویکی فقه. *💠اللّٰهمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّكَ ٱلْفَرَجَ 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
❗️بعضی از مردم فکر می‌کنن که شاباش‌گرفتن برای رقصیدن توی عروسی اشکال نداره. 〽️ درحالی‌که ✍️ اولاً، خود اون رقصه هم حرامه. ✍️ ثانیاً، اون آهنگی که می‌شنوین و باهاش می‌رقصین هم، حرامه. ✍️ ثالثاً، پولی که به‌خاطر رقص بهتون می‌دن، اونم حرامه. 🔺🤦🏻‍♂خلاصه حرام در حرام در حرام می‌شه. 🔸 البته رقص استثناهایی هم داره: 1️⃣ مثلاً رقص بدون آهنگ زن برای شوهر اشکال نداره (به‌جز بهجت). 2️⃣ یا ممکنه کسی بگه من جلوی همسرم با آهنگ حلال می‌رقصم ⭕️ نکته: آقای سیستانی می‌گن خرج‌کردن شاباش حرام نیست، چون می‌دونیم طرف راضی بوده؛ اما هم کسی که می‌رقصه، به‌خاطر رقص، بنابر احتیاط واجب، گناه کرده و هم کسی که پول رو داده، به‌خاطر تشویق به رقص، گناه کرده. ⭕️ نکته: رهبری درباره رقص زن برای زن می‌گن به‌شرطی که: 1️⃣ مجلس تبدیل به مجلس رقص نشه. 2️⃣ باعث تحریک شهوت نشه. 3️⃣ زمینه گناه یا مفسده دیگه‌ای رو فراهم نکنه. 4️⃣ بدون موسیقی حرام باشه. حرام نیست؛ اما بقیه مراجع کنونی کلاً اون رو حرام می‌دونن. 🔺 استفتا از دفتر مراجع و سایت اسلام کوئست. 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇 https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👈آیات و سور قرانی مربوط به حسد معروف است لذا در خانه های خود داشته باشید و گاهی تبرکا بخوانید ، 🔹 چیست ⁉️ رنگها و رنگ شناسی 👈 باعث دفع چشم زخم و حسد می باشد به همین دلیل قدیمیها از این رنگ بیشتر استفاده میکردند ، حتی برای گهواره بچه و خود بچه و یا درب خانه ها و حتی برحیواناتی مانند اسب و گاو و شتر از چیزهای تزیینی آبی رنگ استفاده میکردند، رنگ آبی بمحض دیده شدن چشم سوم را که هر انسانی دارد خنک و سرد میکند و به همین خاطر اشعه مادیونی شراره ای حسد بی اثر می شود ، و حتی خودمان هم که ممکن است به خودمان چشم زخم وارد کنیم آنهم خنک و دفع میشود ، 👈 رنگ آرامش بخشی است و با دیدن آن انسان آرامش خاص احساس می کند ، برای همین است که مسافرت و طبیعت را دیدن جزو مستحبات موکد است ، 👈 ؛ رنگ افسردگی و بیماری است که تا بحال دیده نشده بزرگان ما از آن رنگ استفاده کنند غیر از کفش و یا دمپایی که برای مردان توصیه شده که قوت جنسی مرد را افزایش می دهد 👈 که برای دفع افسردگی است ، 👈 لباس آرامش درونی به همراه دارد ولی اگر فرضا اتاق ما سفید یک دست باشد افسردگی آور خواهد بود 👈 هیجان زا است و به همین دلیل بچه ها تحرک بیشتری بریشان می شود ، در وردی منزل به هیچ عنوان توصیه نمی شود چون شدت چشم وحسد را چندین برابر می کند ، ولی برای خانمها در منزل برای شوهر رنگ قرمز بسیار خوب و تحرک آور خواهد بود، 👈 های_تیره مانند ای ای برای لباس حرکات سنگینی و محترمانه ای به همراه خواهد داشت ،
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان قسمت صد و هشتاد و هشتم می خندد و دستانش که روی پهلوهایم می نشیند وبنای قلقک می گذارند انفجار خنده ام را کنترلی نیست آنقدر میخندم و او هم با لبخند پلیدش کارش را ادامه می دهد و به تماشای پیچ و تاب خوردن هایم می نشیند که کار به جاهای باریک می رسد و تقریبا لگدی به شکمش می زنم و به سرعت نور به سمت دسشویی میروم و قه قه ی بلند و از ته دلش که مدت ها بود کناری در کمال معصومیت ایستاده بود وتماشایمان می کرد خودی نشان می دهد و قلبم را می رقصاند. همینم مانده بود موقع تخلیه کردن هم لبخند ژکوند بزنم و به زنگ صدای خنده هایش فکر کنم! دیوانه شدیم رفت! تکبیر... بی خوابی زده است به سرم! می شود گفت که شب آرامی را، بعد از روزهای پرتنشی که سپری کرده ایم گذرانده ایم. اما هنوز من ناراحتم و او هم همینطور! من از پنهان کاری هایش و او هم از پنهان کاری ام! به راستی چه باید کنم؟ بروم با مامان شکوه درد و دل کنم و بخواهم که چاره ای جلوی پایم بگذارد؟ یا بروم پیش سوسن؟ اصلا با خودش صحبت کنم بهتر است مثلا فرداشب بیایم یک عالم به خودم برسم شام خوشمزه درست کنم شمع روشن کنم در کل از این رمانتیک بازی ها فکر کنم که جواب دهد! اگر مثل آن دفعه حالم را بگیرد چه؟ خوب آن دفعه فرق می کرد قهر بودیم ها! خوب این هم حرفی هست... اصلا به ما این رمانتیک بازیها نیآمده باید بروم رک و راست و البته محکم قوی از او درخواست کنم و بگویم که باید خودش همه چیز را برایم بازگو کند! به چهره ی اخم آلودش میان خواب عمیقش نگاه می کنم انگشت اشاره ام را آرام روی صورت ته ریش دارش می کشم لبانش را لمس می کنم زیر چشمانش کمی گود افتاده است و در کمال تعجب متوجه می شوم که کمی لاغر شده است! دستم را بر می دارم و اه عمیقم را در گلو خفه می کنم برای چه انقدر من و خودش را آزار می دهد؟ *** صبح سر میز صبحانه وقتی گفت امشب دوستان عطیقه اش قرار است برای شام به خانه ی ما بیایند؛ قیافه ی وا مانده ام دیدنی بود! لبخندش را فرو می خورد و می گوید:-نگران نباش غذا رو از بیرون می گیریم تو فقط استراحت کن! -الان باید بهم بگی؟ طلبکارم و او با آرامش چای می نوشد! -دیروز مسیح بهم زنگ زد و من هم با اوضاعی که پیش اومد یادم رفت! لبانم کج می شود. -حالا شام چی سفارش میدی؟ -نگران نباش. سر تکان می دهم و می گوید:-دیرم شده باید برم شرکت، اما سعی می کنم زودتر برگردم. بلند می شود و من در حالی که لب می گزم می گویم:-چیزه...یعنی...خوب...میشه که...غذاها رو زودتر بفرستی یعنی قبل اومدن دوستای بی تر ...یعنی دوستات! چشمان تنگ شده اش به خنده می اندازتم و او باشه ای می گوید! خوب بی تربیت هستند دیگر مخصوصا پری و لی لی! امشب را خدا بخیر کند! بعد از رفتن ارسلان شروع به تمیز کاری می کنم البته همه جا تمیز است اما دوباره تمیز می کنم تا خیال خودم را هم راحت کرده باشم. عصری غذا ها را پیک موتوری به خانه اورد همه غذاها هم خداروشکر ایرانی بودند! قرمه سبزی، فسنجان، کباب ترش، کشک بادمجان، برنج و دسر و سالاد! سریع غذاها را در قابلمه های جدا می گذارم و همه را روی اجاق می گذارم. ظرف های سالاد و ژله را هم با ظرف های خودم عوض می کنم تا همه چیز را به نام خودم تمام کنم! کیلی هم کوب؛ والا... * پیراهن سیاه رنگی که جنس ان از گیپور بسیار زیبایی است پوشیده ام اندازه ی دامنش کمی بالای زانوهایم است مدل راسته و جذبش اندامم را کشیده تر نشان می دهد جوراب شلواری مشکی به پا کرده ام وشال حریر سیاه رنگی هم روی موهایم گذاشته ام کفش ورنی سیاه رنگ ساده ای با پاشنه های سه سانتی پوشیده ام کمی لبانم را سرخ کرده ام و به نظر خودم هم بی نهایت خانوم و باوقار شده ام. ارسلان ارزیابی ام کرد و کنار لبخند جذابش چشمکی نثارم کرد خوب این هم مهر تایید! ارسلان هم پیرهن و شلوار سیاه رنگی می پوشد چند دقیقه ای از حاضر شدنمان نمی گذرد که زنگ خانه به صدا در می آید. -مثل اینکه اومدن! به اتفاق ارسلان به پیشوازشان می رویم نفس عمیقی می کشم اینبار تصمیم ندارم در مقابلشان کوتاه بیایم. نویسنده : رویا قاسمی ادامه دارد... 📚 🤓 🔴دانلود نسخه کامل رمان های و 👇 http://nabz4story.blogfa.com/ 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2
