🚩 به مناسبت شبهای قدر
❇️ همه چیز در شب قدر
✨ عنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَالَ: قَالَ مُوسَى إِلَهِی أُرِیدُ قُرْبَکَ قَالَ قُرْبِی لِمَنِ اسْتَیْقَظَ لَیْلَهَ الْقَدْرِ- قَالَ إِلَهِی أُرِیدُ رَحْمَتَکَ قَالَ رَحْمَتِی لِمَنْ رَحِمَ الْمَسَاکِینَ لَیْلَهَ الْقَدْرِ- قَالَ إِلَهِی أُرِیدُ الْجَوَازَ عَلَى الصِّرَاطِ- قَالَ ذَلِکَ لِمَنْ تَصَدَّقَ بِصَدَقَهٍ لَیْلَهَ الْقَدْرِ- قَالَ إِلَهِی أُرِیدُ مِنْ أَشْجَارِ الْجَنَّهِ وَ ثِمَارِهَا قَالَ ذَلِکَ لِمَنْ سَبَّحَ تَسْبِیحَهً فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ- قَالَ إِلَهِی أُرِیدُ النَّجَاهَ مِنَ النَّارِ قَالَ ذَلِکَ لِمَنِ اسْتَغْفَرَ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ- قَالَ إِلَهِی أُرِیدُ رِضَاکَ قَالَ رِضَایَ لِمَنْ صَلَّى رَکْعَتَیْنِ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ.
✨ در حدیثى از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم که حضرت موسى علیهالسلام به خدا عرض کرد:
🔹 خدایا مقام قربت را خواهانم.
♻️ پاسخ آمد: قرب من، در بیدارى شب قدر است.
🔹 عرضه داشت: پروردگارا، رحمتت را خواستارم.
♻️ پاسخ آمد: رحمت من در ترحّم بر مساکین در شب قدر است.
🔹 گفت: خدایا، جواز عبور از صراط مىخواهم.
♻️ پاسخ آمد: رمز عبور از صراط، صدقه در شب قدر است.
🔹 عرض کرد: خدایا بهشت و نعمتهاى آن را مىطلبم.
♻️ پاسخ آمد: دستیابى به آن نعمتها، در گرو تسبیح گفتن در شب قدر است.
🔹 عرضه داشت: پروردگارا، خواهان نجات از آتش دوزخم.
♻️ پاسخ آمد: رمز نجات از دوزخ، استغفار در شب قدر است.
🔹 در پایان گفت: خدایا رضاى تو را مىطلبم.
♻️ پاسخ آمد: کسى مشمول رضاى من است که در شب قدر، ۲ رکعت نماز بگذارد.
📚 منبع: وسائل الشیعه، جلد ۸، صفحه ۲۰
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
🏴 به مناسبت ایام شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام (۴۰ ه. ق)
❓ وقتی پاسخ به سوالی را بلد نیستیم، چه بگوییم؟
✨ حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: لَا أَعْلَمُ نِصْفُ الْعِلْم
🔹 گفتن «نمیدانم»؛ نصف علم است.
📚 منبع: [تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، صفحه ۴۸]
✅ چه خوب است هر کس که چیزی را نمیداند، با کمال شهامت بگوید «بلد نیستم» و از این کلمه خجالت نکشد.
📖 داستانک ۱:
❓ از علامه طباطبایى صاحب تفسیر المیزان سؤالى پرسیدند، ایشان فرمود: اگر بگویم نمیدانم اشکالى ندارد؟
♻️ آنها گفتند: نه.
✅ سپس ایشان فرمود: پس نمیدانم.
📚 منبع: [حجتالاسلام قرائتی در برنامه درسهایى از قرآن، ۱۸/ ۰۸/ ۶۸]
📖 داستانک ۲:
🔹 شیخ انصارى، مردى است که در علم و تقوا نابغه روزگار است. هنوز علما و فقها به فهم دقایق کلام این مرد افتخار مىکنند.
🔹 مىگویند وقتى چیزى از او مىپرسیدند، اگر نمىدانست تعمد داشت بگوید نمىدانم، مىگفت:
✅ ندانُم ندانُم ندانُم.
👌 این را مىگفت که شاگردها یاد بگیرند که اگر چیزى را نمىدانند ننگشان نشود، بگویند نمىدانم.
