داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات (قسمت دوم) #امام_زمان 💥سپس فرمود: می دانی من که هستم؟ و به کجا آمده ای؟ گفتم: خیر. فر
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
💥جناب آقای سرافراز که از افراد مؤمن و متدین و مورد وثوق می باشند ، از جناب آقای حاج اکبر نوذری که آرزوی دیدار آن امام همام را داشه اند، نقل می کنند:
در یکی از سفرها به عتبات عالیات مشرف شده بودم، دو حاجت از خدا خواستم: اول آن که چون به کاظمین می رسم حوائجم به شفاعت حضرت امام کاظم (علیه السلام) و حضرت امام جواد (علیه السلام) برآورده شود که بعد از آن در کربلا و نجف و سامرا فقط زائر باشم. حاجت دوم آن که خدمت حضرت بقیة الله (روحی فداه) مشرف شوم و نشانه اش این باشد که چیز نفیسی به من بدهند.
✨💫✨
این موضوع از خاطرم فراموش شد تا آن که از عتبات برگشته و به ایران آمدم شب پنجشنبه که در منزل شما مجلسی داشتیم مرحوم حاج محمد هاشم سلامی هم حاضر بودند، ایشان سؤال کردند که در این سفر قضیه تازه ای نداشتید؟ من یک مرتبه منقلب شدم و به خاطرم آمد که شب چهارشنبه ای به اتفاق آقای حاج سیف و رفقا در مسجد سهله پس از انجام اعمال معمول به محلی که منسوب به حضرت بقیةالله (ارواحنا فداه) می باشد رفتیم و در آنجا با حالت گریه دعای الهی عظم البلاء را خواندیم و سپس قدری از مراثی حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) خوانده شد و همه مشغول گریه بودند.
✨💫✨
دراین موقع سید جلیلی را دیدم که با روی نورانی پهلوی محراب ایستاده و روی مبارکشان به طرف ما است و ما را نگاه می کنند، بدون آن که صحبتی در میان باشد ایشان مهر تربت حضرت سید الشهداء (علیه السلام) که بهترین اشیاء قیمتی است به من مرحمت فرمودند و چون حاجتم فقط تشرف به محضر مقدس آن حضرت بود بیش از این مقدار چیز دیگری در میان نبود.
📚اقتباس از عبقری الحسان
📚ملاقات با امام زمان در کربلا
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان 💥جناب آقای سرافراز که از افراد مؤمن و متدین و مورد وثوق می باشند ، از جنا
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
سیدبن طاووس می فرماید: شخص موثقی که اجازه نداده نامش را بگویم برایم نقل کرد:
از خدا خواستم حضرت ولیعصر و امام زمان خود را ببینم، در خواب دیدم کسی به من فرمود: آن حضرت را در فلان وقت مشاهده خواهی کرد. در همان وقت به کاظمین رفتم، وارد حرم مطهر شدم، ناگاه صدایی شنیدم که صاحب آن صدا، حضرت امام جواد علیه السلام را زیارت می کرد. من صاحب صدا را قبل از این جریان می دیدم ولی نمی دانستم وجود مقدس امام زمان ارواحنافداه است.
✨💫✨
اما در اینجا ایشان را شناختم در عین حال نمی خواستم بدون مقدمه خدمتشان مشرف شوم. لذا داخل حرم شدم و سمت پایین پای حضرت موسی بن جعفر علیه السلام ایستادم. ناگاه همان بزرگوار، که می دانستم حضرت بقیة الله هستند با یک نفر دیگر که همراه ایشان بود از حرم بیرون رفتند. من آنها را می دیدم اما مهابت حضرت و رعایت ادب مانعم شد از ایشان چیزی بپرسم.
📚عبقری الحسان ج1، ص 39
📚ملاقات با امام زمان در کربلا ص 288
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان سیدبن طاووس می فرماید: شخص موثقی که اجازه نداده نامش را بگویم برایم نقل ک
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
مرحوم شیخ اسدالله از تلامذه مرحوم آیه الله میرزا رشتی فرموده اند: من در صحت مضمون روایتی که دلالت دارد به حضور امیر المومنین علیه السلام در چهل مکان_ در ساعت و در آنِ واحد _ از نظر این که وجود مقدس حضرت علی علیه السلام چهل جا دعوت بودند، شک کردم.