رمان قسمت صد و هشتاد و نهم اول از همه مسیح و پسر کوچکش وارد خانه می شوند و به دنبالش بقیه با سرو صدا ورودشان را اعلام می کنند و از همه پر سروصدا تر کتی است! این دختر را اصلا نمی توان شناخت! مرا می بوسد و می گوید که زیباتر شده ام معلوم نیست که فازش چیست اصلا! وارد نشیمن می شویم زیر چشمی به کتی که پالتوی کوتاهش را ازتن در می آورد نگاه می کنم،تیپ اینبارش کمی معقولانه تر است جین پوشیده با تاپ بلندی که تا زیر باسنش می رسد حداقل از ان شلوار راه راه اش که بهتر است! به همه خوش امد می گویم و تسلیت دوباره شان گردی از غم روی چهره هایمان می پاشد برایان در آغوش ارسلان جا خشک کرده و نیم نگاهی هم به من که در کنارشان نشسته ام می اندازد مسیح و کامران از اوضاع خوب باشگاه تازه تاسیس مسیح می گویند و بقیه با دقت به حرف هایشان گوش می سپارند! معلوم است خیلی هیجان زده هستند انگار نه انگار که این مرد در اروپا چند باشگاه دارد! لی لی هم با لبخند به مسیح نگاه می کند و غرور از چشمانش می بارد دخترک دلبر با موهای چتری شده اش دل مرا که برد مسیح را دیگر نمی دانم! بلند می شوم تابه قصد پذیرایی به آشپزخانه بروم ارسلان هم برایان را روی مبل می نشاند و بوسه ای روی موهایش میزند رو به کامران که در حال حرف زدن است می گوید:-بر می گردم! و به دنبال من به آشپزخانه می آید. -قهوه ها رو آماده کن من میبرم! اوه چه شوهر نمونه ای... در حال آماده کردن قهوه هستم و او به کانتر تکیه داده و نگاهم می کند. -فاطمه خانوم، خانومی که کارای خونه رو انجام میداد مریض شده قلبشو عمل کردند نمی تونه بیاد دنبال یه ادم مطمئن می گشتم برای کارای خونه که این مدت اصلا وقت نشد! سینی قهوه ها را برمی دارد و می گوید:- این مدت کارهای خونه به این بزرگی رو دوشت بود ازت ممنونم! اوه کی می رود این همه راه را! پیاده شو با هم برویم برادر... به نگاه حیرانم می خندد و می گوید:-بهتره بریم. و من به این فکر می کنم که او چرا انقدر مشکوک شده است؟ خاک بر سرت سارا حالا که او زده به سرش و خوب شده است تو زده به سرت؟ ارسلان میان چشمان بهت زده ی همه پذیرایی از دوستانش را به عهده می گیرد و از من با نگاهش می خواهد که سر جایم بنشینم! خدای من با آن قدو قامتش میوه و شیرینی پخش می کند؟ نمی دانم چرا گر می گیرم و گونه ام سرخ می شود اما او آرام است و لبخند کوچکی هم روی لبانش نشانده! ظاهرا که همه چیز به خوبی پیش می رود کتی و لی لی هم زیادی متین به نظر می رسند برای گرم کردن غذاها به آشپزخانه می روم کتی و لی لی که پشت سرم راه می افتند چشمانم را در کاسه می چرخانم متین کجا بود؟ با وردمان به آشپزخانه و نگاه با دقتشان خنده ام می گیرد دیگر از آشپزخانه ی لی لی که مجهزتر نیست! لی لی به سمت یخچال می رود و به عکس هایی که همین امروز به در یخچال چسبانده بودم نگاه می کند! سلفی هایمان در ماه عسل، عکس های زیبایی شده بودند حتی امروز یادم افتاده بود که فیلم عروسیمان را هنوز تحویل نگرفته بودیم! -عکس های زیباییست! آری خوب... کتی هم نزدیک لی لی میشود. -اره خوشگلن، شمالِ نه؟ -با اجازه تون! کنایه آمیز می گویم و او فقط می خندد. -چه کوچولویی تو بغلش! لبخندی می زنم و زیر قابلمه ها را روشن می کنم. -باید کیلی کوش گذرانده باشید! به کانتر تکیه می دهد و انگشت شصتم را به نشانه ی لایک بالا می گیرم. -کیلی! نویسنده : رویا قاسمی ادامه دارد... 📚 🤓 🔴دانلود نسخه کامل رمان های و 👇 http://nabz4story.blogfa.com/ 《بامنتشرکردن 🔥 🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇     https://t.me/Manavi_2  👈 تلگرام در واتساپ👇 https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r ایتا eitaa.com/Manavi_2