📚 منبع: مجموعه آثار استاد شهید مطهرى (سیری در سیره نبوی)، ج ۱۶، ص ۱۵۲
🍃 لطیفه:
🔹 قصهگویی بر روی منبر رفت و میخواست روایتی از حق همسایه بگوید اما روایت را فراموش کرد و گفت: خداوند چنان حق همسایه را بزرگ داشته و اهمیت بخشیده که والله خجالت میکشم بگویم"
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
نکات ناب قرآنی، این لوح👇
0⃣2⃣ فواید پاداش اخروی
🔰 مجموعه لوح #نکات_ناب_قرآنی برشی از تفسیر #حجت_الاسلام_راجی در مسجد امام رضا علیهالسلام، دانشگاه فردوسی مشهد
✅ هر روز یک موضوع، در #ماه_مبارک_رمضان
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 عاقبتِ دزدِ نمازخوان!
🔷 یک دقیقه با قرآن در بهار قرآن
🔶 جزء بیستم
📖 داستان بیستم
🔰 مجموعه دیدنی #سی_جزء_سی_داستان به روایت #حجت_الاسلام_راجی
〰〰〰〰〰〰
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
🏴 به مناسبت فقدان رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله العظمی سید علی حسینی خامنهای قدس سّره
❇️ ازدواج پسر آقا (۱)
🔹 در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و میخواهد کنکور بدهد.»
❓ آن خانم گفته بود: «حالا نمیشود ما بیاییم دختر را ببینیم؟»
♻️ خانم ما گفته بود: «نمیشود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمیدانم چه کسی میخواهد بیاید!»
✳️ آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.»
🔹 خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم، بعد شما را خبر میکنم.»
🔹 بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان میگفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند.
🔺 چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.»
🔹 من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
🔹 يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم.
❓ خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره میخواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.»
♻️ خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
🔹 آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفتوگو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!»
🤝 بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم میشویم!»
⁉️ گفتم: «چه طور؟!»
✳️ گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟»
🔹 گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!»
✳️ آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما اینجور نیست و اگر بخواهم تمام زندگیام را بار کنم، غیر از کتابهایم
يک وانت بار میشود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین میآیند و با من دیدار میکنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی میکند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. میخواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.»
✅ من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم.
🔹 آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمیخوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمیخوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد.
🔹 ما گفتیم: «نه آقا، این که نمیشود. ولی باشد. حالا من صحبت میكنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
✳️ گفتند: «میتوانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
👈 ادامه در پست بعدی...
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
منبرک
🏴 به مناسبت فقدان رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله العظمی سید علی حسینی خامنهای قدس سّره ❇️
❇️ ازدواج پسر آقا (۲)
👈 ادامه پست قبلی...
🔹 گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح میدانید.
✳️ فرمودند: «میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد جا میشوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت میکنیم.»
🔹 ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمیگیرد. ما حتی قوم و خويشهای درجه اولمان را نمیتوانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم.
🟢 قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر میخواهم، نه ساعت میخواهم و نه چیز دیگری.»
🔹 من هم گفتم حداقل يک حلقه که میگیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!»
🟢 آقا مجتبی گفت: «نمیخواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده. اگر دخترتان قبول میکند، من این را هدیه میدهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.»
🔹 پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد.
🔹 به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»
✳️ آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.»
🔹 ما داشتیم در همان ايام عروسی میگرفتیم برای پسرمان و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آنکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.
✳️ آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی میدهم و شما هم يک فرش.»
🔹 مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید، تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همینطور بیدار نشستهاند منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود میدانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقهاش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.»
👌 ما تعجب کرده بودیم و فکر نمیکردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را میخواهند بیاورند.
🔹 خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی میخوریم!»
✅ بعد هم که دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقیقهای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند، خوشآمد گفتند. بعد برگشتیم.
💬 راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب
📚 منبع: کتابچه قائد اُمت، کاری از اندیشکده راهبردی سعداء
#رهبر_شهید
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
🗓 به مناسبت ۲۰ ماه رمضان، سالروز فتح مکه (۸ ه. ق)
✅ عفو
✨ و لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاتُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ [نور ۲۲]
🔹 باید عفو کنند و چشم بپوشند آیا دوست نمىدارید خداوند شما را ببخشد؟!
🔹 انسان باید دیگران را ببخشد.