شبی در عالم رویا حضرت را دیدم فرمودند: «در امکان حضور من در آنِ واحد در چهل مکان شک داری؟» عرض کردم: بلی یا امیر المومنین!
✨💫✨
فرمودند: به اطراف خود نگاه کن. من به اطراف نگاه کردم، دیدم هر چه چشم کار می کند، انسان می بینم و تمامی آن ها وجود مقدس امیر المومنین علیه السلام بودند.
بعد از آن حضرت به من خطاب کرد: شکت زائل شد؟ عرض کردم: بلی. بعد عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! آیا در مدت عمرم موفق به زیارت مولا و سیدم و امام زمانم شده ام یا نه؟ حضرت جواب دادند: بلی. عرض کردم: کجا؟
✨💫✨
فرمودند: حرم منِ علی علیه السلام در وقت فلان روز مشرف شدی. آمدی کنار قبر و پایین پای من که نماز بخوانی، دیدی سیدی جلوتر نماز می خواند و قرائت او بسیار جلب توجهت کرد و تصمیم گرفتی نصف پولی را که در جیب داری بعد از فراغت ایشان از نماز به او بدهی، و گوش دادی به قرائت او، بیشتر جذبت کرد، تصمیم گرفتی تمام پولت را به او بدهی و ایشان بعد از سلام نماز، روی خود را برگرداند و به جانب تو و فرمودند: تو فردا نیاز به آن خرجی داری، لازم نیست به من بدهی. و آن سید امام زمانت بود.
📚شیفتگان حضرت مهدی ج 2 ص 266
📚عبقری الحسان ج2 ص 243
📚 ملاقات با امام زمان در کربلا ص 285
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان مرحوم شیخ اسدالله از تلامذه مرحوم آیه الله میرزا رشتی فرموده اند: من در ص
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
حاج میزرا مقیم قزوینی نقل می کند:
چله ای گرفته بودم. نزدیک اتمام آن در حرم امیرالمومنین علیه السلام بالای سر مبارک از سمت پیش رو، به طرف قبر منور حضرت سید الشهداء علیه السلام ایستاده بودم و آن حضرت را زیارت میکردم. دیدم سید جلیلی بالای سر، رو به قبله متصل به ضریح مطهر ایستاده است و دست ها را به طرف آسمان بلند نموده و مشغول دعاست و چنان اثر جلال و مهابت از آن بزرگوار ظاهر بود که به وصف نمی آید. ایشان در دست عصایی داشت تعجب کردم و با خود گفتم: یعنی چه، این بزرگوار جوان است و محتاج به عصا نیست! تازه خدام نمی گذارند کسی به حرم مطهر عصا بیاورد.
✨💫✨
در همین خیال بودم که به سمت پایین برگشتم و با خود گفتم این سید جلیل چه کسی بود که در بالای سر ایستاده بود و دعا می خواند؟ خواستم برای ملاقات او برگردم گفتم مناسب نیست تا زیارت را تمام نکرده ام این کار را بکنم. از ضریح مطهر دور شدم و بین دو در ایستادم و چشم خود را به درِ پشت سر دوختم که آن سید جلیل از هر یک از آن سه در که بخواهد بیرون برود او را ببینم و به دنبالش بروم. زیارت را تمام کردم؛ اما ندیدم بگذرد. به سمت بالای سر رفتم نظر کردم ولی سید را ندیدم. از زیارت حضرت «آدم علیه السلام» و «نوح علیه السلام» دست کشیدم و به سمت رواق دویدم و به اطراف رواق و کفشداری ها سر زدم؛ اما اثری نیافتم.
✨💫✨
در چله ای دیگر، باز نزدیک اتمام آن چله روزی در مدرسه معتمد در حجره خوابیده بودم در عالم رویا دیدم یکی از رفقا که شخص متدین و با ورعی بود از در حجره وارد شد و به من خطاب نمود: فلانی مطلب تو چیست و حاجتت به درگاه حضرت بقیه الله صلوات الله علیه چه می باشد؟ گفتم: حاجت خود را برای غیر حضرتش اظهار نمی کنم و وقتی به حضورش مشرف شدم از آن بزرگوار سوال خواهم نمود. گفت: شما که هفته پیش خدمتش مشرف شدید، چرا عرض حاجت نکردید؟ گفتم: چه کنم، سعادت مرا یاری نکرد و ایشان را نشناختم. و از خواب بیدار شدم.
