گوشه ای نشسته بودم و در غم و افکار خود غرق شده بودم
انگار جنس این غم.. متفاوت است..
این غم مثل قبلی ها نیست
این غم دارد مرا میبلعد
مانند یک عروسک خیمه شب بازی به اینور آن ور پرتاب میشوم انگار نه انگار که یک انسان هستم
بقیه برایم تصمیم میگیرند و سعی میکنند مانند یک شی محرک برخورد کنند
انگار نه انگار که من سهمی از این زندگی دارم و نه انگار که انسانی اینجا کنار انها میزیسته..
کم کم داشتم آتش میگرفتم آتش درونم شعله میکشید بدنم داغ میشد و نفسم به شماره افتاده بود نمیتوانستم این حجم از داغی رو تحمل کنم
بدون فکر با لباس در حمام را باز کردم و قفل کردم با کلیک اهرم دوش اب سرد را باز کردم و نشستم..
با چکیدن قطرات آب سرد روی بدنم یاد ضربات روحی سختی افتادم که اثر هم زیستی با انسانها بود
اثر ضربه های متعدد کلمات خارج شده از دهان انها را روی بدنم حس میشد
بدنم سِر شده بود
زانوهایم میان دستانم میلرزیدند
و کم کم.. لرز قطع شد
لرز قطع شد و عین گربه ای که باران خورده گوشه ای افتادم...
صدای برخورد آب روی پوستم در گوشم میپیچید
موهایم به صورتم چسبیده بود و قطرات اشک هایم امانم را بریده بود و با آب حموم قاطی شده بود
با دستم جلوی دهانم را گرفتم که مبادا هق هقی بیرون برود...
این غم داشت کم کم مرا میبلعید
قرار نبود بعد هیجده سالگی زندگی اینطوری بگذرد.. قرار بود زندگی جوانیم تلخ و درگیر غم باشد؟ قرار بود برای ذره ای زندگی کنار ادمها دلخواهم بجنگم؟ قرار بود برای ثانیه ای آرامش تقلا کنم؟
بی قراری ها و حتی غرغرهایم برای هیچکس قابل درک نیست
در غمی بی انتها مثل یک باتلاق فرو میرفتم و روز به روز چهره ام زشت تر و اخلاقم گوشه گیر تر میشد
کم کم باید قیچی را زیر موهای بلندم بزنم
آن موهای بلند ماله دخترکی خوشحال و عاشق بود که برای زندگی دلیل های متعددی دارد با رژ لب سرخ این طرف ان طرف میپرید و گل های شمعدونی خانه را اب میداد و به این می اندیشید که با اهنگ های شادش چگونه برقصد که دامنش تاب بردارد...
نه برای ادمی که مدت هاست دلیل زندگی اش را نمی یابد و فقط دارد برای منافع مردم زندگی میکند
برای انهایی که از وجودش بتوانند به نحو احسنت استفاده کنن
برای انهایی که از اسمش بتوانند برای منافع خودشان استفاده کنند
باید تیغی به زیرش بزنم و رنگ حنایی اش را با رنگ مشکی تغییر دهم
اینگونه شاید حداقل جسمم را با روحم یکسان کنم
″نوشته های من″
بیا چشماتو ببوسم اونشکلی از دور خیره نمون بهم!
غمات برام با ارزش تر از چیزیه که فکرشو کنی؛
ساعتها با خود می اندیشیدم که او را چگونه توصیف کنم؟
با چه لحنی.. با چه کلمه ای اصلا آیا کلمه ای وجود دارد که بتواند مهر او را وصف کند؟
نه.. هیچ کلمه ای در وصف مهر او وجود ندارد!
او ورژن عاقل تر از من است!
اخلاقیات و روحیات اورا به درون خود گرفته ام و اوی کوچک تر و جوان تر را تشکیل داده ام!
او هستیه من است! دنیای من! تمام امید و بند آخر من به این زندگی!
شکستگی هایم را درمان میکرد و غم هایم را به دوش میکشید..
افسردگی هایم را به شادی تبدیل میکرد و سعی میکرد ورژن جوان ترش را سرپا نگه دارد..
بوی غذاهایش مرا به این زندگی وصل میکرد و آغوشش..
آغوشش اولین و آخرین پناه من است!
بمان کنارم.. که نباشی اتصال من به این دنیا قطع خواهد شد..
عزیز جانم!
مادر من!
ورژن عاقل تر از من! تولدت مبارک(:
″نوشته های من″