📍 مگر ما ادعای پیروی از پیامبر مکرم اسلام را نداریم؛ مگر پیامبر را اذیت نمیکردند؛ مگر به پیامبر نگفتند:
❎ تو مجنونی: وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ [الدخان: ۱۴]
❎ تو ساحری دروغگویی: هذا ساحِرٌ کَذَّابٌ [ص: ۴]
❎ تو شاعرِ مجنونی: لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ [الصافات: ۳۶]
❎ تو پیامبر نیستی: لَسْتَ مُرْسَلاً [الرعد: ۴۳]
❎ تو پیامبر نیستی چون غذا میخوری: ما لِهذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعامَ [الفرقان: ۷]
❎ تو پیامبر نیستی چون در بازار راه میروی: وَ یَمْشی فِی الْأَسْواقِ [الفرقان: ۷]
❎ گروهی این قرآن را به تو املا کردهاند: اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلى عَلَیْهِ [الفرقان: ۵]
❎ تیمی به تو در این قرآن کمک میکنند: أَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ [الفرقان: ۴]
و . . .
🔹 با این همه توهین و اذیتهای مختلف، فتح مکه صورت گرفت؛ حال تمام اینها اسیر پیامبرند. یکی از مسلمانان بالای کوه میرود و میگوید: الیوم یوم الملحمه «امروز روز انتقام است»
✅ پیامبر او را توبیخ میکند و میفرماید: الیوم یوم المرحمه «امروز روز رحمت است»
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
🚩 به مناسبت شبهای قدر
📗 شیخ صدوق در کتاب امالی خود در اعمال شب ۲۱ و ۲۳ ماه رمضان، بعد از بیان اعمال این دو شب، میآورد:
🔹 … و من أحیا هاتین اللیلتین بمذاکره العلم فهو أفضل
🔹 … و اگر این دو شب را احیاء نماید به مذاکرهی علمی بهترین اعمال است.
📚 منبع: أمالی الصدوق، صفحه ۶۴۹، المجلس الثالث و التسعون
📍 درست است که دعا و نماز و قرآن به سر در این شبها عالی است اما باید دقت شود که از مطالب اخلاقی و دینی و شرعی، غافل نشویم. و فقط مجالس ما به دعا و مداحی نگذرد.
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
🏴 به مناسبت ایام شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام (۴۰ ه. ق)
✅ استفاده از فرصتها
✨ و قَالَ امیرالمؤمنین علیهالسلام:
🔹 إضَاعَهُ الْفُرْصَهِ غُصَّه.
🔹 ضایع کردن فرصتها غصهدار است.
📍 بسیاری از بزرگان از کمترین فرصتها، بیشترین استفاده را میکردند.
⏺ مثلا: کتاب مهم”لمعه” که طلاب در سال چهارم میخوانند توسط “شهید اول” در زندان نوشته است،
⏺ و یا آیتالله رى شهرى زمانى که وزیر اطلاعات بودند فاصله بین خانه تا وزارتخانه را که حدود یک ساعت طول میکشید، قرآن حفظ میکردند؛ و در همین زمان ایشان کل قرآن را حفظ میکنند.
⏺ و یا آزادگانى که در زندانهاى عراق قرآن و نهجالبلاغه و… حفظ کردهاند.
____________________
📖 داستان:
💬 مرحوم حاج شیخ نورالدین اشنی هممباحثه مخصوص امام میگفت:
🔹 حضرت امام ما و تعدادی از طلاب را به نهار دعوت کردند و ما پیشنهاد کردیم به جای خوش آب و هوایی برویم و رفتیم. به دلیجان که رسیدیم، ماشین خراب شد و ما پیاده شدیم راننده و کمک راننده دست به کار شدند تا ماشین را درست کنند.
🔹 امام برای تجدید وضو رفتند؛ در این فاصله برای سرگرمی عمامههای خود را باز میکردیم و میبستیم.
🔹 ایشان از این کار بسیار ناراحت شد. یکی از دوستان گفت: آقا، نه دعوت شما را میخواهیم، نه این ناراحتی را.
🔹 امام فرمودند: دلم به حال شما میسوزد که چرا این فرصتها را اینگونه از دست میدهید، میتوانستید به جای این کار بیثمر یک فرع فقهی مطرح کنید و با یکدیگر بحث کنید.
📚 منبع: کتاب اوقات فراغت در اسلام، صفحه ۱۲۸، به نقل از جلوههای معلمی امام خمینی، صفحه ۳۳
💠 #منبرک
🆔 @manbarak
نکات ناب قرآنی، این لوح👇
1⃣2⃣ دنیا از منظر قرآن (۱)
🔰 مجموعه لوح #نکات_ناب_قرآنی برشی از تفسیر #حجت_الاسلام_راجی در مسجد امام رضا علیهالسلام، دانشگاه فردوسی مشهد
✅ هر روز یک موضوع، در #ماه_مبارک_رمضان
💠 #منبرک
🆔 @manbarak