📚عبقری الحسان ج1، ص 259
📚ملاقات با امام زمان در کربلا ص 276
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان حاج میزرا مقیم قزوینی نقل می کند: چله ای گرفته بودم. نزدیک اتمام آن در حر
#تشرف
#تشرفات (قسمت اول)
#امام_زمان
عالم کامل شیخ عبدالهادی در محضر آيةالله حاج شیخ حسنعلی تهرانی نقل فرمود:
من در نجف اشرف مؤمن متقی حاج علی آقا را ملاقات می نمودم. ایشان همیشه در شب های چهارشبه به مسجد سهله مشرف می شد.
شیخ عبد الهادی گفت: روزی از حاج علی آقا پرسیدم: در این مدت آیا به حضور مبارک حضرت سیدنا و مولانا صاحب الزمان رسیده ای؟ در جواب گفت: در سن جوانی با جمعی از مؤمنین و اخیار، بر این عمل مداومت داشتیم و ابداً چیزی مانع ما نبود. یازده نفر بودیم و برنامه ما این بود که در هر شبی از بین رفقا یکی باید اسباب چای و شام برای همه تهیه می کرد.
✨💫✨
تا اینکه شبی نوبت به یکی از دوستان که مرد سرّاجی بود رسید و او هم تهیه ای دید و نان و آذوقه را در دکان خود مهیا کرد ولی از قضا آنها را فراموش کرد و مثل هفته های قبل دکان خود را بست و روانه مسجد سهله شد. آن روز هوا دگرگون و سرد بود. جمعیت ما پراکنده، دو نفر دونفر به راه افتادند تا کنار در مسجد سهله اجتماع کردیم. نماز را طبق معمول خواندیم و روانه مسجد کوفه شدیم، وقتی نشستیم گفتیم: شام را حاضر کنید. دیدم کسی جواب نمی دهد. گفتیم: امشب نوبت کیست؟ به یکدیگر نگاه کردیم و دیدم نوبت مرد سرّاج است، به او گفتیم: چه کرده ای مؤمن، ما را امشب گرسنه گذاشته ای؟ چرا در نجف نگفتی که دیگری شام را تهیه کند؟ گفت: من همه چیز را مهیا کردم و به دکان آوردم، اما وقت حرکت آنها را فراموش کردم.
✨💫✨
آن شب، شب سردی بود و به اندازه همیشه کسی در مسجد نبود، در حجره را بستیم ولی از گرسنگی خوابمان نمی برد، لذا با هم صحبت می کردیم. چون قدری گذشت ناگاه دیدیم کسی در حجره را می کوبد. خیال کردیم اثر هواست. دوباره در را کوبید، چون حوصله نداشتیم یکی از ما فریاد زد کیست؟ شخصی با زبان عربی جواب داد: در را باز کن. یکی از رفقا با نهایت ناراحتی در را گشود و گفت: چه می خواهی؟ چون خیال کرد مرد غریبی است و آفتابه می خواهد یا کار دیگری دارد. دیدیم مرد جلیل و سید بزرگواری است. سلام کرد و به همان یک سلام ما را برده و غلام خود نمود. همگی با او مأنوس شدیم، فرمود: آیا مرا در این اتاق جا می دهید؟ گفتیم: بفرمایید، اختیار دارید. تشریف آورد و نشست. ما همگی جهت تعظیم و احترام او برخاستیم و نشستیم. بعد از مدتی فرمود:...
ادامه دارد.
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات (قسمت اول) #امام_زمان عالم کامل شیخ عبدالهادی در محضر آيةالله حاج شیخ حسنعلی تهرانی
#تشرف
#تشرفات (قسمت دوم)
#امام_زمان
بعد از مدتی فرمود: اگر خواسته باشید اسباب چای در خورجین حاضر است. یکی از رفقا برخاست و از یک طرف خورجین سماوری بسیار عالی با لوازم آن بیرون آورد. مشغول شدیم و به یکدیگر اشاره کردیم که تا می توانید چای بخورید که به جای شام است. در این اثناء آن بزرگوار می فرمود: «قال جدّی رسول الله صل الله علیه و آله» و احادیث صحیحه بیان می کرد. بعد از صرف چای فرمود: «اگر شام خواسته باشید در این خورجین حاضر است.» قدری به یکدیگر نظر کردیم تا بالأخره یکی از ما برخاست و از طرف دیگر خورجین یک قابلمه بیرون آورد و وسط مجلس گذاشت. وقتی در آن را برداشت مملو از برنج طبخ شده و خورش بود و بخاری از آن متصاعد می شد، مثل این که الان از روی آتش برداشته باشند.
✨💫✨
از آن برنج و خورش خوردیم و همگی سیر شدیم و مقداری باقی ماند. فرمود: آن را برای خادم مسجد ببرید. برخاستیم و در جستجوی خادم رفتیم و غذا را به او دادیم. سید بزرگوار فرمود: خیلی از شب گذشته، بخوابید. همگی استراحت کردیم. هنگام سحر یکی یکی برخاستیم و تجدید وضو کردیم و در مقام حضرت آدم «علیه السلام» جمع شدیم و ادعیه معمول و نماز صبح را ادا کردیم بعد هم بنای حرکت به سمت نجف شد. گفتیم: خوب است در خدمت آن سید بزرگوار روانه شویم هر کس از دیگری پرسید: آن سرور کجا رفت؟ اما همه گفتند: جز اول شب، دیگر ایشان را ملاقات نکردیم. به دنبال او گشتیم و تمام مسجد و متعلقاتش و هر محل دیگری را که احتمال می دادیم جستجو کردیم، ابداً اثر و نام و نشانی از آن جناب نیافتیم.
✨💫✨
از خادم مسجد پرسیدیم: چنین مردی را ملاقات نکرده ای؟ گفت: اصلا این طور کسی را ندیده ام و هنوز درِ مسجد هم بسته و کسی بیرون نرفته است. بالأخره از ملاقات مأیوس گشته و با خود می گفتیم: این عجائب چه بود؟ یکی گفت: آن سید کجا رفت و چه شد و حال آنکه در مسجد هنوز بسته است. دیگری گفت: دیدی در آن هوای سرد و آن وقت شب چگونه بخار از غذا متصاعد بود. یکی دیگر می گفت: چه سخنانی می گفت و می فرمود: «قال جدّی رسول الله صل الله علیه و آله» در این جا همگی یقین کردیم که غیر از حضرت ولی عصر «علیه السلام» کس دیگری نبوده و برای جدایی از ایشان و عدم معرفت در آن وقت افسوس خوردیم.
📚عبقری الحسان ج 1،ص 235
📚ملاقات با امام زمان در کربلا ص199
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات (قسمت دوم) #امام_زمان بعد از مدتی فرمود: اگر خواسته باشید اسباب چای در خورجین حاضر ا
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
💥زهری می گوید: من تلاش فراوانی برای زیارت حضرت صاحب الامر داشتم، اما به این خواسته نرسیدم. تا آن که به محضر حضرت محمد بن عثمان عمروی (نائب دوم حضرت بقیه الله در غیبت صغری) رفتم و مدتی ایشان را خدمت نمودم، روزی التماس کردم که مرا به محضر امام زمان روحی فداه برساند. قبول نکرد. ولی چون زیاد تضرع کردم فرمود: فردا اول وقت بیا. روز بعد، اول وقت به نزد او رفتم، دیدم شخصی آمد و جوانی خوش رو و خوش بو در لباس تجار همراه او بود و جنسی با خود داشت.
✨💫✨
عمروی به آن جوان اشاره کرد و به من فهماند این است آن که می خواهی. من به محضر آن حضرت رفتم و آنچه خواستم سوال کردم و جواب شنیدم . بعد حضرت به در خانه ای که خیلی مورد توجه نبود رسیدند و خواستند داخل مسجد شوند. عمروی گفت: اگر سوال داری بپرس که دیگر او را نخواهی دید. رفتم که سوالی بپرسم، اما حضرت گوش ندادند و داخل شدند و فرمودند: "ملعون است ملعون است کسی که نماز مغرب را تا وقتی که ستاره در آسمان زیاد شود به تأخیر بیندازد، ملعون است، ملعون است کسی که نماز صبح را تا وقتی که ستاره ها غائب شوند، به تأخیر بیندازند."
📚کرامات ملاقات با امام زمان، ص42
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان 💥زهری می گوید: من تلاش فراوانی برای زیارت حضرت صاحب الامر داشتم، اما به ا
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
آن روز هم مثل روزهای دیگر خدا، با یاد او به سوی مدرسه حرکت کردم.
سه شنبه در کلاس دوّم، درس حرفه و فن داشتم. بعد از مدّتی که طول کشید تا بچّه ها وارد کلاس شوند، من نیز به دنبال ایشان وارد کلاس شدم. کلاس را با نام حضرت زهرا(سلام الله علیها) و دعای فرج آقا امام زمان ارواحنافداه شروع کردم. آخر زمانی که میخواهم درس را شروع کنم قبل از آن صلوات مخصوصه ی مادر سادات و دعای فرج را به همراه بچه ها می خوانم و این کار باعث شده تا همه حفظ شوند. نمی دانم چطور شد که پس از دعای فرج چند بیتی نیز از آقا امام زمان ارواحنافداه به ذهنم آمد و شروع کردم به خواندن.
✨💫✨
گوشه سمت راست کلاس در ردیف جلو یکی از بچّه ها به شدّت منقلب شده بود و گریه می کرد. بعد از آن که دقایقی گذشت به سمت من آمد و گفت: آقا اجازه؟! می دانید که چرا این قدر گریه می کردم؟ گفتم: نه! گفت: آیا می خواهید برایتان بگویم؟ گفتم: بگو، گفت: آقا شما که داشتید می خواندید یک دفعه دیدم یک آقایی سبزپوش با صورتی پر از نور جلوی تخته ایستاده این طور فرمایش میکنند:
بگویید مهدی، بگویید مهدی... مهدی خوب است... مهدی شما را دوست دارد. بعد در حالی که بغض گلویش را فشرده بود و نمی توانست خوب صحبت کند، گفت آقا اجازه! گمانم آقا امام زمان بودند. من او را در آغوش گرفتم و گفتم همین طور است خود ایشان بودند.
📚 قاصدک های ظهور، دکتر علی هراتیان
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان آن روز هم مثل روزهای دیگر خدا، با یاد او به سوی مدرسه حرکت کردم. سه شنبه
#تشرف
#تشرفات
#امام_زمان
یکی از شاگردان مرحوم حاج ملا آقاجان رحمةالله علیه آقای دکتر ابوالقاسم طاهری بود، ایشان علاوه بر اینکه بخشی از دروس حوزوی را خوانده بود، تحصیل کرده آمریکا نیز بود و دکترای روانشناسی خود را از دانشگاه کالیفورنیا گرفته بود. وی پایان نامه اش را که حدود ۴۰۰ صفحه و به زبان لاتین است در موضوع یک پیر روحانی پیرامون حاج ملا آقاجان نوشته و در همان دانشگاه کالیفورنیا مورد تقدیر و توجه خاص آن ها واقع شده است، ایشان نقل می کرد:
✨💫✨
در آمریکا توسل زیادی به حضرت ولیعصر روحی فداه داشتم تا کار خوبی گیرم بیاید که هم سالم باشد و هم با روحیات من سازگاری داشته باشد. یک روز دیدم جوان زیبا و خوش رویی که بسیار جذاب بود نزد من آمد و بدون اینکه من او را از قبل بشناسم به من سلام داد و گفت: دنبال کاری می گردی؟ گفتم: آری! فرمود: دنبال من بیا! من بدون اختیار دنبال ایشان راه افتادم،
✨💫✨
ایشان مرا تا دم شرکتی راهنمایی کرد و به من فرمود: اینجا مشغول کار شو. وقتی خواست برود پرسیدم ببخشید شما؟ ایشان کارتی از جیب خود در آوردند که رویش نوشته شده بود: سید مهدی! و سپس از من جدا شدند. من همین طور مات و مبهوت بودم و یک دفعه به خود آمدم که خدایا در امریکا، سید مهدی چه کسی می تواند باشد و مرا از کجا می شناخت و از کجا می دانست من دنبال کار هستم؟! این جا تازه فهمیدم که چه لطفی از حضرت به من شده است.
📚مقدمه کتاب سیر روح، مقاله دکتر
طاهری
برای سلامتی و فرج آقا صاحب الزمان علیه السلام صلواتی عنایت بفرمایید🌸🍃
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرف #تشرفات #امام_زمان یکی از شاگردان مرحوم حاج ملا آقاجان رحمةالله علیه آقای دکتر ابوالقاسم طاه
#حکایت_وصل_مهدی_عج
#تشرفات
#تشرف
مرحوم حضرت آیت الله ابطحی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب "ملاقات با امام زمان" نوشته اند: معمولا من وقتی در مسجد صاحب الزمان مشهد نماز مغرب و عشا را می خواندم، به منبر می رفتم و چند جمله از اعتقادات و یا اخلاقیات از قران و احادیث برای مردم می گفتم.
یکشب اتفاقا از مسائل روحی و معنوی سخن به میان آمده بود و من گرم حرف زدن بودم، ناگهان شخصی پای منبرم فریاد زد و گفت: آقا کجا رفتند؟
من که روی منبر نشسته بودم و اگر کسی از میان جمعیت بیرون می رفت، بهتر از دیگران متوجه می شدم، گفتم: کسی از مسجد بیرون نرفته، شما چه کسی را می گویید که کجا رفته است؟! گفت: همین الان اینجا (پهلویش را جای خالیی بود نشان داد) بودند ولی حالا نیستند! گفتم: ممکن است جریان را بگویید؟!
گفت: من اهل دورترین محله های مشهد نسبت به مسجد صاحب الزمان هستم و تا به حال به این مسجد نیامده بودم و سه سال است که مبتلا به دل درد کهنه هستم و بهیچ وجه علاج نمی شوم. امشب برای انجام کاری به این محل آمده ام.
وقتی کارم تمام شد، اذان نماز مغرب و عشا را می گفتند، با خودم گفتم: خوب است از نماز اول وقت غفلت نکنم، در همین مسجد بروم و نماز بخوانم و چون شما را می شناختم از جهت جماعت خواندن مانعی نداشتم. ولی وقتی سلام نماز عشا را دادم و نگاه به طرف راستم کردم، دیدم آقایی پهلوی راست من نشسته است، او اول به من سلام کرد. من جواب دادم.
به من فرمود: درد دلت خوب شده یا نه؟
من اول خیال کردم که او از ساکنین محله ی ماست و به همین جهت از درد شکم من خبر دارد، ولی من او را نمیشناسم. گفتم: نه آقا هنوز مبتلا هستم. دستش را به روی شکم من گذاشت و فشار داد، مثل آبی که روی آتش بریزند، دلم فورا خوب شد.
ولی از طرف دیگر می ترسیدم که پای منبر شما اگر حرف بزنم بی ادبی باشد، همانطور که به شما نگاه می کردم زیر لب از او سؤال کردم که شما اینجا چکار می کنید؟
گفت: مگر اینجا مسجد صاحب الزمان نیست؟
گفتم: چرا.
گفت: پس اینجا متعلق به من است.
من متوجه نشدم که منظورش چیست و به شما نگاه می کردم، ولی یکدفعه بفکر درد شکمم و سخنی که فرمود( پس متعلق به من است) افتادم و با خودم گفتم: شاید او حضرت بقیةالله ارواحنا فداه باشد. لذا به طرف راستم نگاه کردم، دیدم جایش خالیست و او نیست!
این مرد بعدها با ما آشنا شد و سالها بر او گذشت . الحمدلله از آن شب دیگر اثری از شکم دردش ندیده است.
📚ملاقات با امام زمان(عج)
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
32.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#داستان_کرامت
#امام_زمان
🛑 اُمیدِ ناامید
🏴 بازسازی داستان تشرف یک بیمار لاعلاج خدمت وجود مقدس امام زمان
در مسیر زیارتیِ سامـــرا...
#تشرف
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2